ch
Feedback
در تاریخ بنویسید

در تاریخ بنویسید

前往频道在 Telegram

«به نام فرزندان و جان‌فداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.

显示更多
未指定国家未指定类别
199
订阅者
-324 小时
+37 天
-230 天
帖子存档
اگه اینجا بمونم و ببینم اما اگه تو نبینی و نباشی چی؟

آن هسته در گلویم بزرگ و بزرگ‌تر میشود. راه نفس را میبندد و چشمانم را می‌سوزاند. رگ هایش ورم می‌کند و درد را در سراسر وجودم تزریق می‌کند. سینه‌ام باد می‌کند و هوا در آن جمع می‌شود ولی راه خروج را نمی‌یابد. مانند چرکی که نیاز دارد سر باز کند و خون از آن سرازیر شود تا تخلیه شود، کدر می‌شوم ولی چیزی نمی‌تواند تخلیه‌ام کند؛ مگر اینکه سرم را بشکافی و مغزم را در بیاری و آن را خرد کنی و خرده هایش را بسوزانی؛ اما باز هم خاکستر آن ها به یاد می‌آورد. به یاد می‌آورد که چطور مادری پیکر بی‌جان فرزندش را رو به آسمانِ کور گذاشت و به خدایش التماس می‌کرد که به او جان ببخشد؛ به یاد می‌آورد نگهداشتن جنازه در میان برف و یخ از ترس دزدیده شدن آن در سردخانه را؛ به یاد می‌آورد صورت متلاشی شده کودک را؛ به یاد می‌آورد جمجمه های کف خیابان، دریای خون، صدای گلوله، سرد خانه‌های پر از جسد را؛ به یاد می‌آورد؛ به یاد می‌آورد؛ به یاد می‌آورد...

ناامیدی، سوخت دیکتاتور است، امید راه سقوط آن.

عدالتی در کار نبود؛ و گرنه جهان با کُشتنِ شما، پایان می گرفت.
+4
عدالتی در کار نبود؛ و گرنه جهان با کُشتنِ شما، پایان می گرفت.

کی این جنایت رو از یاد می‌بره؟

در تاریخ بنویسید؛ در این حکومت، پس از قتل‌عام، پیکر زنان غنیمتِ حامیان شد و موهایشان، کالای بازار.

در تاریخ بنویسید؛ در میان میلیون‌ها انسانی که جان خود را فدا کردند تا نسل‌های آینده معنای آزادی را تجربه کنند، همواره عده‌ای بودند که خودخواهی‌شان هیچ مرزی نمی‌شناخت. کسانی که برای چند سال زندگیِ بیشتر در سایهٔ ذلت و حقارت، نه‌تنها شرافتِ خود و آرمان‌های یک ملت را معامله کردند، بلکه حاضر بودند سرنوشت کودکانی را که هنوز چشم به جهان نگشوده بودند نیز قربانی خفت و پستیِ خود کنند.

کسی که چهل و هفت سال، سایه سنگین این حکومت را بالای سر خود حس کرده، هر روز ریشه دواندنِ عمیق‌ترِ فساد و جنایت را به چشم دیده و جز تباهی سهمی نبرده، اما هنوز سر جایش نشسته و به معجزه «اصلاحات» و شبِ مهتابیِ فردا دل خوش کرده... او قرار نیست هیچ‌وقت چیزی را بفهمد. کسانی که در توهمی بی‌پایان، به سرابِ «اصلاحات» دخیل بسته‌اند؛ در انتظار معجزه‌ای نشسته‌اند که بیابان خشک استبداد را به گلستان بدل کند! من شک دارم چنین آدمی حتی اگر مجبور شود هزاران کیسه مشکیِ را باز کند تا آخرین نگاه را به صورت خون‌آلودِ فرزندش بیندازد، باز هم بیدار شود! اصلاً بگذارید حرفم را اصلاح کنم؛ او حتی زحمت گشتن به دنبال جنازه فرزندش را هم به خود نخواهد داد. این قشر از جامعه، سال‌هاست که تعمداً چشمانشان را روی حقیقت بسته‌اند و دقیقاً همین جهلِ سازمان‌یافته و سکوتِ مصلحتیِ آن‌هاست که امروز، یک ملت را این‌گونه قربانی کرده است. اینان نه «ناآگاه»، که «خواهانِ نفهمیدن‌اند»؛ همان‌هایی که با «نفهمیدنِ عامدانه»، قمارخانه‌ی این نظام را با خونِ مردم گرم نگه داشته‌اند. احمد رضایی توی مصاحبه‌اش گفته بود که «زمانی که جامعه نیاز به اصلاحات داشت، دست به انقلاب زدند و الان که نیاز به انقلاب داره، دشمنان ایران هنوز منتظر اصلاح‌طلبی‌اند». این چه ساده‌لوحیِ مضحکی است که فکر می‌کنید با هرس کردنِ ساقه‌های خشکیده و سمی، ریشه‌ی این درختِ پوسیده جان می‌گیرد؟ تا زمانی که آن ریشه گندیده در خاک است و تبر به ریشه‌ی این فسادِ ساختاری نخورد، محصولی جز تباهی درو نخواهید کرد. برای شریک بودن در قتل، لازم نیست حتماً ماشه را بچکانی؛ همین که فشنگ را در دستانِ قاتل بگذاری، تو را در همان جایگاهِ قاتل می‌نشاند.

