دمی با ادبیات
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
551
订阅者
+324 小时
+197 天
+10830 天
帖子存档
نقطهی شروع
دمی با شاهنامه ۱
دمی با شاهنامه ۲
دمی با شاهنامه ۳
دمی با شاهنامه ۴
دمی با شاهنامه ۵
دمی با شاهنامه ۶
دمی با شاهنامه ۷
دمی با شاهنامه ۸
دمی با شاهنامه ۹
دمی با شاهنامه ۱۰
دمی با شاهنامه ۱۱
دمی با شاهنامه ۱۲
دمی با شاهنامه ۱۳
دمی با شاهنامه ۱۴
دمی با شاهنامه ۱۵
دمی با شاهنامه ۱۶
دمی با شاهنامه ۱۷
دمی با شاهنامه ۱۸
دمی با شاهنامه ۱۹
دمی با شاهنامه ۲۰
دمی با شاهنامه ۲۱
دمی با شاهنامه ۲۲
دمی با شاهنامه ۲۳
دمی با شاهنامه ۲۴
دمی با شاهنامه ۲۵
دمی با شاهنامه ۲۶
دمی با شاهنامه ۲۷
دمی با شاهنامه ۲۸
دمی با شاهنامه ۲۹
دمی با شاهنامه ۳۰
دمی با شاهنامه ۳۱
دمی با شاهنامه ۳۲
دمی با شاهنامه ۳۳
دمی با شاهنامه ۳۴
دمی با شاهنامه ۳۵
دمی با شاهنامه ۳۶
دمی با شاهنامه ۳۷
دمی با شاهنامه ۳۸
دمی با شاهنامه ۳۹
دمی با شاهنامه ۴۰
دمی با شاهنامه ۴۱
دمی با شاهنامه ۴۲
دمی با شاهنامه ۴۳
پ.ن: تمام پستهای دمی با شاهنامه برای دسترسی آسانترِ اون دوستانی که الان به جمعمون میپیوندند و دوستانی که میخوان مرور کنن؛ این لیست بهروز میشه. امیدوارم که بهدردتون بخوره. کانال ما رو به دوستانتون معرفی کنید. سپاسگزارم. 🙏🏾🍃🕊
دمی با شاهنامه ۱
دمی با شاهنامه ۲
دمی با شاهنامه ۳
دمی با شاهنامه ۴
دمی با شاهنامه ۵
دمی با شاهنامه ۶
دمی با شاهنامه ۷
دمی با شاهنامه ۸
دمی با شاهنامه ۹
دمی با شاهنامه ۱۰
دمی با شاهنامه ۱۱
دمی با شاهنامه ۱۲
دمی با شاهنامه ۱۳
دمی با شاهنامه ۱۴
دمی با شاهنامه ۱۵
دمی با شاهنامه ۱۶
دمی با شاهنامه ۱۷
دمی با شاهنامه ۱۸
دمی با شاهنامه ۱۹
دمی با شاهنامه ۲۰
دمی با شاهنامه ۲۱
دمی با شاهنامه ۲۲
دمی با شاهنامه ۲۳
دمی با شاهنامه ۲۴
دمی با شاهنامه ۲۵
دمی با شاهنامه ۲۶
دمی با شاهنامه ۲۷
دمی با شاهنامه ۲۸
دمی با شاهنامه ۲۹
دمی با شاهنامه ۳۰
دمی با شاهنامه ۳۱
دمی با شاهنامه ۳۲
دمی با شاهنامه ۳۳
دمی با شاهنامه ۳۴
دمی با شاهنامه ۳۵
دمی با شاهنامه ۳۶
دمی با شاهنامه ۳۷
دمی با شاهنامه ۳۸
دمی با شاهنامه ۳۹
دمی با شاهنامه ۴۰
دمی با شاهنامه ۴۱
دمی با شاهنامه ۴۲
دمی با شاهنامه ۴۳
همین وقت، ۴ صبح، نیروهای انگلیسی از آب گذشته و پا به خاک جنوب گذاشتند و هرچه مقاومت پراکنده را در هم شکسته بودند. مقاومت کیها؟
سربازها.
