𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
248
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+930 天
帖子存档
Repost from 𝘽𝙪𝙧𝙣𝙞𝙣𝙜 𝙤𝙘𝙚𝙖𝙣🖤
خبخبخب.
میخوام از یه جایی شروع کنم،ولی اینقدر همه چیز یهویی اتفاق افتاد که نمیدونم شروعش دقیقا کدومه. از اینکه توی کامنتای مسترسوکوکو خیلی رندوم با یه ادم کاملا رندوم درمورد بچگی بچه های مافیا صحبت کردیم،یا اینکه اولین پیامی که بهم دادی:
"سلام متنی که نوشتی که خیلی زیبا بود، فکر نکنم یادم بیاد آخرین کی چیزی به این زیبایی خوندم که قلبمو لمس کنه، هر کلمهای که نوشته بودی به جا استفاده شده بود و باعث میشد اشتیاق خاصی برای خوندن ادامهاش پیدا کنم. والا من خودم کارهای نیستم، نه توی نوشتن حرفهایم نه چیزی، ولی این واقعا زیبا بود. خلاصه که.. دوباره بنویس و اگه هم میتونی فن فیک هم بنویس، یکی هست که مشتاقه اونارو بخونه."
(البته خط هفتم و هشتم رو کاملا تکذیب میکنم)یا اون فنفیکی که تصمیم گرفتیم باهم بنویسیم(منکه میدونم قلمت جادویی بود هرچی نوشتی واقعی شد فقط نمیتونم ثابتش کنم) یا اولین آهنگی که برای همدیگه فرستادیم. یا اولین باری که صداتو شنیدم. اولین باری که دیدمت. اولین باری که ویدیوکال گرفتیم. اولین باری که درمورد علاقه هامون صحبت کردیم. اولین باری که مسخره بازی درآوردیم. و هزاران هزار اولین بار دیگه ای که باهمدیگه تجربه کردیم. اما مهم نیست اولش کجا بود؛اینکه الان کجاییم برام از هرچیزی باارزش تره. اولین باری که پیامتو خوندم حتی تو خوابمم نمیدیدم تا این حد به همدیگه نزدیک بشیم و با وجود بعضی تفاوت ها باز هم باهمدیگه کنار بیایم. یسری اتفاقا مثل یه جرقهست،جرقه ای که آتیش میشه و گرما و روشناییش مسیرهای جدیدی رو جلوت باز میکنه. آشنا شدن من با توهم دقیقا مثل همین جرقه بود،راه هایی رو جلوم باز کرد که فکرشم نمیکردم وجود داشته باشن(هرچند شاید از بیرون خیلی به چشم بقیه نیاد ولی برای خودم خیلی واضحه) نمیخوام خیلی طولانی کنمش،بدون که واقعا خیلی خوشحالم باهات آشنا شدم. و ممنون که بدنیا اومدی. تولدت مبارک✨ -Sasha
امروز تولدته و از اون روزاست که معمولا هیچی نمیگم خب بهرحال خودتم میدونی که هیچوقت توی درست بیان کردنش خوب نبودم ولی بالاخره لازمه یسری چیزا گفته بشه
نمیدونم دقیقا باید از کجا شروع کنم ، ولی از همون اول مرورش میکنم
وقتی بچه بودیم ، همه چیز نسبت به الان خیلی فرق میکرد... من به خونِت تشنه بودم دیگه... خودت بهتر میدونی(حالا نه اینکه تو اصلا کاری به من نداشتی)، من ازت بدم میومد ولی احتمالا اون چیزی که توی ذهن توعه نیست
تو اون زمان واقعا بالغ بودی ، بالغتر از هر بچه و هر دختری که میشناختم ، و از من خیلی قوی تر بودی ، این برام خیلی عجیب بود چون فقط من حسش میکردم ، وقتی که تو بودی حس نفرت انگیزی بهم دست میداد و منم میخواستم مثل بقیه همنوع هام قوی خونواده باشم ، ولی وقتی تو بودی ، روی اعصابم بودی و مطمئنا بهتر از من بودی. همیشه برام سوال بود که چرا و چطور همچین آدمی هستی ، اون حداقل زمان یه ذره عقل توی کله ام بود و میفهمیدم که اگه من جای تو بودم ، تا الان له شده بودم ، داغون شده بودم و فقط اون موقع نمیتونستم بفهمم که توی لعنتی چطوری هرروز و هرروز بعد از اون همه اتفاقات عجیب و دردناک قوی تر میشی
ولی بزرگتر که شدم فقط یکم عقلم بیشتر شد ، وقتی نگاهت میکردم افتخار میکردم که همچین دختری کنارمه ، آدمی که واقعا مثلش رو هیچ کجا پیدا نکردم ، تقریبا از اون مسیر کلیشهای و خودخواهانه ام فاصله گرفتم و به آرومی شدی الگوم ، کسی که وقتی نگاهش میکنم با قدرت بلند میشم
من تورو انتخاب نکردم بیتا، ولی یکی از بزرگترین خوشبختی هام اینه که تو کنارمی، و تو روزهایی که شاید حتی خودتم ندونی چقدر برام سخت بود ، کنارم بودی و همین که تنهام نذاشتی اثبات میکرد که چه آدم درستی کنارمه و همخونمه
امروز تولد قویترین آدمیه که من دیدم ، کسی که احتمالا خودش نمیدونه ، ولی قهرمان زندگی خوشه و اگه بفهمه چه روزهای سختی رو با موفقیت گذرونده ، انقدر تلاش نمیکنه که هرروز بهتر و قوی تر بشه ، کسی که توی بدترین روزام ، زمانی که به درست بودن هیچی باور نداشتم ، ایمان داشتم که وجودِ تو یکی از درست ترین چیزاست ، من همیشه به وجودت نیاز دارم بیتا ، پس لطفا تا ابد پیشم بمون
الهه من.