اگه جمهوری اسلامی نبود کیان امروز ۱۳ ساله میشد. تولدت مبارک پسر رنگین کمان. - بال پروانه
+1
اگه جمهوری اسلامی نبود کیان امروز ۱۳ ساله میشد. تولدت مبارک پسر رنگین کمان. - بال پروانه

امروز تولد کیان پیر فلکه، متولد ۲۱ خرداد ۱۳۹۲، اگه زنده بود امروز ۱۳ ساله میشد اما توسط جمهوری اسلامی توی ۹ سالگی کشته شد. -
+1
امروز تولد کیان پیر فلکه، متولد ۲۱ خرداد ۱۳۹۲، اگه زنده بود امروز ۱۳ ساله میشد اما توسط جمهوری اسلامی توی ۹ سالگی کشته شد. - Noir

ویدیوئی که مادرِ جاویدنام آرش یزدانی توی پیج اینستاگرامش منتشر کرده. ثانیه‌هایی که با لبخند تماشا می‌شوند و در انتها، لبخند را بر لب می‌خشکانند؛ درست همان لحظه که جای خالی‌ات را به رخ می‌کشد و یادآوری می‌کند دیگر کسی مانند تو در کنار ما نیست.

پرسید: «وقتی می‌دانستند تیر می‌زنند، چرا رفتند؟» بگذار من هم چند سؤال بپرسم... وقتی می‌دانی جوهر خودکار روزی تمام می‌شود، چرا قلم به دست می‌گیری؟ وقتی می‌دانی برگ‌های دفترت به آخر می‌رسند، چرا روی آن می‌نویسی؟ وقتی می‌دانی شارژ گوشی دوباره خالی خواهد شد، چرا آن را شارژ می‌کنی؟ وقتی می‌دانی دخل و خرج زندگی جور نمی‌شود، چرا همچنان کار می‌کنی؟ وقتی می‌دانی باک بنزین خالی می‌شود، چرا آن را پر می‌کنی؟ وقتی می‌دانی پس از هر سیری، گرسنگی بازمی‌گردد، چرا غذا می‌خوری؟ و وقتی می‌دانی سرانجامِ هر زندگی مرگ است، چرا زندگی می‌کنی؟ ارزشِ یک انتخاب را پایانِ آن تعیین نمی‌کند؛ معنایی که در مسیرش نهفته است، تعیین می‌کند. ما موظف نیستیم بدیهیات انسانیت را برای کسی توضیح دهیم. چشمی که این همه رنج و جنایت را دید و همچنان بسته ماند، گوشی که فریادها را شنید و همچنان ناشنوا ماند، و زبانی که در برابر آن همه شجاعت به سکوت پناه برد، با توضیح و استدلال بیدار نخواهد شد. شرافت، مفهومی نیست که بتوان آن را با کلمات توضیح داد؛ باید آن را فهمید. کسی که معنای با‌شرف مردن را درک نمی‌کند، بعید است معنای با‌شرف زندگی کردن را نیز بفهمد.