یکی از سنگرها تا ظهر جنگیده بود؛ پس از تصرف در میان سنگر یک سرباز را پیدا کرده بودند. یک سرباز سنگسری را.
سرباز ساده این را فهمیده بود که غریبه نباید به خانهاش شبیخون بزند. او سر از دادوستدهای بزرگ دنیا در نمیآورد.
سرباز یک چیز را خوب فهمیده بود؛ دفاع از حیثیت خود.
کلیدر، محمود دولتآبادی
امروز، روزِ بزرگداشتِ شاعریست که کلمات را به پرواز درآورد و عشق را از مرزِ واژهها گذراند؛
مولانا، آنکه از «خود» عبور کرد تا به «عشق» برسد و از خاک، راهی به سوی آسمان گشود.
آنکه تخلصش خاموش ولی کلامش بسیط و روشن است.
در شعر او، عشق فقط یک احساس نیست؛ راهیست برای دیدن، شناختن و دوباره متولد شدن.
هر بیتش پنجرهایست رو به جهانی که در آن، انسان میتواند خویشتنِ گمشدهاش را پیدا کند.
مولانا به ما آموخت که گاهی برای رسیدن، باید از خود گذشت؛
باید دل را از هیاهوی جهان خالی کرد و به ندای درون گوش سپرد.
امروز، به احترام مردی که قرنهاست شعرش هنوز نفس میکشد،
کلامش هنوز دلها را میلرزاند و عشقش هنوز راهیست برای رسیدن...
روز بزرگداشت مولانا گرامی باد.
#دمی_با_شاهنامه۴۳
رستم در خان دوم با بیابانی روبرو میشه که باعث تشنگی جانفرسای خودش و رخش میشه. رستم از رخش پیاده میشه؛ بار رخش رو سبک میکنه و بعضی از وسایل رو خودش بهدوش میکشه. با خداوند راز و نیاز میکنه و میگه: من برای آزاد کردن ایرانیان میرم و اگر از من راضی هستی، بهم کمک کن. رستم بسیار تشنه بود و بدنش از شدت تشنگی، بیجون شد. رستم روی زمین افتاد؛ همون لحظه میشی پیدا میشه و راهی به رستم نشون میده که به چشمه ختم میشه. رستم این میش رو نشونهای از طرف خدا میدونه و تشکر میکنه و میگه: این میش و چشمهسار بهخاطر لطف خداوند است که اجازه نداد رستم اینجا بمیره.
رستم و رخش آب خوردن؛ رستم به رخش گفت: اگر دشمنی سمتت اومد، خواه شیر باشه و خواه دیو، بیا سمت من و خودت باهاش نجنگ. بعدش خوابیدن تا نیمشب.
در خان سوم و زمانی که رستم خواب بود، اژدهایی سمتش اومد. اژدهایی که کسی جرأت نمیکرد بیاد سمت جایگاهش. با خودش گفت: کی جرأت کرد بیاد تو جایگاه من؟ کسی نباید بیاد اینجا و اگر اومد، باید کشته بشه.