در روزهای تاریک و مبهم زندگیام، چه میتوانستم بگویم جز آنکه مرگ آغوش خود را باز کرده بود و مرا به سوی خود میخواند؟ روزهایم را بیدلیل آغاز کرده و بیدلیل به پایان میرسانیدم، تنها روز به روز گام هایم را به سوی جثه بزرگ و تاریک مرگ برمیداشتم، تا آن صحنه رویایی که تو را دیدم. پرتوی نور خورشید به موهای دارچینی و روشنت میتابید و چشمهای آسمانیات را پاک و بی هیچ گناهی جلوه میداد. اما...آن فروغ خورشید نبود که اطرافم را روشن ساخت و مرا نجات داد، آن تو بودی که نُت های سرگردان پیانوی زندگی مرا با تزئینی زیبا چیدی و سیاهی فرشته مرگ را از زندگیام رهانیدی. به قلب خاموش من بگو، منجی من، تو چه داشتی که خونی تازه به رگ هایم پمپاژ کردی؟ آنجا بود که قلبم دهان باز کرد و با من حرف زد، که به من بگوید شانه های تو مستحکم تر از شانه های وهمآور مرگ است و چشمهایت وسیعتر و آبیتر از اقیانوس سیاهی زندگیام است، آری... حتی عطر تن تو پرتگاهی کشندهتر از صخره رهایی از این حیات است.
Ты — мой хаос, в котором я впервые чувствую покой.
به ندرت پیش میآید که نام کسی، پیش از منطق، به ذهنم راه پیدا کند. اما تو همیشه پیش از استدلال میآیی؛ مثل خندهای که قبل از دلیل، آدم را میلرزاند. در جهانی که همهچیز را با سود و گناه میسنجند، تو تنها کسی هستی که حضورش بینیاز از توجیه است. آشوبی که با خود میآوری، مرا نمیترساند؛ برعکس، مرا متقاعد میکند که هنوز چیزی در این دنیا هست که نمیتوان آن را محاسبه کرد. گاهی فکر میکنم اگر قرار بود به چیزی دلبسته شوم؛ نه از سر نیاز، بلکه از سر شناخت، آن چیز به تو شبیه بود: آزاد، خطرناک، و بیش از حد صادق برای این جهان. نمیگویم مرا نجات میدهی. اما اعتراف میکنم: در سکوتهای طولانیام، حضورت مثل خطی ناپیداست که افکارم را به هم وصل میکند. تو یادآور این حقیقتی که کمتر کسی جرئت پذیرفتنش را دارد؛ اینکه حتی ذهنی مثل من، گاهی به شاهدی نیاز دارد… نه برای ایمان، بلکه برای تحمل ادامهی راه. اگر روزی خندیدی و دیدی من نگاهت را دنبال میکنم، آن را نشانهی ضعف ندان. بعضی نزدیکیها، بیناماند؛ اما انکارشدنی نیستند. بمان همانطور که هستی، نیکولای. دنیا به جنون تو نیاز دارد و شاید، من هم به تو وابسته باشمНаписано: Эдит
من آزادی را دوست دارم، حتی اگر به رنجم بینجامد. زیرا رنجی که از انتخابِ خودم زاده شود، از خوشبختیِ تحمیلی شریفتر است.
-فئودور داستایوفسکی، یادداشت های زیرزمینی
