خوابنویس | رضا چمبر
前往频道在 Telegram
219
订阅者
+124 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
باز موسم خیام
مانند خیام اندیشمند به خود ندیده شعر کهن فارسی. با چنین جرئتی و جسارتی. آنهم در آن گاه زهدآلود.
اولبار که رباعیاتش را گشودم حیرت کردم. در آن قرنهای پر از فقه و عرفان مگر شکاک هم وجود داشته؟ حتمن داشته. اما ابرازش دیگر چیزی است. فریاد زدنش شهامت میخواهد. خیام حافظ نیست که رندانه و در پرده بگوید. خیام رک است. بیپروا، مبرهن خدا را میپرسد. نقدش میکند.
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
آورد به اضطرارم اول بهوجود
جز حیرت از جهان چیزی نفزود...
هربار بهار فیلَم یاد نیشابور میکند و خیام میگشایم. هرسال بیشتر به شگفتم میآورد. خلاقیتش. مضمونسازیاش از آواز فاخته بر ویرانهای. از سبزه و از کوزه.
رضا چمبر
پانزده فروردین پنج
منتشرشده در کانال کذایی بله
باد سیزده
این نرمباد مگر از لای چند موی باز گذشته که اینچنین مرا وسوسه میکند؟
از چند بند رخت رها؟
این نسیم از کدام تاکستان آمده که اینگونه مستم میکند؟
این شمیم از چه دشتهای خشخاشی عبور کرده که اینطور نشئه میکندم؟
رضا چمبر
سیزده فروردین پنج
منتشرشده در کانال کذایی بله
خودکار بودگی
دلم میسوزد برای آن خودکار. به سراچهام آمدهبود به امید کاغذ. حالا عزب و منفرد توی جامدادی افتاده.
خودم را جای خودکار گلوفشرده میگذارم. چه زجری میکشد در سکوت. درش را بر میدارم. نوشتن میطلبد. لهله میزند برای سفیدی صورت کاغذ. میگذارمش روی کاغذ. بغضش میترکد. فریاد میزند. مینویسد. خودش را مینویسد. من وسیلهای میشوم در دستش. من خودکار او میشوم. او نویسندهی من میشود. صاحبم میشود. صاحب من و کاغذ میشود.
رضا چمبر
یازده فروردین پنج
منتشرشده در کانال کذایی بله
A Three–"by"–Three World
I live in an international bedroom
Surrounded by walls of Italian passion:
CARPE DIEM
Filled with books of English beauty.
I breathe in Amazonian air
Green and alive
The sunlight of Sahara shines my room.
Beneath my existence,
carpets of dusty Persian wisdom on tiles of French love.
Reza Chambar
Inspired by "Dead Poets Society"
مزهمزه
شعر را باید با سرعت دست شاعر خواند.
شعر را باید با صدای درون شاعر زمزمه کرد.
شعر را باید با طول قدمهای شاعر راه رفت.
رضا چمبر
شبمَرِگی کاغذی
در شبانهنوشتنم میرسم به شگفتیام از دنیا. روزها، جیبهایم پر عادت میشوند.¹ در روز و مَرِگیاش از سنگینی جیبهایم غرق میشوم. از یاد میبرم هرآنچه دیشب به وجدم میآورد. و بیزار میشوم از بودن. تا آن دم که روزمرگی غروب کند.
شبها بازند. رهایند. نوشتن دارند. نوشتن تکراری نمیشود. نوشتن عادت نیست. هربار حیرتی نو دارد. هربار دیگرجور میرهاندم.
هرشب پیش از بهخواب رفتن رویا میبینم توی دفتر. روزها آنقدر کشدارند که رویاهای شبانه بیشتر رنگ سنگین و کابوسوار آنها را دارد تا رویا. پس دلخوشم به رویاهای کاغذیام پیش از خواب.
