ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

اسقاط کافه خیارات

اسقاط کافه خیارات

前往频道在 Telegram

تکه‌هایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی

显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
无数据24 小时
+57 天
+4730 天
帖子存档
در یک نقطه‌ی مشخص از زندگی، آدم ناگهان با حجم بی‌اهمیت بودن خودش روبه‌رو می‌شود. می‌فهمی که نه محور کائناتی، نه غیبتت خلئی در این ساختار ایجاد می‌کند و نه اصلاً کسی آن بیرون منتظر فتح و ظفر توست. برای خیلی‌ها این کشف معادل فروپاشی است، اما برای من شبیه زمین گذاشتن یک بار سنگین بود. وقتی بپذیری که در تصویر بزرگ‌تر کاملاً بی‌اثری، تازه می‌توانی بدون اضطراب نفس بکشی. دیگر نیازی نیست روی صحنه برای اثبات چیزی به دیگران تقلا کنی. تبدیل می‌شوی به یک تماشاگر بی‌تفاوت در تاریکی انتهای سالن که فقط نشسته تا زمان بلیت این نمایش تمام شود.

گوشی روی میز ویبره می‌رود و اسم یک آشنای قدیمی روی صفحه می‌افتد. تا همین چند ماه پیش اگر زنگ می‌‌زد هزار کلمه در ذهنم ردیف می‌شد تا جوابش را بدهم یا با کنایه از خجالتش دربیایم. الان فقط نگاه می‌کنم تا تماس قطع شود و صفحه خاموش شود. خشم هم تاریخ انقضا دارد. سکوت الان از سر رضایت یا گذشت نیست فقط از سر بی‌حسی مطلق است.

یک توهم دسته‌جمعی به جان آدم‌ها افتاده که فکر می‌کنند رسالتی بزرگ در این جهان دارند. هر جا را نگاه می‌کنی یک نفر می‌خواهد دنیا را جای بهتری کند یا روی زندگی میلیون‌ها نفر تاثیر بگذارد. هیچ‌کس حاضر نیست بپذیرد که شاید کل سهمش از این هستی یک زندگی کاملاً معمولی، کار کردن برای اجاره‌خانه و در نهایت یک مرگ بی‌سروصدا باشد. همین فرار از معمولی بودن باعث شده تا چشم کار می‌کند آدم‌هایی با  رویاهای واهی فتح قله باشند. پذیرفتن سهم واقعی از این دنیا شجاعتی می‌خواهد که اگر بیشتر از فاتحان قله‌ها و انسان‌هایی که سرنوشت بشر را تغییر داد‌اند نباشد کمتر نیست.

به قول آن کلیپ قدیمی بلانسبت‌بلانسبت بوی *بد می‌دهد! *نه من آن‌قدر بی‌ادبم و نه پروای رفتار خلاف شان می‌گذارد خود کلمه را بنویسم.

یکی از کسانی که برای آزمون وکالت به او مشاوره می‌دهم، این روزها علاوه بر فشارِ نزدیک شدن به آزمون، درگیر بیماری هم شده است. ت
یکی از کسانی که برای آزمون وکالت به او مشاوره می‌دهم، این روزها علاوه بر فشارِ نزدیک شدن به آزمون، درگیر بیماری هم شده است. ترکیبِ این شرایط باعث می‌شود ذهن خسته شود و مدام درگیرِ زمانِ باقی‌مانده و حجم کارها باشد؛ وضعیتی که بازدهی مطالعه را پایین می‌آورد و مانع از تثبیت مطالب می‌شود. به او گفته‌ام هد شب یک قسمت انیمه ببیند. این یک ترفند کاملاً مکانیکی برای جلوگیری از ذوب شدنِ مغز است. تماشای ۲۰ دقیقه از یک محتوای اکشن و دور از فضای درس، هم حالت هیجانی دارد و انگیزه می‌دهد، و هم آن چرخه‌ی باطل فکر و خیال را به‌زور متوقف می‌کند. این توقف کوتاه، سطح کورتیزول (هورمون استرس) را می‌کشد پایین. نتیجه‌ی کار این است که وقتی سرت را روی بالشت می‌گذاری، دیگر با کابوس ماده و تبصره نمی‌جنگی و با حالِ خوب می‌خوابی. همه‌ی ما در این روزمرگی فرسایشی به یک «خلأ» و وقفه‌ی مطلق نیاز داریم. خاصیتِ اصلی‌ این حرکت  هم این است که برخلافِ کتاب خواندن، هیچ تقلای ذهنی و همتی نمی‌طلبد؛ یک کنده شدنِ بی‌دردسر است. اگر این توقف‌ها را به خودتان ندهید، خیلی پیش‌تر از رسیدن به خط پایان، روانتان را از رده خارج کرده‌اید.

