571
订阅者
-424 小时
-197 天
+5730 天
帖子存档
571
آن شب قرار نبود کسی بماند. قرار بود فقط چند دقیقه کنار پنجره بنشینند، حرف بزنند و بعد هرکدام به اتاق خودش برگردد. اما حرفها تمام نمیشد. یکی پرسید: «هنوزم میخوای بری؟» جوابی نیامد. فقط نگاهشان برای چند لحظه به هم گره خورد. شاید قرار نبود آن شب چیزی را عوض کند؛ اما از فردای آن روز، هیچکدامشان دیگر به آن پنجره مثل قبل نگاه نکردند.
