مـاهـزاد؛
前往频道在 Telegram
نـه تمـامـاً نـور، نـه اسـیر تـاریکـی؛ چیـزی مـیان ایـن دو..
显示更多未指定国家未指定类别
382
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-5530 天
帖子存档
382
Repost from ㅤ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .
نورِ تکافتادهای، مرزِ تاریکی و روشنایی را روی زمین رقم میزد و او در مرکزِ آن نقطه ایستاده بود؛ بیحرکت، مانند مجسمهای از اقتدار و سکوت. نگاهش را به سایهٔ دراز کشیدهاش دوخت و با صدایی محکم و استوار گفت: — سنگینیِ این سکوت و این دنیا رو روی شونههام حس میکنم... سایهای در تاریکی زمزمه کرد: — سکوتها همیشه با فشار و زخم همراهه. اینو میدونستی و میخواستی فرار کنی؟ دستش را آرام روی موهای نمدارش کشید، کتِ جینش را روی شانهاش جابهجا کرد و با نگاهی مطمئن پاسخ داد: — فرار؟ من از وسطِ همین روزهای قد کشیدم. داستان تازه شروع شده و برنده این بازی منم. قدمهایش روی صحنهٔ سفید و سیاه طنینانداز شد؛ آزادانه حرکت میکرد، آغوشش را برای مسیرِ پیشِ رو باز کرد و مستقیم به دوربین زل زد: — بعضی زخمها تاوانی دارن... یا تاریکی رو فتح میکنی، یا خودت توی تاریکی گم میشی. — و تولدت مبارک سایه .
382
Repost from N/a
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عزیزکرده، نمیدونم چرا دارم برات مینویسم. واقعاً دلیل خاصی ندارم. نه اتفاقی افتاده، نه چیزی شده که بخوام برات تعریف کنم. فقط امشب دلم خواست.. دوباره اسمت رو روی کاغذ بیارم. همین... شاید چون یه مدت بود خیلی چیزا رو توی خودم ریخته بودم.. انقدر که دیگه نمیدونستم کدومشون واقعاً مال منه و کدومشون فقط از بس نگه داشتمشون شدن یه تیکه از خودم..... از آدما خسته شدم... از حرف زدن، از توضیح دادن، از اینکه هی بگم «خوبم» وقتی خودم میدونم نیستم... و وسط همهی این خستگیها،. یهدفعه دلم برای تو تنگ شد... تکه ای از وجودم.. نه از اون دلتنگیهایی که میشه راحت دربارشون حرف زد... از اونایی که یهو یه خاطره میاد توی ذهنت، چند ثانیه لبخند میزنی، بعد یه چیزی ته دلت میریزه.. و دیگه نمیذاره اون لبخند بمونه... دلم برای خودت تنگ شده... برای بودنت، برای اون چیزای کوچیکی که شاید خودت حتی یادت نباشه... برای حرفایی که اون موقع برامون عادی بودن و من نمیدونستم یه روزی قراره دلم برای همون عادی بودنها اینهمه تنگ بشه. گاهی فکر میکنم.. اگه میدونستم آخرش قراره اینقدر دلم برات تنگ بشه، بیشتر نگات میکردم... بیشتر گوش میدادم... بیشتر بغلت میکردم... بیشتر میبوسیدمت... و بیشتر از اون لحظهها رو برای خودم نگه میداشتم.. ولی آدم وقتی یه چیزی رو داره، فکر نمیکنه یه روز قراره فقط خاطرهش براش بمونه. این روزا بعضی شبا دلم میخواد فقط یه بار دیگه همون آدم قبلی باشم؛ همون آدمی که هنوز نمیدونست قراره نبودنت رو اینقدر بفهمه. و میدونی سختترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه هنوز نمیخوام ازت چیزی بخوام. نه برگشتنت رو، نه توضیحی، نه حتی یه کلمه از جوابت رو... فقط دلم میخواست یه جایی باشه که بتونم بگم: «دلم برات تنگ شده.» بدون اینکه بعدش مجبور باشم خودمو جمع کنم و وانمود کنم چیز مهمی نگفتم. شاید هیچوقت این نامه رو نبینی. شاید حتی هیچوقت نفهمی که چند بار وسط نوشتنش مکث کردم، فقط چون بعضی حرفا رو نمیشد نوشت. میخواستم نامه رو سفید نگه دارم. ساده، آروم، بدون این همه حرف. میخواستم آخرش چند خط کوتاه بنویسم، کاغذ رو تا کنم و بذارمش یه گوشه. ولی نشد. چون هرچی بیشتر نوشتم، بیشتر فهمیدم این نامه قرار نیست سفید بمونه. بعضی دلتنگیها اینطوریان؛ خیلی آروم شروع میشن، جوری که فکر میکنی فقط چند کلمهان، بعد یهو میبینی کل صفحه رو گرفتن. و حالا من موندم و نامهای که قرار بود سفید باشه، ولی نشد. چون هر بار که خواستم پاکش کنم، باز یه جمله از تو روی کاغذ موند. شاید بعضی نامهها اصلاً برای رسیدن نوشته نمیشن. فقط نوشته میشن چون یه نفر، یه شب، بیشتر از همیشه دلش برای یه نفر تنگ شده بود. و در آخر، عزیزکرده، این نامه قرار بود سفید بمونه… ولی ظاهراً دلم هنوز اونقدر از تو خالی نشده که بتونه سفیدش کنه...🪷December 21, 1999 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