طرف در آستانه‌ی چهل‌سالگی تعهداتِ قطعی و روابطش را به بازی می‌گیرد، روان و روزگار اطرافیانش را شخم می‌زند، بعد با یک قیافه‌ی حق‌به‌جانب ادعا می‌کند: «کودک درونم آسیب دیده و نیاز به درک شدن دارد» تو گویی بقیه‌ی عالم موظفند جورِ پوشک کردن و هزینه‌ی مهدکودک این طفلِ نامشروعِ روانی را بکشند. قانون و شرع برای طفل صغیر تکلیف و مسئولیتی بار نکرده، اما تو صغیر نیستی؛ یک کلاشِ تمام‌عیاری که روان‌شناسی بازاری را سپر بی‌عرضگی‌ات کرده‌ای. این چیزی که در تو لگد می‌اندازد و جفتک می‌پراند، اصلاً کودک نیست؛ یک جانورِ بالغ و خودخواه است که یاد گرفته چطور از زیر بار عواقب اعمالش شانه خالی کند. آن بچه‌ی خیالی را همان گوشه‌ی تاریک مغزت خفه کن و مثل یک آدم مقصر، مسئولیت تقصیرت را گردن بگیر و این‌قدر خودت رو توجیه و تبرئه نکن!

البته بیشترشان کتاب نمی‌خوانند، فوقش دو سه تا کتاب مثل: ۴میثاق و جادوی فکر بزرگ و قانون جذب و بیندیشید تا ثروتمند شوید و...

برخی از این جانورانِ دوزاری هستند که مفاهیم غامض و پیچیده‌ی اخلاقی را در حد پیام‌های صبح‌بخیر واتساپی تقلیل می‌دهند. همان‌ها که دائم هجو تفت می‌دهند که «ببخش و رها کن»، «به همه خوبی کن»، «کارما جواب می‌دهد» و از این دست اراجیف قانون جذبی. اتفاقاً این قماش، خطرناک‌ترین و کثیف‌ترین آدم‌های عالم‌اند. اخلاق، یک مفهومِ خطی و تک‌بعدی نیست که با ذهنِ سطحی و جلبکی این‌ها درک شود. کسی که همه‌چیز را مطلق می‌بیند و با یک جمله‌ی قصارِ پلاستیکی برای کل بشریت نسخه می‌پیچد، در واقع هیچ فهمی از عمق تعارضات ندارد. خطر اصلی این ابلهان اخلاق‌مدارنما آن‌جاست که وقتی خودشان در یک بن‌بستِ واقعی و دوراهیِ اخلاقی گیر می‌کنند، دقیقاً ضدِ همان مزخرفاتی که وعظ می‌کردند عمل می‌کنند. چون در توهمات فانتزی‌شان هیچ استثنایی برای واقعیتِ زمختِ روزگار قائل نشده بودند، به محضِ فشار و احساسِ خطر، ذاتِ لزج و بی‌اخلاقشان را بالا می‌آورند. عوام فکر می‌کنند متفکرینی مثل ماکیاولی (با آن نگاهِ عریانش به هدف و وسیله) یا شوپنهاور (با موشکافیِ مغالطات و رذایلِ انسانی)، آدم‌های بی‌اخلاقی بوده‌اند. اما زهی خیالِ باطل! فهمِ این تاریکی‌ها هوشِ حداقلی می‌خواهد. آن‌ها صرفاً کثافتِ ذاتِ بشر و راه‌های بی‌اخلاقی را «کشف و تبیین» کردند، در حالی که چه‌بسا خودشان در عمل بسیار اخلاق‌مدارتر از آن بودند که گمان می‌شود. اما این شیادانِ کائنات‌پرست، بی‌اخلاقی را تئوریزه نمی‌کنند، بلکه در کمالِ وقاحت آن را زیست می‌کنند و در همان حال نقابِ قدیس به چهره می‌زنند. هر جا دیدید کسی مفاهیمِ اخلاقی را این‌طور مطلق و واتساپی قِی می‌کند، بدانید با یک جانی بالقوه طرفید و فقط باید راهتان را کج کنید و بزنید به چاک.

