مُطاٰب؛
前往频道在 Telegram
174
订阅者
-124 小时
-117 天
-3230 天
帖子存档
174
من نفسم میگیرد
در هوایی که نفس های تو نیست
من اگر یک دمِ تو دم نشود میمیرم
من اگر باز دمت را باد نگیرد ببرد
میمیرم..
قلبم از پای بیفتد که اگر
ضربه ای نا آرام
سینهات را بدرد!
من همینقدر تو را میخواهم،
من به دنبال تو و هر نفست
درپی باد خزان میافتم؛..
174
موقعی که برگه امتحان رو سفید تحویل میدادم
چه حسی داشت..
دلم میخواد این قسمت از زندگی مو سفید تحویل خدا بدم...!
174
چرا آدم ها عشق را یک ننگین نام کردند؟!
چه دردی داشتند که چسبیدند به این نام و آن را به زشتی کشاندند
البته کار آدم ها چیزی جز این هم نیست..
ولی کاش دست از کلمات بر میداشند
آخر شاعر با آنها میسازد
برای شاعر کلمه مقدس است
اصلا بدون کلمه نیست میشود
نکنید باباجان نکنید
این کلمات
بازیچه دست شما ها نیستند
اینها آمده اند
تا در طریق پاک شان
شعر شوند؛..
174
_تا به حال شده شعری بخوانی و یک هفته شعر بگویی!؟
سوال خوبی بود
همین که فهمیدم دیگری هم بسان من آنقدر در شعری میماند، که خود شاعر آن شعر میشود؛..
174
از پیری پرسیدم عشق را چگونه دریافتی
گفت:
عشق چیزی نیست
جز وابستگی چشم هایمان
به دیدن یکی..!
174
مست از استکان چایی روضه..
لطف حسین همان چایی ریخته شده به دست نوکر.
نوش باده ای که از دست نوکر است؛..
174
الله اکبر از این علمدار
در جنگ صفین در نوجوانی
چنان لشکر دشمن را از هم شکافت و نزد علی رفت که در نقل روایات نمیگنجد
ابوشعثا و پسرانش هم که ذره ناچیزی از جنگ آوری علمدار در صفین است.
همانجا قمر میتوانست کفر را نابود کند
اما چه شد
علمدار برای کربلا باید میماند
او تسلیم بر امر بود
همانطور که کنار شط فرات تسلیم خدا بود
نمیدانم ولی هرچه خیر است در همین تسلیم بودن است..
روضه خواندن و سینه زدن خوب است
ولی باید بدانیم،چرا و برای چه خدا حضرت عباس را به ما داده؛..
اشک واقعی اشکیست که از فهم باشد..
174
شال شب بر دوشم گذاشتم
سنگین است و من را مینشاند
مرا به کنجی میکشاند
تاکه تاریکی اش را ثابت کند؛..
174
چین و چروک دست هایشان نمود از آن میکرد که سال هاست باهم ساخته اند؛..
بالبخندی شیرین به روبه رویش نگاه میکرد
همینطور که قدم برمیداشت
چایی نبات به دست
در نگاهش ذوق
انگار زیباترینِ دنیایش را نگاه میکرد
خط نگاهش میرسید به حاج خانم چشم به راهش
نزدیک که شد چایی را به دست خانم داد
لبخندش شیرین تر از قبل
حاج خانم که از قضا درگیر بیماری قند بود
نگاه به استکان کرد
گفت آخر منکه قند دارم
چای را به دست حاجی داد
حاجی نشست کنار حاج خانم
سر کشیدن هر دو چایی را تقبل کرد
همچنان که نگاهش به زیبا ترینش بود
از جا بلند شد
رفت تا دوباره چای بگیرد اما اینبار
چای خانمش را ساده گرفت
با قامت خمیده لبخند بی بدیل
جلو آمد
چای را به دست خانم داد
این بار گرفتن بدون گلایه بود
حاجی از خودش و دنیایش راضی بود
ناز بانو خریده بود
اینبار چای دومش را با دلی قرص سر کشید
دلش قرار گرفته بود
ناز بانویش خریده بود
نگاهشان به هم بود
بانو چای را با نلبکی نوش جان میکرد
حاجی آنچنان محوش بود
که انگار اولین بار است؛..
ناز برای زن است
و خریدارش مرد..
174
قرآن پارهپارهی پاشیده بر زمین!
گلبوسهی عمو به همه آیههای تو
داماد را ندیده کسی زیر سم اسب
ای چشم اسبها همه گریان برای تو؛
174
کاش آدمی میتوانست
حتی یک ساعت
واقعا عاشق باشد و غرق در عشق حقیقی،
آنگاه تا پایانش با همان یک ساعت زندگی میکرد؛..
174
من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است؛
چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
میپنداری که گفت من گفتار است؛
