آیـدا آن سـوی مـاه🌛
前往频道在 Telegram
1 040
订阅者
-1124 小时
-247 天
+84830 天
帖子存档
1 040
میترسید بخوابد، چون میدانست وسط خواب ناگهان پا میشود، مینشیند، به اطراف نگاه میکند و بعد، مثل بچههای پدرمرده، در آن اتاق سیمانیِ سرد گریه میکند. با دنیایی حسرت در دل و غمی عجیب گریه میکرد؛ رنگش میپرید و دستهاش به لرزه میافتاد.
سمفونی مردگان - عباس معروفی
1 040
وقتی همزادت درست همون لحظهای که نیاز به حرف زدن داری انگار حس میکنه و بهت زنگ میزنه=))
1 040
اینجوری شدم که اومدم بخاطر اینکه جوراب موردعلاقم گم شده نشستم گریه میکنم:)))
1 040
نمیدونم من اونقدر قوی شدم که هروقت سیلی از حرف، میکوبونن تو صورتم، دیگه گریه نمیکنم فقط یه گوشه میشینم و به روبروم خیره میشم.
