Lust for Light
前往频道在 Telegram
عجیب بودن تنها شکل واقعی بودن است؛ در جستوجوی محبوبِ حقیقی(نور) «🇮🇷» https://t.me/ChatNashenas74Bot?start=3558eed1fe2f4e20aa3acbcb5d8ec7 خصوصی:https://t.me/+GRmA9uKuFrE1ZmJk
显示更多未指定国家未指定类别
212
订阅者
+224 小时
+57 天
+530 天
帖子存档
عمیقاً به حال افرادی که نقاط ضعفشان را بدل به نقاط قوت میکنند غبطه میخورم. شخصاً حس میکنم رفته رفته، همان اندک نقاط قوتم، بدل به نقاط ضعف خواهند شد.
پروردگارا، معبودا
مرا نشانهای روشنگر، مرا آیتی بیدارگر بفرست. هدایتم کن. لطفا. این، یک درخواست رسمیاست، که درین لحظه به کتابت رسید و بعد، بعرصهی وجود پیوست. مرا، نور و روشنی بده. هرچه زودتر.
Repost from آهدمیزاد|إنسان
این هم از جملهٔ دعاهای دیروز ما بود:
خداوندا!
نادان بودن بنده ضرری به شما نمیرساند و فهمیدنم هم چیزی از شما کم نمیکند ولی نادانیام و خرفتبودنم جانم را آزار میدهد؛ به مرحمتتان ما را فهیم و دانا و عالم بفرما...
قربانتان...
ببینید، شما هیچ کجا غریب نیستید مگر این که از خود حقیقیتان دور افتاده باشید. آن اتفاق اگر بیافتد، همه جا غربت و غم است.
ما آدمها واقعاً فکر میکنیم خیلی مهم هستیم و حائز اهمیت. و این موضوع، بسیار بامزهمان میکند.
Repost from Saved Messages
از مردمگریزیام احساس گناه نمیکنم، هر چند گاهی ممکن است بابتش تأسف بخورم چون تنهاییام دردناک است. اما وقتی وارد دنیا میشوم، احساس سقوط اخلاقی به من دست میدهد! حسی مانند گشتن به دنبال عشق در فاحشهخانه.
هیچ چیز مثل دیدن تولد تو نمیتوانست مرا امیدوار کند که جهان هنوز فرصت جبران دارد. درست همان لحظه که میخواستم از تلاش کردن دست بردارم، حضور پر نورت اجازه ناامیدی به من نداد. از من که گذشت اما حالا میخواهم بجنگم، تلاش کنم تا از تو و تمام کودکان بیگناهی مانند تو محافظت کنم، تا شاید جهان جای امنتری برایتان باشد!
با دیدن برادران یمنی، مکررا به خودم نهیب میزنم که ای کاش بنده نیز در معادلات مادی و زمینی، کمی هم خدا را در نظر بگیرم تا بلکه رستگار شوم.
Reminder:
خوارج با کوتهبینی حکمیت را بر مولا علی (ع) تحمیل کردند و پس از رکبی که از عمروعاص و معاویه خوردند، به جای آنکه به نظر ولی بازگردند، با وقاحت تمام انگشت اتهام را به سمت ولی خدا و سیاستهای او بردند.
زندگی در نهایت همهچیز را خواهد گرفت.لازم نیست کسی بگوید که آجرها در حال فروریختناند. خودم دیدهام. بارها و بارها. اما ترجیح این بوده پنجره را رنگ بزنم. ترجیح میدهم دست از سر آجرها بردارم.
انسان هرچه را که دوست بدارد، روزی در مسیر رفتن خواهد دید و از یک جایی به بعد حقیقتاً نمیشود جلوی فروریختنها را گرفت..
جریان زنده بودن و زندگی را خوب زندگی نکردن تداوم عجیب و غریبی پیدا کرده. مانند سیم مفتولی زرد رنگ مدام با اینکه ذات کشیده شدن را ندارد، روزگار، تلخی خود را به کاممان میکشد!
