ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

مـاهـزاد؛

مـاهـزاد؛

前往频道在 Telegram

نـه تمـامـاً نـور، نـه اسـیر تـاریکـی؛ چیـزی مـیان ایـن دو..

显示更多
未指定国家未指定类别
382
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-5530 天
帖子存档
𝒀𝒐𝒖 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒆𝒇𝒕 𝒎𝒆 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝒊 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒏𝒆𝒆𝒅𝒆𝒅 𝒚𝒐𝒖....

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
‍ Sharing pain
هوسوک یونگی رو میشناخت ، در حقیقت همه میشناختنش ، اون پسر با کمترین صدا بیشترین توجه رو به خودش جلب میکرد . ولی هوسوک هیچوقت فکر نمیکرد اولین کسی که برای نجاتش قدم برداره همون پسر باشه ! *سئول/مدرسه‌ی نیاکا باد میومد ، در واقع شدید بود و با هر وزش بدن هوسوک رو به جلو پرت میشد . اما هوسوک هنوز مردد بود و هنوز به جمعیت پایین دیوار نگاه میکرد . تنها سوال هوسوک یک چیز بود ؛ چرا باید تحمل کرد تا وقتی که میتونی تمومش کنی؟ شاید اگه جواب این سوال رو میگرفت پشیمون میشد ، از خیلی ها پرسید ، به خیلی‌ها به عنوان جواب نگاه کرد اما هیچکس اهمیت نداد . همون موقع بود که تازه فهمید برای هیچوقت ارزشی نداره . و بی‌ارزش بودنش زمانی براش ثابت شد که هیچکس قدمی برای نجاتش از پشت بوم مدرسه بر نداشت . ارتفاع زیاد بود ، هوسوک محاسبه کرده بود که حتما در اثر ضربه‌ی شدید میمیره ، پس نگرانی‌ای راجب درد کشیدن یا فلج شدن نداشت . ولی دردناک ترین موضوع این بود که همه مثل عروسکی که بالای دار بسته شده بهش نگاه میکردن ، در انتظار مرگ ولی بدون هیچ ناجی‌ای . " فکر کنم دلقک جالبی باشم " هوسوک هنوز هم راجب پریدن مطمئن نبود ، تنها کاری که کادر مدرسه میتونست بکنه خبر کردن آتش نشانی توی روستایی بود که مایل‌ها با مقرش فاصله داشت . — شما احمقا به دلقک نیاز دارین؟ هوسوک رو به جمعی پایین داد زد ، عصبانی بود . — دلقکتون یکم دیگه میمیره احمقا ! هوسوک نفس‌نفس میزد ، قلبش تند میزد ولی بخاطر ترس نبود ، بخاطر غم بود . — و شماها فقط مرگشو تماشا میکنین ، چون همتون بی مصرفین ! — چرا فقط خودتو نمیندازی؟ هوسوک جا خورد ، کمی تعادلش رو از دست داد و بعد از کمی تکون دوباره صاف ایستاد ‌‌. — نیم ساعته این بالا وایسادی ، اگه مردد نبودی همون اول خودتو مینداختی . هوسوک هنوز بهت زده بهش نکاه میکرد ، این پسر رو میشناخت ، همون شاگرد ساکت کلاس بود ، مین یونگی کسی که با کمترین صدا بیشترین توجه رو به خودش جلب میکرد . هیچکس راجب زندگیش نمیدونست ، هیچکس راجب اخلاقش نمیدونست و خیلی‌ها حتی صداش رو هم نشنیده بودن اما همه میشناختنش ! — تو اینجا چیکار میکنی؟ یونگی پوفی کشید ، اخم کرد و با چهره‌ای خسته نزدیکش شد . — اومدم مثلا نجاتت بدم . هوسوک لحظه‌ای ایستاد ، روی دیوار نشست ، خسته شده بود . — نمیخوام نجاتم بدی ، میخوام خودمو پرت کنم پایین . — پس چرا زودتر انجامش نمیدی؟ هوسوک جا خورد ، هیچکس به فردی که در حال خودکشی بود نمیگفت خودش رو پرت کنه ، ولی مین یونگی عجیب بنظر میومد . — به تو ربطی نداره ! یونگی نیشخندی زد ‌. — وقتی جرئت خودکشی نداری سمتش نرو بچه ، تهش تنها کاری که میکنی بردن آبروی خودته . هوسوک عصبانی شد ، جرئتشو نداشت؟؟ اون خیلی اذیت شده بود ، با تموم وجودش عذاب میکشید و اون بهش میگفت ترسو؟؟ — من؟ ترسو منم؟ هوسوک از جاش بلند شد و سریع سمت اونطرف دیوار رفت ، مردم از پایین جیغ کشیدن . یونگی سریع جلو اومد . — هی صبر کن ! من میدونم چه دردی میکشی ! اشک توی جشمای هوسوک جمع شد ، نه نمیدونست ، هیچکس نمیدونست . — ببین هوسوک ، من مثل تو درد نکشیدم اما من هم درد دارم ! یونگی آستینش رو بالا زد و رو به هوسوک گرفت ، از اون فاصله ، پسر تونست زخم های روی مچ دست یونگی رو ببینه . — تو ... — من میدونم خواستن مرگ الکی نیست هوسوک . هوسوک سمتش برگشت . — پس چرا تلاش کردی؟ یونگی آستینش رو پایین کشید ‌. — چون فکر میکردم تحمل درد مرگ از تحمل درد زندگی راحتتره . هوسوک نفس عمیقی کشید . — بود؟ — نه ، بنظرم تلاش الکی نکن ، مرگ درد داشت . اشک از گونه‌ی هوسوک روی کفشش چکید . — ولی نمیخوام .. خسته شدم ... یونگی لبخند زد . — میدونم‌ . هوسوک منفجر شد ، سالها هر دردی که بهش رسیده بود رو درون خودش ریخته بود ، هر ضربه ، هر احساس . — نمیخوام درد بکشم ، نمیخوام ! یونگی جلو اومد ، دست هوسوک رو گرفت و از روی دیواره‌ی پشت بوم پایین کشیدش . — هوسوک درد تموم شدنی نیست ‌، فقط میشه شریکش شد . هوسوک دستش رو روی چشماش کشید و اشکهاش رو پاک کرد . — ولی دردم کمتر نمیشه . یونگی دستاش رو دور شونه های هوسوک حلقه کرد ، هوسوک سرش رو آروم و با تردید روی شونش گذاشت . — شریک شدن دردامون شاید کمترشون نکنه ، ولی تحملش رو ساده‌تر میکنه . " من بهت آغوش هدیه میدم و تو بهم درد هدیه بده ، من تحمل دردهات رو راحت میکنم و تو آغوش‌هایی که هیچوقت کسی ازم نخواست رو بگیر "

