320
订阅者
无数据24 小时
-167 天
-1230 天
帖子存档
چند نکته جالب میشه ازش برداشت کرد.
۱. چقدر غمگینه داستانت روایت نشه، و صرفا یک برداشت امیدوارانه هالیوودی ازت بسازن، اونم نه در غالب زندگینامه و فقط الهامگیری. البته خوبه چنین فیلمی وجود داره، منتها اکتیویستهای چپ خوب میتونستند از این داستان یک روایت برای مسئله مشکلات مهاجران و حفرههای قانونی مهاجرتی استفاده کنند.
۲. از شلاق دهم به بعد رو دیگه حس نمیکنی و سِر میشی. پس بهتره نزاری کار به اونجا برسه، که اگه رسید، اهمیتی نداره بعدش چی میشه. عادت کردن مخربه. مثل عادت کردن به زندگی تو زندان. یکم بمونی یادت میره بیرون چه شکلیه. فرودگاه هم فرقی با زندان نداره، با محدودیتهای متفاوت و شاید آدمای جدید و صدالبته حس تنهاتر. آدمیزاد بلده حتی اینجا هم خو بگیره. برا خودش تو بوفه کار پیدا کنه، خاطره بسازه با کارکنای اونجا، یه جای راحت برای خوابیدن پیدا کنه و به خودش میاد میبینه کل دنیاش اندازه همون فرودگاه شده. برا همین وقتی مشکلش حل بشه هم نمیره، چون زندگیش اونجاست. بهتره به این قفسی که دورته عادت نکنی، چون موجودی هستی که دوست داره تطبیق پیدا بکنه. هرچی بیشتر بمونی سختتر میتونی بری و دلایل بیشتر برای موندن پیدا میکنی. حتی اگه محل زندگیت فرودگاه باشه، چه برسه یه کشور مثل ایران.
۳. علاقهمندان به فلسفه ته مجلس مارو ببخشن. خود این وضعیت آوارگی و سکونت در جای «عبور» قابل بررسیه. اگه میگید اهمیتش در چیه باید بگم نکته روانشناختی ترسناک فیلم Backrooms در همین بود که به رعشه انداخت و ۴۰۰ میلیوندلار فروخت. اگر داخل راهروهایی که برای عبور ساخته شدند نه برای سکونت، مدت طولانی بمونی، وضعیت روانی بدی برات ایجاد میشه. فرودگاه هم یه مدل بکرومزه. جایی که برای عبور و مرور ساخته شده و نه سکونت، و موندن توش وضعیت روانی ورزیدهای میطلبه. تعمیمش رو میسپرم به ذهن خلاق شما. آیا میخوای اینطور نتیجه بگیری که روابطی که گذرا هستند رو نباید جدی گرفت؟ نمیدانم، بقیهش با خودت.
۴. عمدی باشه یا نه، تصادفی باشه یا نه، دنیا طنزپردازه. هرچند به قول چاپلین (اگه درست نقل قول کنم) مرز بین تراژدی و کمدی باریکه، فقط بستگی داره چقدر از سوژه فاصله داشته باشی. کسی که زندگیش ۱۸ سال در فرودگاه گذشت؛ حتی وقتی آزاد شد باز به اونجا برگشت، سکته زد، و همونجا هم مرد، یک ترکیب معناداری ایجاد میکنه. ترکیبی که اگه با جهنم خو گرفتی، در جهنم هم میمیری. راه نجاتی نیست. اینکه برگردی به اونجا، مثل ناصری، یک برگشت فیزیکیه. اکثر اوقات لازم نیست برگردی، جهنم رو با خودت میبری هرجا که میری که تا لحظه مرگت بسوزی و همونجا هم بمیری. هرچه خلاص شدن از شر شرارههای آتش سرزمینت رو به تعویق بندازی، این خطر برای تو نزدیکتره. تمام تروماهایی که حمل میکنی، گریبانگیرت خواهد بود، حتی اگر موفق به مهاجرت در بلاد کفر و یک محله نایس شوی. زیاد تو تاریکی نمون، وگرنه نمیشه ازش فرار کرد.
+1
به تازگی فیلم The Terminal ساخته اسپیلبرگ با بازی بینظیر تام هنکس رو دیدم. داستان درباره یک مسافر از یک کشور خیالی به نام کروکوژیاست، که موقع رسیدن به نیویورک در کشورش کودتا میشه و مدارک سفرش اعتبارشون رو از دست میدن. حالا توی ترمینال فرودگاه گیر میکنه و نه میتونه وارد خاک آمریکا بشه نه کشوری هست که برگرده. فیلم جالبیه، لحظات فان داره و جوش امیدوار کننده و حالخوبکنه. یک فیلم اینترتیمنت خوب که بشینید دست جمعی ببینید. منتها داستان اصلی که ازش اقتباس شده و الهام گرفته شده انقدراهم شاد و شنگول نیست.
