ch
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

前往频道在 Telegram

@Mardineshastadarivanbot

显示更多
伊朗104 345未指定类别
1 017
订阅者
+5824 小时
+3027
+76230
帖子存档
با این شرایط، وقتش است که دست روی کلیدر بگذارم. البته اگر با انتشارات زریاب به تفاهم رسیدم.

خیالم راحت شده‌است، از کار و درآمد. درضمن وقت خیلی زیادی هم دارم و این مسئله باعث شده تا جسورانه‌تر به مطالعه و سینما وقت بگذارم. مدت‌ها بود که این‌طور خیالم راحت نبود و دائما استرس و اضطراب محاصره‌ام می‌کرد. ولی دائما یک‌سان نباشد حال دوران غم مخور.

روی‌هم‌رفته ام‌شب بعد از جستجوهای پی در پی و بی‌پایان، آدرسی یافتم که رمان کلیدر را دارد و قرار است باهم به تفاهم برسیم‌. از قیمتش که نگم بهتره... ولی جای کلیدر توی قفسه‌ی کتاب‌هایم خالی است.

برای همین قصد دارم مدتی را فقط ادبیات فارسی بخوانم و آثار نویسندگان فارسی‌زبان را مطالعه کنم. البته نویسندگان عرب نیز جایگاه خوبی دارند ولی چندتا نویسنده کُرد نیز می‌شناسم که واقعا آثار فاخر ادبی دارند.

اخیرا کتاب ناطورِ دشت را مطالعه کردم و تقریبا در فاصله‌ی زمانی کوتاه، از محمود دولت آبادی نیز کتاب خواندم و متوجه شدم چه تفاوت جالبی بین متن اصلی و متن ترجمه شده وجود دارد.

شاید از دلایلی که با ادبیات فارسی بیشتر میانه‌ی خوبی پیدا کردم این است که پای هیچ مترجمی وسط نیست و فقط واژه‌ها و جمله‌های خود نویسنده را می‌خوانم.

رمان ابله داستایوفسکی را باید با ترجمه‌ی سروش حبیبی می‌خواندم!
رمان ابله داستایوفسکی را باید با ترجمه‌ی سروش حبیبی می‌خواندم!

Hasood Dariush.m4a3.62 MB

Dastaye Tou Dariush.m4a3.22 MB

Farhad Mehrad - Mard-e Tanha.mp37.53 MB

Bach - Cantata No. 140 "Wachet auf, ruft uns die Stimme" اثری مشهور از یوهان سباستین باخ (دوره باروک)

وقتی نزار قبانی بسراید و عبدالحلیم حافظ بخواند نتیجه‌اش می‌شود قاریه‌الفنجان🤍

ارگ هرات از لنز گوشی من
ارگ هرات از لنز گوشی من

Homayoun Shajarian Tahmoures Pournazeri Chera Rafti.mp35.26 MB

پدر که مدام سرگرم حجره و کسب و کارش بودناگاه متوجه تحولی در خانه می‌شد؛ بچه‌ها به خصوص آیدا، رشد شان خیلی سریع بود. زود بزرگ می‌شدند. همچنان که خود او هرسال یک‌سال به عمرش اضافه می‌شد. اما آیدا سریع‌تر قد می‌کشید و زیبا می‌شد. پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خُرد می‌کرد، در برابر تمام هیجانات روحی او می‌ایستاد، و از او دختری رام و آرام می‌ساخت. اما به تنهایی حریف نمی‌شد. از مادر کمک می‌گرفت و از او می‌خواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر می‌خواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر می‌خواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و ایدا در آشپزخانه نم می‌کشید و با تنهایی وحشت‌بار خو می‌گرفت. نه هم‌کلاسی داشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون می‌گذاشت، و نه حتی کسی به خانه‌ی آن‌ها می‌آمد. رفته رفته از برادرها جدا افتاد... بعد‌ها دختری خودخور، صبور، درهم شکسته و غمگین از خانه پدر یک‌راست به خانه‌ی شوهر رفت اسمش آیدا بود. ص۹۰

نگذارید حق‌تان را بخورند. می‌فهمید؟ این تنها وصیت من به شماست. ص۸۳

هرچه پول درآورد کتاب خرید، و همه‌اش خیال می‌کرد شاعر است. پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟» گفت: «دنبال خودم.» ص۷۳

آیدین گفت: «توی این مملکت پیش از این‌که به سی سالگی برسیم تباه می‌شویم. تو یک‌جور، من یک‌جور، آیدا هم یک جور دیگر.» ص ۷۲

من به زیر زمین رفتم. کتاب‌های روی طاقچه، دفترها، دست‌خط‌ها و کتاب‌های زیر تخت، همه را بیرون آوردم. بغل می‌زدم و کنار خوض آن‌جا که پدر ایستاده بود و با انگشت نشان می‌داد بر زمین می‌ریختم. آیدا پشت پنجره‌ی آشپزخانه بی‌آن‌که بتواند کاری بکند گریه می‌کرد. و پدر آن‌قدر خشمگین بود که مادر جرئت نمی‌کرد خود را نشان دهد... پدر گفت: «همین‌ها بود؟» گفتم: «بله.» پدر جرعه‌ای نفت پاشید و من کبریت زدم. چه شعله‌ای داشت و ورق‌ها چه پیچی می‌خورد. درست جان کندن یک آدم سگ جان را می‌مانست. کش و قوس می‌آمد، طلایی می‌شد، قهوه‌ای می‌شد و بعد سیاه می‌شد. پدر به میان آتش چشم دوخت. کمی دقت کرد و گفت: «باباگوریو، اورهان این باباگوریو نیست؟» من دیدم که کتاب تازه گُر گرفته بود‌. گفتم: «چرا.» گفت: «مگر من قبلا این را پاره نکرده بودم؟» گفتم: «دوباره خریده.» گفت: «من هم دوباره نابودش می‌کنم.» ص ۴۲