اژدها حرکت کرد؛ از رستم گذاشت و رفت پیش رخش. رخش اومد رستم رو بیدار کرد ولی اژدها خودش رو ناپدید کرد. دوباره خوابید و دوباره رخش بیدارش کرد و دوباره اژدها خودش رو ناپدید کرد. رستم به رخش گفت: الکی خوابمو بههم میزنی؛ اگر بار بعد الکی از خواب بیدارم کنی، سرتو میبرم. برای بار سوم اژدها اومد ولی رخش بخاطر ترس از رستم نمیتونست بیدارش کنه؛ درآخر تصمیم خودش رو گرفت و باز رستم رو بیدار کرد ولی اینبار اژدها پنهان نشد و رستم اونو دید. رستم به اژدها گفت: اسمتو بگو؛ چون میکشمت و دلم نمیخواد بدون دونستن اسمت اینکار رو بکنم. اژدها گفت: کسی جرأت نمیکرد بیاد سمت دشتی که صاحبش منم و جایگاه منه؛ تو بگو اسمت چیه؟ رستم گفت: من رستمم؛ پسر دستانِ سامِ نریمان. باهم گلاویز شدن؛ رخش به کمک رستم اومد و با کمک هم اژدها رو کشتن و رستم سرش رو از تنش جدا کرد.
رستم تن خودش رو در آب شست و حرکت کرد. به خان چهارم رسید. به جایی رسید که درآن خوردنیها بود از همه نوع که کس مانند آن را ندید و مانند آن یاد نداشت. اون عذاها مال جادوگران بودن که با اومدن رستم، ناپدید شدن. درکنار اونا تنبور بود که رستم اونو دست گرفت و با اون نواخت و آواز خواند و از دلاوریهای خودش در میدان جنگ گفت. زنی جادوگر خودش رو تبدیل به دختری زییا کرد و روبهروی رستم نشست. رستم خداوند رو شکر گفت که در دشت مازندران چنین سفرهی کاملی پیدا کرد. جادوگر وقتی اسم خدارو شنید، چهرهش عوض شد و چهرهی واقعیش نمایان شد. رستم با خنجر به دو نیمش کرد.
رستم حرکت کرد و در خان پنجم بهجایی رسید که روشناییای وجود نداشت و سراسر سیاهی بود. از اونجا گذشت و بهجای زیبا و سرسبزی رسید. زره خودش و لگام رخش رو باز کرد و خوابید. رخش در دشت قدم میزد. دشتبان رخش رو دید و بهسمت رخش و رستم دوید. چوبی بهپای رستم زد که چرا اسبتو ول کردی اینجا؟ رستم هم عصبانی میشه؛ دو گوشش رو میگیره و از زمین بلندش میکنه تا دو گوشش از جا کنده میشن. دشتبان پیش پهلوانی بهنام اولاد رفت و ماجرا رو بهش گفت. اولاد رفت برای شکار ولی افسار اسب را سوی رستم چرخاند و رفت پیشش. رستم هم داشت سوار رخش میشد که اولاد پیشش رسید و گفت: اسمت چیه؟ شاهت کیه؟ رستم گفت: اگر بگم کی هستم، در دم میمیری از ترس. جنگی درگرفت که نتیجهی آن دستگیر شدن اولاد توسط رستم بود. رستم به اولاد گفت: منو ببر سمت جایی که دیو سپید جایگاه داره و جاییکه شاه کاووس در بند هست. من شاه مازندران رو میکشم و تو میتونی پادشاه این دیار بشی. اولاد هم قبول کرد و به رستم کمک کرد. آدرس دقیق به رستم داد و اونو راهنمایی کرد و از تعداد نگهبانان و سپهدارانی چون بید، کولادِ غندی و سنجه صحبت کرد. اولاد اضافه کرد که اونا هم فیل دارن و هم تعدادشون بیشتره؛ تو یکنفری و نميتونی کاری از پیش ببری که رستم خندید و گفت حالا میبینی همین یهنفر چه بلایی سرشون میاره. اولاد گفت: شاه کاووس حمله کرد و همهچیز رو نابود کرد. رستم گفت: کجا چنین اتفاقی رخ داد؟ اولاد گفت: در شهر مازندران که متعلق به ارژنگ دیو هست. رستم اولاد رو بر درختی بست؛ گرز پدربزرگش رو روی زین گذاشت و حرکت کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
به ترک بیدلی گفتن دلت داد؟
زهی رحمت که رحمت بر دلت باد
خسرو و شیرین، نظامیدر شگفتم که درین مدّتِ ایّام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت¹ 1. خاطرت به اینکار راضی شد.
