مُطاٰب؛
前往频道在 Telegram
174
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-2830 天
帖子存档
174
هيچ چيز،دوبار اتفاق نمیافتد و اتفاق نخواهد افتاد؛
به همين دليل..
ناشی به دنيا آمدهايم و خام خواهيم رفت؛
هيچ روزی تكرار نمیشود،دو شب شبیه هم نيست؛
دو بوسه يكی نيستند نگاه ِقبلی مثل ِنگاه ِبعدی نيست؛
174
گویی بت من چون ز شبستان به در آید
حوریست که از روضهٔ رضوان به در آید؛
دیگر متمایل نشود سرو خرامان
چون سرو من از خانه خرامان به در آید؛
هر صبحدم آن ترک پریرخ ز شبستان
چون چشمهٔ خورشید درخشان به در آید؛
آبیست که سرچشمهاش از آتش سینهست
اشکم که ازین دیدهٔ گریان به در آید؛
تا کی کشم از سوز دل این آه جگر سوز
هر چند که دود از دل بریان به در آید؛
شرط است نه بر چشمه که بر چشم نشانند
مانند تو سروی که ز بستان به در آید؛
زینسان که دلم در رسن زلف تو آویخت
باشد که از آن چاه زنخدان به در آید؛
گر نرگس خونخوار تو خون دل من ریخت
شک نیست که بس فتنه ز مستان به در آید؛
آید همهشب زلف سیاه تو به خوابم
تا خود چه ازین خواب پریشان به در آید؛
از کوی تو خواجو به جفا باز نگردد
بلبل چه کند گر ز گلستان به در آید؛
174
غافل از عمقِ نگاه تو به «چشمت» نگریست
چه کند؟خاصیت آینه سطحینگریست؛
اهل آبادی عالم همه ظاهربیناند
اگر این نیست،چرا شهر پر از جلوهگریست؟
دلفریبی و دلانگیز ولی ای دنیا
دلربایی مکن از من که دلم با دگریست؛
صیقل روح و تراشیدن قلب از دل سنگ
کار سرپنجهٔ اشک است مگو بیهنریست؛
عاقبت در غزلم نام تو آمد ای عشق
نسبت من به تو چون لاله به خونینجگریست؛
174
سرودگوی شد آن مرغک سرودسرای
چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام؛
همی چه گوید؟ گوید که: عاشقا، شبگیر
بگیر دست دلارام و سوی باغ خرام؛