کتابخانه‌اش پر از کتاب‌های زرد و بی‌خاصیت روان‌شناسی بازاری است. هر روز هم یک پادکست موفقیت توی گوشش پلی می‌شود که چطور به نسخه‌ی بهتری از خودش تبدیل شود. اما در عمل؟ یک موجودِ راکد و بی‌مصرف که توان مدیریت ساده‌ترین بحران‌های زندگی‌اش را ندارد. این توهمِ رشد و توسعه فقط یک مخدر است برای این که احساس پوچیِ مطلقش را پنهان کند. خواندنِ این خزعبلات به او توهم دانایی می‌دهد بی‌‌آنکه نیازی به زحمتِ عمل کردن داشته باشد. پیشرفت با هشتگ زدن و استوری کردنِ جملاتِ قصار به دست نمی‌آید با جان‌کندن و عرق ریختن و پاره شدن در دنیای واقعی رقم می‌خورد.

پرونده را باز می‌کنی و می‌بینی دو نفر سرِ یک متر زمین یا یک چکِ برگشتی ده سال از عمرشان را در راهروهای دادگاه تلف کرده‌اند. کلمات قلمبه‌سلمبه، دادخواست‌های پرطمطراق و لایحه‌هایی که انگار برای فتح اندلس نوشته شده‌اند. آخرش که چه؟ تهِ این ماراتنِ فرسایشی برنده‌ هم بازنده است چون سال‌ها پیش روحش همان‌جا لای پوشه‌های مقوایی بایگانی شده. من هم این وسط نشسته‌ام و تماشاگرِ این گلادیاتوربازیِ مضحکم. ذات این رشته و این فضا همین است؛ تغذیه از استیصالِ روزمره‌ی آدم‌ها.

خداوکیلی برایتان جای سوال نیست کانال با این کیفیت چرا انقد اعضایش کم است؟
برای خودم همیشه جای سوال است.

یک بساطِ نوبرانه‌ای که این روزها پهن شده، دکّان کردنِ «رنج» و «تروما»ست. انگار افسردگی و زخم‌خوردگی شده یک اکسسوریِ شیک که حضرات می‌اندازند گردنشان تا در محافل، عمیق و متفاوت جلوه کنند. طرف بزرگ‌ترین تراژدیِ عمرش این بوده که شریکِ عاطفیِ دوهفته‌ایش جواب پیامش را دیر داده یا فلان خواسته‌ی پیش‌پاافتاده‌اش اجابت نشده، بعد جوری از فروپاشیِ روانی و زخم‌های عمیقش قدقد می‌بافد که گویی تنها بازمانده‌ی اردوگاه‌های کار اجباری است. این ادا و اطوارهای مالیخولیایی و مسابقه گذاشتن برای اثباتِ «من از همه داغون‌ترم»، توهینِ مستقیم به شعورِ کسی است که واقعاً لبه‌ی پرتگاه قدم زده و طعمِ گسِ استیصال را تا خرخره چشیده. کسی که استخوانش زیرِ بارِ رنجِ واقعی خرد شده، نه هشتگ می‌زند، نه برای جلبِ ترحمِ چهار تا رهگذرِ مجازی، سفره‌ی دلش را پهن می‌کند. دردِ اصیل، لال است؛ انزوا می‌آورد و آدم را در سکوتِ مطلق، ذره‌ذره در خودش حل می‌کند. این‌هایی که غمشان را مثلِ جنسِ حراجیِ ویترین جار می‌زنند، فقط دارند گداییِ توجه می‌کنند. اگر یک روز، فقط یک روز، آن تاریکیِ غلیظ و آن زوالِ بی‌صدایی که اسمش را لقلقه‌ی زبان کرده‌اند گریبانشان را بگیرد، در همان ثانیه‌ی اول شیرازه‌شان از هم می‌پاشد و قالب تهی می‌کنند.