حافظ
غمین باد آن که او شادت نخواهد
خراب آنکس که آبادت نخواهد
خسرو و شیرین، نظامیشادیِ مجلسیان در قدم و مقدم تُست جایِ غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
حافظ
#دمی_با_شاهنامه۴۱
شاه کاووس پهلوانی را سوی زال و رستم فرستاد و هر اتفاقی که افتاد رو برای اونا شرح داد. درآخر هم گفت: چشمانم کور شدند؛ تاج و تخت پادشاهی هم از بین رفت و زندانی دیوان هستم. الان که به نصحیتهات فکر میکنم، افسوس میخورم و دلیل اینکه بهاین روز افتادم اینه که به حرفهای تو گوش نکردم. الانم اگر تو کمکم نکنی، همهچیز خراب میشه. وقتیکه پیک نزد زال زر رفت، همهی گفتنیها رو گفت و زال بهشدت ناراحت شد ولی اجازه نداد دوست و دشمن از این اتفاق باخبر بشن. زال به پسرش رستم گفت: شاه کاووس زندانی دیوان شد و تو باید رخش رو آماده و سوی اون حرکت کنی. برو و ارژنگ و دیو سپید رو از بین ببر و شاه کاووس رو آزاد کن. رستم گفت: راه بسیار طولانیه، من از کدوم راه برم؟
زال گفت: دو راه هست؛ یکی راهی که شاه کاووس رفت و راه دیگه هم اینه که از راه کوه بری که دوهفته طول میکشه. در راه ممکنه اتفاقات بدی بیوفته و خطراتی سراغت بیان، حواستو جمع کن. من هم دعا میکنم که باز ببینمت. ممکنه موفق بشی و ممکنه نشی. راه سختیه و حتی اگر موفق نشی هم کسی خردهای بر تو نمیگیره.
رستم گفت: من فرمانت رو اطاعت میکنم؛ جان خودم رو در راه پادشاه میدم، جادوها و طلسمهارو از بین میبرم و هر ایرانیای که زنده هست رو سالم برمیگردونم. تو این راه هم هیچ دیوی نمیتونه جلوی منو بگیره.
رستم با صلابت و بدون ترس سوار رخش شد. مادرش رودابه گریهکنان اومد و خودش و همسرش زال زر گریه کردن؛ چون مطمئن نبودن که زنده میمونه و باز میتونن ببیننش یا نه.
رستم حرکت کرد و رفت. سفری را آغاز کرد که هفتخوان رستم نام دارد. رخش طوری سریع میرفت که راه دوروزه رو یکروز میرفت. رستم احساس گرسنگی بهش دست داد؛ به دشتی رسید که پر از گورخر بود. کمان رو آماده و تیری پرتاب کرد. گوری شکار کرد. با نوک آهنی تیر آتشی درست کرد و کبابی خورد که کس مانند آن ندیده بود و یاد نداشت. بعد از خوردن کباب هم آدمی هوس خواب میکند و رستم خوابید. شیری اومد و رستم رو دید که خوابیده و اسبی هم در کنارش هست. شیر با خودش گفت: باید اول اسب رو بکشم بعدش میتونم سوار رو بکشم. شیر درنده سوی رخش حمله کرد ولی رخش با دو دستش چنان بر سر او زد که بر خاک افتاد و حیوانی چنین درنده رو خوار و بیچاره کرد.
وقتیکه رستم بیدار شد، با عصبانیت به رخش گفت: کی گفت تو با شیر بجنگی؟ اگر کشته میشدی، کی این همه وسایل رو تا مازندران میبرد؟ اگر از خواب بیدار میشدم، خیلی زودتر میتونستم شیر رو بکشیم.
