مردی نشسته در ایوان؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 017
المشتركون
+5824 ساعات
+3027 أيام
+76230 أيام
أرشيف المشاركات
1 015
با این شرایط، وقتش است که دست روی کلیدر بگذارم. البته اگر با انتشارات زریاب به تفاهم رسیدم.
1 015
خیالم راحت شدهاست، از کار و درآمد. درضمن وقت خیلی زیادی هم دارم و این مسئله باعث شده تا جسورانهتر به مطالعه و سینما وقت بگذارم. مدتها بود که اینطور خیالم راحت نبود و دائما استرس و اضطراب محاصرهام میکرد. ولی دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور.
1 015
رویهمرفته امشب بعد از جستجوهای پی در پی و بیپایان، آدرسی یافتم که رمان کلیدر را دارد و قرار است باهم به تفاهم برسیم. از قیمتش که نگم بهتره... ولی جای کلیدر توی قفسهی کتابهایم خالی است.
1 015
برای همین قصد دارم مدتی را فقط ادبیات فارسی بخوانم و آثار نویسندگان فارسیزبان را مطالعه کنم. البته نویسندگان عرب نیز جایگاه خوبی دارند ولی چندتا نویسنده کُرد نیز میشناسم که واقعا آثار فاخر ادبی دارند.
1 015
اخیرا کتاب ناطورِ دشت را مطالعه کردم و تقریبا در فاصلهی زمانی کوتاه، از محمود دولت آبادی نیز کتاب خواندم و متوجه شدم چه تفاوت جالبی بین متن اصلی و متن ترجمه شده وجود دارد.
1 015
شاید از دلایلی که با ادبیات فارسی بیشتر میانهی خوبی پیدا کردم این است که پای هیچ مترجمی وسط نیست و فقط واژهها و جملههای خود نویسنده را میخوانم.
1 015
Bach - Cantata No. 140 "Wachet auf, ruft uns die Stimme"
اثری مشهور از یوهان سباستین باخ
(دوره باروک)
1 015
وقتی نزار قبانی بسراید و عبدالحلیم حافظ بخواند نتیجهاش میشود قاریهالفنجان🤍
1 015
پدر که مدام سرگرم حجره و کسب و کارش بودناگاه متوجه تحولی در خانه میشد؛ بچهها به خصوص آیدا، رشد شان خیلی سریع بود. زود بزرگ میشدند. همچنان که خود او هرسال یکسال به عمرش اضافه میشد. اما آیدا سریعتر قد میکشید و زیبا میشد.
پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خُرد میکرد، در برابر تمام هیجانات روحی او میایستاد، و از او دختری رام و آرام میساخت. اما به تنهایی حریف نمیشد. از مادر کمک میگرفت و از او میخواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر میخواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر میخواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و ایدا در آشپزخانه نم میکشید و با تنهایی وحشتبار خو میگرفت. نه همکلاسی داشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون میگذاشت، و نه حتی کسی به خانهی آنها میآمد. رفته رفته از برادرها جدا افتاد... بعدها دختری خودخور، صبور، درهم شکسته و غمگین از خانه پدر یکراست به خانهی شوهر رفت اسمش آیدا بود.
ص۹۰
1 015
هرچه پول درآورد کتاب خرید، و همهاش خیال میکرد شاعر است.
پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟»
گفت: «دنبال خودم.»
ص۷۳
1 015
آیدین گفت: «توی این مملکت پیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه میشویم. تو یکجور، من یکجور، آیدا هم یک جور دیگر.»
ص ۷۲
1 015
من به زیر زمین رفتم. کتابهای روی طاقچه، دفترها، دستخطها و کتابهای زیر تخت، همه را بیرون آوردم. بغل میزدم و کنار خوض آنجا که پدر ایستاده بود و با انگشت نشان میداد بر زمین میریختم. آیدا پشت پنجرهی آشپزخانه بیآنکه بتواند کاری بکند گریه میکرد. و پدر آنقدر خشمگین بود که مادر جرئت نمیکرد خود را نشان دهد...
پدر گفت: «همینها بود؟»
گفتم: «بله.»
پدر جرعهای نفت پاشید و من کبریت زدم. چه شعلهای داشت و ورقها چه پیچی میخورد. درست جان کندن یک آدم سگ جان را میمانست. کش و قوس میآمد، طلایی میشد، قهوهای میشد و بعد سیاه میشد. پدر به میان آتش چشم دوخت. کمی دقت کرد و گفت: «باباگوریو، اورهان این باباگوریو نیست؟»
من دیدم که کتاب تازه گُر گرفته بود.
گفتم: «چرا.»
گفت: «مگر من قبلا این را پاره نکرده بودم؟»
گفتم: «دوباره خریده.»
گفت: «من هم دوباره نابودش میکنم.»
ص ۴۲