ظاهرا این یک وضعیت واقعیه. یک ایرانی فلک زده به نام مهران کریمی ناصری نه چندینماه، بلکه ۱۸ سال از عمرش رو تو فرودگاه دوگل فرانسه گیر میکنه و اونجا زندگی میکنه. بخاطر یک وضعیت عجیب حقوقی، وضعیت پناهندگیش تو حفرههای قانونی میوفته. نکته جالب اینجاست، یه جا مشکلش حل میشه، و میتونه بره، اما خودش نمیخواد. چون دیگه عادت کرده. وقتی ۲۰۰۶ اونجارو بالاخره ترک میکنه، سال ۲۰۲۲ برمیگرده همونجا سکته قلبی میکنه و تو همون فرودگاه میمیره.
همین رفیقم که داره وکالت میخونه، مبلغ مجموع کتابایی که باید تهیه میکرد ۲۰ میلیون میشد. یکی به دادش رسید کتابای قدیمی خودشو بهش داد.
تو این شرایط، دزدی کتاب از دولت اخلاقمدارانهترین کار ممکنه. از اون موضوعاتی هم نیست که حوصله داشته باشه آدم سرش بحث کنه. میخوای بپذیر میخوای نه.
از وقتی چشم باز کردم در مجازی همیشه مخاطبینم کنکور داشتند. چه حکمتیه نمیدونم، هر سال نسل جدید میاد یا همتون هنوز پشت کنکورید؟
درهرحال هنوزم که هنوزه من هرسال میگم بیخیالش، بزنید بره و از هرچی میتونید کمک بگیرید، و فقط این مرحله رو رد کنید. پست از تنور درنیومده سرد نشده یه امت میریزن پیویم که هیوای نه اخلاقی نیست گوناه دارد. و من در عجبم چقدر رو تکرار مکرراته چیزایی که باید بگیم. اینکه اریک گذاشت رفت روز به روز قابل درک تر میشه.
زیرسایه شر همه چیز بیمعنی میشه. برای همینه که کار کارمندی معمولی وابسته به حکومت که توش شرارت نیست هم پولش کثیفه، ولی قاچاق سوخت تمیزترین پولیه که میشه تو زاهدان درآورد. هنوز درک نمیکنند تو اردوگاه کار اجباری گروگان گرفته شدند، و تصور میکنند یک پیرمرد اخمالو بالای ابرهاست که منتظره تو قوانین گروگانگیرت رو بشکونی و سیگار بکشی، تا جای اون، تورو توبیخ کنه. سیستمی که جوونیت رو از بین برده و همه چیز رو به فساد و فلاکت کشونده تا جایی که یه عده نونخوریشون شده فروختن پکیج آموزش درسی که بابتش پولت رو بگیرن، خاطرخواه داره. خاطرخواهش هم همونیه که تحت چنین ستمیه. وای نکنه من بابت فلان پول ندادم غیراخلاقی باشه، انگار وجود چنین کانسپتی اصلا اخلاقیه.
اول راه نفس کشیدن رو میگیرن، و سپس بدیهیترین چیز رو ظالمانه بهت میفروشن، بعد تو نگرانی نکنه اگه بیاجازه و بدون پول نفس بکشی غیراخلاقی باشه. این یه درجه بالای تمام کشفیات سندروم استکهلمه. اینجا مردم جدی جدی عاشق گروگانگیرشون هستند. جای اینکه بگن تو اصلا از اول گه خوردی انقدر فاسدی که برای دووم آوردن باید حداقل ۸۰ میل هزینه کلاس و کتاب و پکیج کرد. ولی کسی اینو نمیگه. میریزن دست جمعی پیوی من که این حرفای ضداخلاقی چیست میزنی.
اینجا دیگه حتی بحث باکرگی نیست. فلاکته. ذهن ایزوله از جهان خارج، هر بلایی که تو زندان سرش بیاد رو حقش میدونه. دیگه برایم اهمیتی ندارد این بحثهای تکراری. هرکار عشقتان میکشه بکنید.
حالا جدا از شوخی، چندوقت پیش با یکی از همخدمتیهام صحبت میکردم، که تازه تصویه کرده بود. داره حقوق میخونه برای وکالت. مقطع کارشناسی. صوبتامون جوری شد که از وسطش ایده کشید بیرون بره بهش بپردازه در غالب موضوع پایاننامهش. یه چیزی تو مایههای حق و حقوق مدنی فرزندانی که توسط تخم یا تخمکهای اهدا شده به دنیا میآیند. تو قضیه ارث و میراث.
این چیزای سم رو فقط میتونید اینجا پیدا کنید. موضوع پایاننامه انتخاب نکردید؟ من را به چای و گفتگو دعوت کنید.
پژوهشگران بیکارند. بیا اینم موضوع پایاننامه که بری بگردی ببینی ارتباطش با سندروم استکهلم چیه. بعد بگو ۱۰۰۹ بده.
پرت، واژه مناسب کسی است که در این شرایط میگه من ویدیوهای کمک کنکوری که بابتش پول ندادم رو نمیبینم چون غیراخلاقیه.
حتی میشه گفت این هم تاحدودی اشاره به تحقق رویاهای کابوسوارانه داره. مثلا کرکتر اصلی که آرزو میکنه هیچوقت فردا رو نبینه و سپس هر روزش از ابتدا شروع میشه و به فردا نمیرسه. ماهها وقت داره تو همون روز زندگی کنه و در پایان هر روز بمیره تا یاد بگیره با دشمنش بجنگه و شکستش بده.