وقتیکه روز شد، رستم خداوند رو یاد کرد و سپس بهراه خود ادامه داد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
تصویر چند بیت از شاهنامه:
شب آمد یکی ابر شد با سپاه
جهان کرد چون روی زنگی سیاه
چو دریای قارست گفتی جهان
همه روشناییش گشته نهان
یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر
سیه شد جهان چشمها خیره خیر
#دمی_با_شاهنامه ۴۱
زال بهسمت شاه کاووس حرکت کرد و بزرگان هم بهدنبالش رفتن. زال شاه رو دید که با خوشحالی روی تخت پادشاهی نشسته و شاه هم وقتی زال رو دید، اونو کنار خودش نشوند و از خستگی، رنج سفر و رستم پرسید. زال هم گفت: همه چیز خوبه و بهخاطر تو هیچ مشکلی وجود نداره.
زال به شاه کاووس گفت: ما بزرگان زیادی مثل منوچهر شاه، شاه نوذر، زو طهماسب، کیقباد دلیر و ... داشتیم که هیچکدوم قصد نکردن که برن سمت مازندران؛ چون اونجا جایگاه دیوان است و با جادو و طلسم نگهداری میشود. جایی که با طلسم و جادو سرپا باشه رو نمیشه با زور و شمشیر از پا انداخت؛ بیا و باعث این نشو که کلی سرمایه و سرباز از بین بره. صلاح نیست که بری. شاه کاووس گفت: من به پندهای تو نیاز دارم ولی از تمام شاهان پیشین سرترم و مثل اونا نیستم که قصد فتح مازندران رو نکردن. من حرکت میکنم و اونجا رو فتح میکنم، تو و رستم هم اینجا پادشاهی کنید و از ایران نگهبانی کنید تا برگردم. خداوند پشت و پناه من هست؛ اگر نمیخوای همراهم بیای، انقد سنگ سر راهم ننداز و بذار کارمو بکنم. زال هم وقتی دید صحبتش در شاه کاووس اثری نداره، گفت: تو شاهی و ما بندهی تو هستیم و هرچیزی بگی، بهگوشِ جان میشنویم و فرمان میبریم.
زال دعای خیر برای شاه کاووس کرد و باهاش خداحافظی کرد. پهلوانان دور زال زر جمع شدن و گیو گفت: امیدواریم شاه کاووس به چاهی نیوفته که بهفکر این بیوفته که چرا پند زال زر رو گوش نکردم. بعد از خداوند، ما کل امیدمون به توئه که نگهدار ایرانزمین باشی؛ تشکر میکنیم که بخاطر ما پهلوانان اینهمه راه رو اومدی و خودتو تو زحمت انداختی. همه او را در آغوش گرفتن و زال سوی سیستان حرکت کرد.
بعد از اینکه زال رفت، سپاه سوی مازندران حرکت کرد. ایرانزمین رو به میلاد( یکی از سرداران ایرانی) سپرد و گفت: اگر دشمن حمله کرد، در جنگیدن درنگ نکن و هر مشکلی که پیش اومد از زال و رستم کمک بگیر.