رضا چمبر
¹ تعبیر سهراب سپهری در شعر سورهی تماشا
گسترش نفهمیدنها
امروز به فهرست خواندنیهایم نگریستم. و چه اسمها دیدم که چندسال است در نوبتاند. دیدم سرعت گسترش فهرست از سرعت خواندنم عجیب بالاتر است. انگار با خواندن بیش از همهچیز، نفهمیدن میفهمم.
رضا چمبر
دو روح پرنده
سهراب سپهری با تکههای واقعیت، جهانی اساطیری از جنس معصومیت میسازد. عینیت را کنار عینیت جوری میچیند که واقعیت میرمد.
در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
میازاکی خیال میچیند کنار هم. اژدها، قلعهی متحرک، مترسک جهنده، خوک خلبان. و واقعیت میسازد. واقعیت هرروزهی اینجهانی. اما آنقدر پاک که موهوم مینماید.
هردو از مهربانی میگویند. سهراب با «زندگی خالی نیست، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست» و میازاکی با بخشیدن آنتاگونیست قلعهی متحرک هاول.
هردو از طبیعت میگویند. سهراب با حجمهای سبزش و میازاکی با روح جنگلش.
هردو از تنهایی میگویند. سهراب با چینی نازک تنهاییاش و میازاکی با چیهیرویی که رهایش میکند در شهر اشباح.
دقیقههایم را چهخوب لای میروبند هردو. و چه پاکم میکنند حداقل برای چندی.
رضا چمبر
از مدرسه
مدرسه سردخانهی سوال است.
مدرسه میرویم که یاد بگیریم سوال نپرسیم. یاد بگیریم سوال زیادی داغ است. باید سرد شویم. همدمای جامعه. بیتفاوت.
مدرسه گورستان خلاقیت است.
مدرسه میرویم که یاد بگیریم نو نیندیشیم، ایدههای پیشین را پیشبگیریم. که بفهمیم باید هر ایدهیمان را باید برای خودمان نگه داریم.
مدرسه تحقیرگاه است.
مدرسه میرویم که بفهمیم گه خاصی نیستیم و نمیتوانیم گه خاصی نمیشویم مگر از سوراخی تنگ و محدود که کنکور باشد.
رضا چمبر
شاید پشت شعر
حس میکنم شعر کافیام نیست. شعر را نمیشود دم کرد، نمیشود نوشید. شعر را نمیتوان دوخت، نمیتوان پوشید. در شعر نمیتوان شنا کرد. شعر را نمیشود بویید.
من شعری، شاید شعر که نه، واژههایی میخواهم که بشود نوشیدشان. پوشیدشان. تویشان شنا کرد. من شعری، شاید شعر که نه، شوربایی از همین واژهها میخواهم که بوی هل و گلاب بدهد.
من واژههایی میخواهم که از روی کاغذ پرواز کنند. مثل کرم شبتاب نور بدهند.
باید آنقدر با واژها و واژهها ور بروم تا ببینم چقدر کش میآیند. تا کجا میروند.
ایمان دارم واژهها میتوانند. میتوانند بالاتر بروند. سرشار کنند روح واژهجو را. واژهها خودشان راهشان را باز میکنند. همانطور که همیشه باز کردهاند و هربار آزادانهتر از پیش رقصیدهاند.
رضا چمبر
گردخواب رنگ
رویا واقعیتی است
که خاکستری شده
بس که رنگهایش بههم پیچیدهاند و
وهمانه در هم آمیختهاند.
رضا چمبر
اجزایمش جوید
خودم از او دل کندهام
اما چشمانم هنوز میجویندش
رویاهایم هنوز کابوسوار او را در آغوش میگیرند
چروکهای مغزم میتراوندش
خودم که باشم که دل بکنم؟
رضا چمبر
گربهی ناگزیر
گربهام درد دارد. مدتهاست درد دارد. دردش لاعلاج است. نالههایش آرام را از من گرفته. ناخوشیاش ناخوشم کرده.
گربهام خوبشدنی نیست ولی هرچه هست گربهام است. نمیتوانم ولش کنم. نمیتوانم گربهام را عوض کنم. میز که نیست. گربه است. نفس میکشد. همهی این سالها بالا و پایین رفتن سینهاش را دیدهام. دردناک بالا و پایین رفتن سینهاش را دیدهام. و رنجیدنش را رنجیدهام.