من می‌ترسم یک وقت این حرف‌هایی را که تو این کانال می‌نویسم بردارند بعنوان‌ مصداق رفتار خلاف شان قالب کنند...

این دخترک‌های حقوق‌خوانِ ادایی را دیده‌‌اید که میز مطالعه‌شان شبیه ویترین لوازم‌التحریر است؟ ۱۰تا هایلایترِ پاستلی ردیف کرده‌اند کنار یک ماگ قهوه‌ی فانتزی و دارند با خط نستعلیق مواد قانون مدنی را خلاصه‌نویسی می‌کنند و تنگش هم یک جمله‌ی انگیزشی می‌چسبانند که فلان قدر مانده تا ردای مقدس وکالت. توهم زده‌اند که دنیای حقوق همین رنگ‌آمیزی کتاب تست و خیال‌بافی در کتابخانه‌ی دانشکده است. هنوز پایشان به یک شعبه‌ی شلوغِ دادگاه خانواده یا اجرای احکامِ بوگرفته باز نشده که ببینند قانون در دنیای واقعی نه پاستلی است نه بوی قهوه‌ی عربیکا می‌دهد. بخشی از دنیای حقوق یعنی تقابل عریان دروغ و پول و وقاحت. آن روزی که موکلِ کلاه‌بردارت تو چشم‌هایت زل زد و ازت خواست برای بالا کشیدنِ مال شریکش راه‌درروِ قانونی پیدا کنی تازه می‌فهمی آن هایلایترهای صورتی و سبز به هیچ کجای این لجن‌زار نمی‌خورند.

یارو معامله‌ی چند میلیاردی را با یک دست‌دادن و صلوات فرستادن تمام کرده و حالا که شریکش کل سرمایه‌اش را بالا کشیده آمده راهروی دادگاه زار می‌زند که «ما با هم برادر بودیم». فکر می‌کنند رفاقت و نان‌ونمک خوردن جای ماده و تبصره و ضمانت‌اجرا را می‌گیرد. بعد از وکیل انتظار دارد معجزه‌ی هزاره‌ی سوم را رقم بزند و پولِ بربادرفته‌اش را برگرداند. برادرِ من آن موقع که داشتی از روی تنبلی یا رودربایستیِ احمقانه‌ات قرارداد را روی هوا می‌نوشتی باید فکر اینجایش را می‌کردی. دادگاه برای برادری و اشک تمساح تو تره هم خرد نمی‌کند، دادگاه فقط کاغذ و امضا می‌شناسد و تاوانِ بلاهتت را باید تا قران آخر پس بدهی.