حرکت کردن و به جایگاه دیوان رسیدن. یک شب رو به خوشباشی و جشن گرفتن پرداختن و سپس وقتی از خواب بیدار شدن، شاه کاووس به گیو گفت: ۱۰۰۰ نفر رو انتخاب کن و برو مازندران رو فتح کن؛ هرچیزی سر راهت دیدی نابود کن و هرجای آبادی که دیدی، بسوزان. قبل از اینکه دیوان متوجه بشن، مازندران رو از جادو و طلسم خالی کن. گیو حرکت کرد؛ کشت، سوزاند و نابود کرد تا به شهری رسید که مانند بهشت برین بود. گیو به شاه کاووس خبر داد و تا یک هفته غنیمت جمع میکردن تا خبر به شاه مازندران رسید و بسیار غمگین شد. به سنجه( نام یک دیو) گفت: برو پیش دیو سپید و بهش بگو سپاهی از ایران برای غارت اومدن که شاهشان کاووس است و لشکری دارد که بهچیزی رحم نمیکند؛ الان تو نیای، همهچیز از بین میره. دیو سپید پیغام رو شنید و به سنجه گفت؛ به شاه بگو خیلی سریع با سپاهی میام. دیو سپید آمد و جهان را طوری تیره کرد که گویی روشناییای در آن نبوده است. سیاهیای که باعث خاموش شدن نور چشمان نیمی از ایرانیان شد. بعد از یک هفته که روشنایی به چشم مردمان نرسید، در روز هشتم دیو سپید فریاد زد و گفت: ای شاه خیرهسر! تو میخواستی مازندران رو فتح کنی؛ سودی برای کسی نداری و به خیرهسری خودت باعث این اتفاق شدی. دلیل اینکه نکشتمت اینه که همه سرانجام تورو ببینن و یاد بگیرن که به مازندران حمله نکنن. ۱۲ هزار نفر رو انتخاب کرد که نگهبان زندانیان باشن. بعدش همهی غنیمتهایی که ایرانیان جمع کردن رو به ارژنگ دیو داد و گفت ببر برای شاه مازندران. ارژنگ دیو هم خوشحال شد و با گنج شاه کاووس بهسوی مازندران حرکت کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
قارن، کشواد، برزین و خراد بعد از درمبخشی کیقباد دلیر:
همان قارن نیو و کشواد را
چو برزین و خراد پولاد را
برافگند خلعت چنان چون سزید
کسی را که خلعت سزاوار دید
درم داد و دینار و تیغ و سپر
کرا در خور آمد کلاه و کمر
#میمتایم۲
#دمی_با_شاهنامه ۴۰
بعد از اینکه کیکاووس پادشاه ایران میشه، فردوسی در چند بیت میگه: اگر پسری باعث بشه شکوه پدرش از بین بره، اون رو بیگانه بشمار.
کیکاووس به ثروت، تاج و تخت، طلاها و ... نگاه میکنه؛ همهی اونارو از خودش میدونه و کسی رو همسطح خودش در جهان نمیبینه.
یهروز مشغول خوشباشی و گذروندن وقت خودشون به شادی بودن که دیوی نوازنده اجازه خواست تا پیش شاه کاووس صحبت کنه و گفت: من نوازندهای هستم از شهر مازندران و اگر اجازه بدین، میخوام با شاه کاووس صحبت کنم. با شاه کاووس صحبت کردن و اجازهی ورود داد. دیو نوازنده شروع به نواختن کرد و از خوبیها و زیباییهای شهر مازندران گفت؛ طوری که شاه کاووس مجذوب مازندران شد و گفت: ما عادت به جشن و کاهلی کردیم. باید روش نو در پیش بگیریم و آمادهی رزم بشیم سپس سوی مازندران حرکت کنیم. من از جمشید، ضحاک و کیقباد دلیر بخت بلندتری دارم؛ باید هنرم هم بیشتر از اونا باشه.