گربهام را خودم انتخاب نکردهبودم. یکدفعه به خودم آمدم دیدم در آغوشم خوابیده. با درد جانکاهش. نتوانستم رهایش کنم. حالا هم نمیتوانم. حالا که دردش از همیشه بیشتر شده بیشتر دوستش دارم.
رضا چمبر
پینوشت: با الهام از «برادرم جادوگر بود» اکبر سردوزامی
یکی گوسفند است دور از رمه
شکاریش بینند گرگان همه
بداند ولی روی بر گله نیست
که مردنش با چندرنگی یکیست
رضا چمبر
سوناتنامه
Adagio sostenuto:
چه موهوم است این موومان اول سونات مهتاب. انگار از پشت ابر به گوش میرسد. محو است و مبهم.
Allegretto:
موومان دوم می پرنورتر میآغازد. و پرنورتر ادامه مییابد. مثل دمی که ماهگوشهای از لای شکاف ابری نمایان میشود و بازیگوش میتابد.
Presto agitato:
موومان سوم طوفانی از مهتاب است بر چشمهای شنوایم. شوریده و شورنده است. قرار ندارد. نتهایش در خود نمیگنجند. بیرحمانه میتابند. پایانش مانند به خواب رفتن زیر نور ماه است هنگامی که از دید زدنش خسته میشوی.
رضا چمبر
چنین است رسم سرای سپنج
از شاهنامه دیگر موضوعی بهشگفتم میآورد پیرشدن قهرمانان و پادشاهان است. بیشتر در داستانهای حماسی و قهرمانی، شخصیت در دوران اوجش روایت میشود. که والاتر و دستنیافتنیتر باشد.
اما در شاهنامه زادن و رُستن و پژمردن و مردن افراد را نیز میبینیم. داستان فریدون این را از همه بیشتر به من نمایاند. داستان او پیش از زایشش آغاز میشود. اندکاندک روییدنش را بهچشم میبینیم. گویی کودکی است پیش چشممان. پس از آن فریدون جوانی بیباک و ستمستیز بود که با کوشش و رزم فراوان به جور ضحاک پایانداد. و در همین کتاب او را میبینیم درحال وصیتکردن و تقسیم.
همینطور در داستان زال و منوچهر و کیخسرو و شاید بیشتر چهرههای شاهنامه. که هم برپاخاستن و پیکارشان را میبینیم و هم ازپاافتادن و مرگشان را. این از شکوه شاهنامه نمیکاهد. بلکه شکوهش را انسانیتر میکند.
رضا چمبر
#شاهنامه_اندیشی
سوگ سیاوش ≠ کین سیاوش
امروز چند بخش از شاهنامه را گوشکردم. بخش کشتن سیاوش. سوگ سیاوش و پس از آن کین سیاوش به میان آمد. امیر خادم* گفت سوگ سیاوش در شاهنامه به غلظت سوگ سهراب یا ایرج نیست. از آنرو که اینجا داستان با مرگ سیاوش پایان نیافته. کین سیاوش خود داستانی است به بلندای بودگی سیاوش.
و مفهوم سوگ باری دیگر در سرم پا گرفت. اگر فردوسی برای سیاوش هم همانقدر مرثیه میسرود و سوگواری میکرد آتشش را فرومینشاند. انگار سوگواری مرحلهای است برای سرد کردن داغ. داغی که در داستان سیاوش آتشی گشت زیر خاکستر. و پس از چندی برآمد و خانمان بر افراسیاب ویرانکرد.
رضا چمبر
* تولیدکنندهی پادکست فردوسیخوانی
#شاهنامه_اندیشی
انتشار اخته
انتشار معنا میبازد وقتی نتوانم آنچه از مسئلهام نوشتهام منتشر کنم. برای انتشار ارزشی قائل نخواهم بود اگر به قربانیکردن مسئلهام بینجامد.
رضا چمبر