در نگاه اول، سلفیت و فمینیسم به اندازه‌ی دو کهکشانِ بی‌ربط از هم فاصله دارند؛ یکی در منتهای یک خوانشِ بنیادگرایانه از گذشته و دیگری در اوجِ توهمِ تجدد. اما اگر پوسته‌ی ظاهری‌شان را بشکافید، به یک نقطه‌ی اشتراکِ ظریف می‌رسید: هر دو، پناهگاهِ امنی برای موجوداتِ بی‌هویت و مطرودند. آدمِ مفلوکی که نه به واسطه‌ی تحصیلاتش، نه شغلش و نه هیچ دستاوردِ ملموسی نتوانسته در این جامعه جایگاهی دست‌وپاکند، به ناگاه خودش را آویزانِ این کلان‌روایت‌ها می‌کند تا برای خودش یک شخصیتِ عاریه‌ای بسازد. این جماعتِ بی‌خاصیت، وقتی زیرِ لوایِ این ایدئولوژی‌ها می‌روند، توهمِ برگزیده بودن برشان می‌دارد. شروع می‌کنند به فخرفروشی و نگاه از بالا به پایین به بقیه. مکانیسمِ دفاعی‌شان هم ساده است: ساختنِ یک دشمنِ فرضی و تخریبِ دیگران برای سرپوش گذاشتن بر حقارتِ درونیِ خودشان. البته که پرواضح است قرار نیست هرکسی که گرایشی به این دو طیف دارد لزوماً مصداق این نوشته باشد؛ اما واقعیتِ عریان این است که ساختارِ این‌گونه تفکرات، آهن‌ربایِ جذبِ آدم‌های عقده‌ای و متوهم است. تماشایِ تقلایِ این آدم‌ها برای پوشاندنِ پوچی‌شان با یک برچسبِ پرطمطراق، هم مضحک است هم تهوع‌آور.

طرف می‌رود بیرون هر چه تعهد و اقرارنامه‌ی یک‌طرفه است را چشم‌بسته امضا می‌کند و رسماً طناب دار را می‌اندازد دور گردنش. بعد که کار می‌‌خورد به گره کور و احضاریه می‌آید، پرونده‌ی متعفن و از پیش‌باخته‌اش را می‌گذارد زیر بغلش و می‌آید دفتر وکیل و منتظر معجزه است. توی توهماتش فکر می‌کند وکیل عصای موسی دارد؛ لابد انتظار دارد روز دادگاه یک نطق حماسی و کوبنده تحویل بدهم، قاضی هم مسحور شود و چکش را بکوبد و ورق برگردد. حاجی، قانون جای جبران حماقت‌های روزمره‌ی تو نیست. محاکم یک سیستم خشک، بی‌رحم و ریاضی‌وارند. وقتی خودت تمام حقوق و امتیازاتت را با دست خودت سلب کرده‌ای، هیچ وکیلی نمی‌تواند گندکاریِ ناشی از بی‌سوادی حقوقی‌ات را با کلمات شیک و ادایی بشورد و ببرد. اینجا هاروی اسپکتر هم که باشی، در برابر امضای احمقانه‌ی خودت پای آن قرارداد خلع سلاحی.

یکی از این کانال‌های مثلاً مدافع حقوق مردها (که صرفِ تصور چنین ترکیبی هم خنده‌دار است) برداشته ویدیوی مصاحبه‌ی پارسال رتبه‌ی یک تجربی را گذاشته و طعنه زده که امسال پسرها رتبه‌های اول را قبضه کرده‌اند. دخترکا پارسال خواسته بود به هم‌جنس‌های خودش اعتماد به نفس بدهد و گفته بود دخترها اگر تلاش کنند می‌توانند خیلی بهتر باشند. من ویدیو را دیدم و هیچ چیز زننده‌ای تویش نبود. طرف در  کلامش «تلاش» را تقدیرِ گرفته؛ یعنی می‌گوید خودتان را ذاتاً از پیش‌بازنده ندانید و اگر زور بزنید می‌رسید به قله. آقا اصلاً بگذار هر ۱۰ نفر اول زن باشند؛ مگر نه این ملاک تلاش و جان کندن است؟! ولی این که یک مشت آدم بالغ و خرفت حرف یک بچه‌ی ۱۸ساله راچماق می‌کنند برای جنگ‌های جنسیتی دوزاری‌شان اوج خاک‌برسری و استیصال است. حرف درستی را می‌شنوید اما با ذهن مریضتان هجو تفت می‌دهید تا از یک حرف ساده ابزاری بسازید برای توهمات و دودستگی و عقده‌گشایی‌های خودتان.

ضمناً این نکته‌را را بروید بگردید می‌بینید هیچ‌جا نگفته‌اند فلذا کُپی‌رایتش برای اسقاط است.

语音消息01:13