هر روز مردن و شروع کردن یک لوپ تکراری از روزمرگی هم میشه از زیرمتنش کشید بیرون.
+1
داشتم انیمه All You Need Is Kill رو میدیدم که یهو گفتم آقا این ایده داستانش چرا انقدر برای من آشناست؛ بعد یادم افتاد اع این دقیقا کپی شده مو به موعه فیلم Edge of Tomorrow هستش. بعد یک سرچ ساده دیدم اوه، خود این فیلم هم از رو یک رمان ژاپنی اقتباس شده به همین اسم All You Need Is Kill از هیروشی ساکورازاکا میباشد.
در رمان شخصیت اصلی کیجیعه، بعدا هالیوود با بازی تامکروز میاد یه نسخه خیلی تغییر یافته میسازه و اسم شخصیت اصلی رو میزاره کیج، وفادار به پایان کتاب (ولی هاگ و گیاه فضایی، شده موجودات فضایی تسخیرگر، و دارول اسمش میشه اومگا). فیلم فیلم جالبیه، ولی ممکنه خسته کننده باشه براتون. سرگرم کنندست برای دیدن با دوستان. پایانش منطقی و جالبه، اما پایان انیمه مبهمه و خوب توضیح داده نمیشه. انگار انیمه یک پاسخ احساسی به این فیلمه که این بار ریتا جای کیج برمیگرده و بار خاطرات رو به دوش میکشه، برخلاف رمان. ظاهرا رمان هم از اقتباس فیلم و انیمش بهتره.
انیمه جدای از داستانش، آرت جالب و متفاوتی داشت.
Repost from Doug Rattmann
• کلمات شیخان و بنگیان در گوش مگیرید که گفته اند:
- هر معرفتی که مرد بنگی گوید
- بر کیـر خری نویس و در کونش کن
«رساله ۱۰۰ فرمان عبید زاکانی، فرمان ۹۷»
آخوند تا وقتی نفس میکشه و تا آخرین قطره خون زندگی رو باید زهرمار کنه. تا وقتی این موجود هست، باید بابت همه چیز نگران بود. باید همه چیز رو از دست داد. همه چیز رو به تباهی میکشونه. همه چیز رو لوث و مسخره و بیاهمیت میکنه. واژههارو تهی میکنه، مملکت رو به فساد و ورطه نابودی میبره، تفریحات رو نابود میکنه، بابت کوچکترین حقوق انسانیت تورو انکار، محدود، محروم، و توبیخ و بازداشت و زندانی و اعدام میکنه. رندوم تاسش شیش بیاره بهت شلیک میکنه. بیاهمیتترین آخوند اگه اسپانسر مالی پیدا کنه یا اسلحه بهش بدن، میتونه نسلهارو شکنجه بده. تمدنهارو جهنم کنه و زندگی رو به برزخ ببره. ضعیفترین آخوند از قویترین اقتصاددان توی مناظره و جدل و مغلطه قویتره. این حرومزاده تمومی نداره. سرشو بیخ تا بیخ ببری تا لحظه آخرم میخواد زهرشو میریزه. هرگونه آسیبی که بتونه بهت میزنه، و بابتش ازت طلبکارم هست. محیطت رو به گه میکشه، و افکارت رو مختل میکنه. تو تک تک امور روزمرت دخالت میکنه، نظر میده، دستور میده و بالاسرت وایمیسته.
این پلیدترین ترکیب تاریخ و ننگ بشریت، خروجی ترکیب دین عربی و سنت و فرهنگ ایرانیه. برای همین از جفتش بدم میاد. لازم نیست ایرانستیز باشی، ولی هر ترومایی تبعات داره. از بوی قورمهسبزی و حتی از رنگ قرمز قالی دستباف.
یه بار همینجا نوشتم این موجود نحس براش موشک زیادیه، حتی تیر هم زیادی سریعه. باید با چاقو بمیره. تن به تن، اونم تو نقاط غیرحساس. باید با زجر بمیره. هرکسی که اون چاقوی کُند رو تیز کنه، خائنه.
جنازش حتی نباید به زمین سپرده بشه. ممکنه ترکیباتش با خاک یکی بشه و وارد هوا و نفسهامون بشه و مارو احمق کنه. باید مثل زبالههای خطرناک هستهای تشعشعدار، بفرست فضا. که البته اونم خطرناکه ممکنه بره سیارات دیگه برای انواع دیگر حیات مشکل ایجاد کنه. حتی نباید بفرستیم سمت خورشید. ممکنه روی نوری که به ما میتابه هم تاثیر بزاره و ازمون بگیرتش. باید تجزیه بشه. باید ذراتش از هم به نحوی جدا بشن که خاصیتشون از دست بره و ماهیت قبلیشون استحاله بشه، و اونوقت شاید بعد ۵۰ بار طی کردن این روند، بشه از باقی ماندش استفادهای کرد که به درد بقیه هم بخوره.