وقتی این حرف شاه کاووس به بزرگان رسید، همه نگران شدن و اینکار رو نادرست دونستن؛ چون تا حالا کسی به جنگ دیوان نرفته بود و مازندران در اختیار دیوان بود ولی کسی نتونست صحبت کنه و با حرف شاه کاووس مخالفت کنه. بزرگانی مثل توس، گودرز گشواد، گیو، خرّاد، گرگین و شاپور نیو گفتن: ما فرمانبردار شاه هستیم. سپس دور هم جمع شدن و از عواقب این کار نادرست گفتن. گفتن: جمشید با اون عظمت نتونست بره سمت مازندران، فریدون فرخ با اون بزرگی و خرد هم اینکار رو نکرد. توس گفت: تنها کسی که بتونه این مشکل رو حل کنه، زالِ سام هست؛ باید سواری بفرستیم و بگیم اگر گل سرشوی رو سرته، نشور( اصطلاحی مانند اگر آب دستته بذار زمین و بیا) و بیا. باید به زال بگه که این فکر رو یک دیو در سر شاه کاووس انداخت. فرستاده نزد زال زر رسید و گفت: مشکلی پیش اومد که اگر تو حلش نکنی، نه کسی زنده میمونه، نه سرزمینی باقی میمونه. ادامه داد که اگر خیلی معطل کنی، شاه کاووس حرکت میکنه و همهی کارهایی که تو و پسرت رستم از زمان کیقباد دلیر تا الان انجام دادین از بین میره. زال خیلی زود آماده شد و گفت: کاووس خودکامه هنوز سرد و گرم روزگار رو نچشید. از آسایش و گنج بیرنج خسته شده و الان گرفتن تخت پادشاهی مازنداران تو فکرش افتاد و فکر میکنه اون سرزمین رو باید مال خودش کنه. من میام ولی حتی اگر پند منو نشنوه، تعجب نمیکنم. من میام و صحبت میکنم؛ اگر قبول کرد که خوبه ولی اگر نکرد، کاری از دست من برنمیاد و اون حرکت میکنه سمت مازندران.
زال حرکت کرد و خبر به توس، گودرز، گیو، بهرام، گرگین و رهام نیو رسید که زال بهنزدیک ایران رسید. همه به استقبالش رفتن و تشکر کردن که بهخاطر اونا و ایرانزمین، رنج این سفر رو بهجان پذیرفت. زال گفت: هرکسی که خام و ناآزموده باشه و پند پیران رو گوش نکنه، سرنوشت داد اون رو میده و کیفرِ سبکساری و خامکاری خودش رو میبینه( سرش بهسنگ میخوره) و از اینکه پند پیران رو نشنیده است، پشیمان خواهد شد. سپس همه باهم سوی شاه کاووس حرکت کردن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
حقّ صحبت و نان و نمک را نگاه باید داشت.
عبارتی کوتاه اما سخت پر معنی. عبارتی از دل تاریخ بیهقی که گویا درس زندگی بهما میدهد. عبارتی که بهما یاد میدهد؛ حتی اگر در بدترین شرایط بودیم باز حرمت یکسری از چیزهارو نگه داریم. یکی از دلایلی که ادبیات رو دوست دارم همین معانی بیکرانش هست که انگار برای تمام برهههای زمانی میتواند تأثیر خودش را بگذارد.
امیدوارم ما ادبیاتیها بعد از اینکه دانشجوی ادبیات شدیم، ادبیاتی هم بشیم؛ یعنی ادبیات و درسهاشو در سراسر زندگی خودمون بهکار ببریم تا خدای ناکرده با کارها و حرفهای نادرست باعث رنجیدهخاطر شدن کسی نشویم.
صرفا جهت یادآوری اینکه یک ادبیاتی باید چگونه باشد.
آنکه در صلح است با خود، با جهان در جنگ نیست
کاش میآموخت انسان با خودش سازش کند
فاضل نظری
مهربان باش که این عمر گران میگذرد
قدر این لحظه بدان چرخ زمان میگذرد
بر لبی گل بنشان دست فقیری تو بگیر
هرچه با هر که کنی، بر تو همان میگذرد
آسمان را به زمین با قلم عشق بدوز
زندگی از برت این گونه روان میگذرد
خنده کن غنچهی احساس برویان که بهار
به همین سرعت بسیار جهان میگذرد
پاسخ لطف نگاهی به محبت تو بده
در عوض از دلت آن آه و فغان میگذرد
اگر از عشق به هر سینه گلی هدیه کنی
غم پریشان شده افسوس کنان میگذرد
به تمنای دو چشمان بهارانهی تو
روز و شب سخت بر این سوخته جان میگذرد