Repost from Ariyanvi
Ariyanvi – سَرِخَم قَدِغَن.mp38.86 MB

من مسلخِ تاریخ این دیارم. من پدر و مادری شدم که داغ دید، فرزندی که یتیم شد، و رفیقی که تنها ماند. من خودِ وطنم؛ وطنی که تن‌هایش را به خاک می‌سپارد. من طفل سه‌ساله‌ام؛ تمام‌شده در عطش و انتظارِ پشت درهای بسته. من انتخابِ تلخِ بازار رشتم؛ میان سوختن در آتش، یا دویدن رو به رگبار. من سنگِ رهاشده از مشتِ خونینِ خیابانم. من مادری‌ام با دختری بی‌چشم و تازیانه‌خورده؛ پدری‌ام شاهدِ تیرِ خلاص بر پیشانی پسر؛ و پسری با التماس‌های بی‌فایده: «دوام بیار...» من پنج ساعت تماشای خونریزی‌ام روی کاناپه خانه؛ من کودکِ دو ساله‌ام، هدف گرفته‌شده روی شانه‌های پدر؛ من خفگیِ پنهان در کیسه‌های سیاه مرده‌گانم. من بهای گلوله را دادم و شیرینیِ اجباریِ عزای فرزندم را خوردم. من پسربچه‌ای هستم که آرزوی پلیس شدنش، با تیرِ شلیک‌شده به مادرش مرد. من مادری بی‌گورِ فرزندم... زندانیِ بی‌فرداام... من تمامِ این‌ها شدم. تنها در خیالم، بند بندِ وجودم فرو ریخت و سوختم و با تصورِ این کابوس‌ها جان دادم؛ وای به حالِ آن‌هایی که این رنج را زندگی کردند!

من مادر و پدری شدم که بچشون رو کشتن؛ خواهر و برادری شدم که خواهر و برادرش رو کشتن؛ فرزندی شدم که مادر و پدرش رو کشتن؛ رفیقی شدم که رفیقاش رو کشتن؛ هموطنی شدم که هموطناش رو کشتن؛ وطنی شدم که تن‌هاش رو کشتن...

پنج‌ماه از آن شب گذشت. شبی که در تاریکی ماند و هنوز طلوع نکرده. شبی که نور در آن گم شد. رد خونِتان اگرچه با چشم دیده نمی‌شود، اما هنور در جای‌جای این شهر جاری است. در آبی که می‌نوشیم؛ مایحتاجی که می‌خریم؛ مسیری که می‌رویم. چیزی تغییر نکرده است. چیزی فراموش نشده است. مگر خون فراموش می‌شود؟ من حتی رویِ نگاه کردن به عکس سنگ قبرتان را هم ندارم! آن روز به خانهٔ جدیدتان سری زدم. اما رویِ نزدیک شدن نداشتم. وقتی فریادِ مادرت را شنیدم؛ نگاهِ پدرت را به قابِ عکست دیدم؛ بازی کردن فرزندنت کنار سنگ سرد قبرت را دیدم. نتوانستم نزدیک شوم. از اینکه مادرت بهم بگه "ولی بچه‌ام برنمیگرده" ترسیدم. از اینکه بچه‌ات سنگ قبر پدرش را به عنوان "پدرش" بهم معرفی کنه ترسیدم. از اینکه بهم بگه "من آینده نمی‌خوام مادرم رو می‌خوام" ترسیدم. از اینکه به‌جای من، اونها من رو آروم کنند ترسیدم. تماشا کردم و از اینکه ترسیدم از خودم متنفر شدم. چطور رویِ این را داشتم که رویَش را نداشته باشم؟ طناب گناهِ بازمانده‌ ماندن دور گردنم پیچیده و تنها گاهی اوقات شل می‌کند و بعد باز سفت می‌شود. بقولِ جاویدنام علیرضا موسوی‌نور "باید گریه کنم، اما نه برای فاجعه... برای اینکه بازمانده را، نجات یافته میدانید". من حتی رویِ راه رفتن در آن خیابان‌ها را هم ندارم.

به نام نامی جاویدنامان وطن نه یک تن، نه چند تن هزاران هزار تن خفته در خاک، نرود از یاد نامشان جاویدان باد