382
Repost from Midnight Bloom جیهون
The last bell
Part 1Gothic, Mystery, Tragedy, Romance, Angst,supernatural,
382
Repost from N/a
پشت سر هم از گلفروشی بیرون اومدن. جونگکوک با انگشت اشارهش آروم برگهای ساکولنت کوچیکش رو نوازش کرد و لبخند ریزی زد. + تهیونگی... میدونی چی قشنگ و عجیبه؟ تهیونگ نگاهش رو از گلدون کوچیکِ تو دست پسرش گرفت و به نیمرخش دوخت. _ چی شاپرکم؟ + رابطهی خورشید و گلها. _ خب... کجاش عجیبه؟ جونگکوک دستش رو توی موهای مردش برد و به هم ریختش. + به اطرافت توجه کن آقای کیم! تهیونگ خیلی جدی اطرافش رو نگاه کرد _ اطرافم؟ چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت: _ خب من یه گل دارم به اسم جونگکوکی و یه عطر دارم به اسم جونگکوک و یه عشق دارم به اسم جئون جونگکوک و یه خورشید دارم به اسم کوک و یه غذا دارم به اسم کوکی و ی_ + خیلی خوبببب، فهمیدم! تهیونگ خندهی کوتاهی کرد، دست آزاد پسرش رو گرفت و پشت دستش رو بوسید. _ حالا بگو کجای رابطهی گل و خورشید عجیبه؟ جونگکوک نگاهش رو به آسمون نارنجی غروب داد. + اینکه همیشه منتظر همن. گل هیچوقت به خورشید نمیگه شاید یه روز خشک بشه.... یا شاید یه رهگذر از کنارش رد بشه و اونو له کنه و کلی اتفاقات دیگه....... خورشیدم به گل نمیگه شاید فردا هوا ابری باشه...یا اصلا شاید فردا دنیا تموم بشه و نتونم ببینمت اونا ترسهاشونو برای هم تعریف نمیکنن... فقط هر روز سرِ قرارشون حاضر میشن. _ درست مثل من و تو؟ اینکه منتظر هم میمونیم؟ جونگکوک لبهاش رو جمع کرد و سرش و چپ و راست تکون داد + نخیر؛ من که هر گلی نیستم!! تهیونگ خنده ی کوتاهی کرد _ شاپرک من دوست داره چه گلی باشه؟ + ساکولنت. _ ساکولنت؟چرا ساکولنت؟ جونگکوک گلدون رو کمی بالاتر گرفت. + چون ساکولنت به نور زیادی نیاز نداره، کافیه یه ذره گرمای خورشید رو حس کنه ، اونوقت تا مدتهااااااا با همون زندگی میکنه. تهیونگ با لبخند به حرف های دلنشین پسرش گوش میداد _ منظورت اینه به یادش زندگی میکنه؟ جونگکوک آروم سرش و مثبت تکون داد + اوهوم. + ساکولنت روزای ابری و سرد، به یاد گرمای خورشیدش زندگی میکنه. به یاد اینکه یه روزی یکی گرمش کرده بود. تهیونگ دست جونگکوک رو کمی محکمتر گرفت. _ اگه تو ساکولنت باشی....من خورشیدتم؟ جونگکوک لبخند زد. + بله آقای کیم. تهیونگ آه ساختگی کشید. _ ولی تو گرمای زندگی منی؛ من چهجوری میتونم به تنهایی خورشید باشم؟ جونگکوک چشمهاش رو ریز کرد و خندید + اینقدر زبون نریز... بگو این گلدون کوچولو رو کجا بذاریم؟ تهیونگ بدون مکث جواب داد : _ سطل آشغالی. جونگکوک با شدت سرش رو به سمت مرد چرخوند. + یااااا ! چراااا؟ دلت میاد بزاریش تو خیابون ؟؟؟ تهیونگ شونه بالا انداخت. _ چون اصلاً برای من وقت نمیذاری. همش پیش گلهاتی. جونگکوک چند ثانیه با ناباوری به مردش نگاه کرد ، اون واقعا به گل هاش حسودی کرده بود ؟ و بعد از چند ثانیه بلند خندید تهیونگ با اخم مصنوعی سرعت قدمهاش رو بیشتر کرد. + وایستااا، منم بیام! _ نمیخوام ؛ برو پیش گلهات. جونگکوک گلدون رو محکم بغل کرد و دنبال تهیونگ دوید + تهیونگیییی ؛قهر نکنننن ، قول میدم تو گلدون شمارهی یک باشی! _ نمیخواااممم + قهر نکنننننن