sticker.webp0.00 KB

در عین ساده بودن وایب خوبی منتقل میکنه

Repost from Closed
photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

-

بهش میخوره یه شاهکار دیگه باشه فرمانده

𝖡𝗎𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝗄︎𝗇︎𝗈𝗐 𝗍𝗁︎𝖾 𝗍𝗋𝗎𝗍𝗁︎, 𝖨︎’𝖽 𝗋𝖺𝗍𝗁︎𝖾𝗋 𝗁︎𝗈𝗅︎𝖽 𝗒𝗈𝗎. 𝖳︎𝗁︎𝖺𝗇︎ 𝗍𝗋𝗒 𝗍𝗈 𝖼︎𝖺𝗍𝖼︎𝗁︎ 𝗍𝗁︎𝗂𝗌 𝖿︎𝗅︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍.

شاید مجازات واقعی همین باشه؛ این‌که کسی هنوز تو قلبت زنده باشه، اما دیگه حق نداشته باشی صداش کنی. به اقیانوس خیره شد. بی‌انتها بود؛ درست مثل "کاش" های ذهنش. با خودش فکر کرد شاید آدم نباید از همه‌چیز جون سالم به در ببره. شاید بعضی زخم‌ها قرار نیست خوب بشن؛ قراره هر روز به تو یادآوری کنن چه چیزی رو با دست‌های خودت از دست دادی. و تلخ‌تر از همه این بود که این‌بار نمی‌تونست جز خودش، کسی رو مقصر کنه. فقط خودش مونده بود و یه اقیانوس، یه مشت خاطره؛ و انسانی که هنوز دوسش داشت؛ اما دیگه برای برگشتنش دیر شده بود. واقعا، باز دیر کرده بود؟ فرمانده آروم زیر لب زمزمه کرد. "بعضی آدم‌ها رو وقتی از دست می‌دی، تازه می‌فهمی چقدر زنده بودی کنارشون... و من؟ من ظاهرا تموم عمرم رو صرف زنده موندن کردم، تا درست وقتی کسی برای زنده موندنم پیدا شد، خودم خفه‌ش کردم."

فرمانده همیشه فکر می‌کرد آدم‌ها با رفتن تموم می‌شن؛ حالا فهمیده بود بعضی آدم‌ها می‌مونن، فقط دیگه سهمی تو زندگی‌شون نداری.

sticker.webp0.00 KB

-

سر فرصت باید بخونمش حتما

Brooklyn.mp35.55 MB

گاهی دلتنگی، دیگر حسِ نبودن نیست؛ شکلِ آدمی‌ست که یک روز از قابِ زندگی‌ات بیرون رفته، اما سایه‌اش هنوز روی تمامِ روزهایت افتا
گاهی دلتنگی، دیگر حسِ نبودن نیست؛ شکلِ آدمی‌ست که یک روز از قابِ زندگی‌ات بیرون رفته، اما سایه‌اش هنوز روی تمامِ روزهایت افتاده...

sticker.webp0.00 KB