بـئاتریس پِـرز؛
前往频道在 Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
显示更多未指定国家未指定类别
419
订阅者
无数据24 小时
-107 天
-5330 天
帖子存档
+5
باورم نمیشه. زن همچنان در این دیار غریبه. حکایت امروز منو به یاد زنان نویسنده دوره های گذشته انداخت [بخصوص مری شلی] طفلکی زن که همش باید بجنگه برای کوچکترین چیزی که حق خودشه. و بخاطرش از جامعه طرد بشه. حیف نیست؟
+3
باورم نمیشه. زن همچنان در این دیار غریبه. حکایت امروز منو به یاد زنان نویسنده دوره های گذشته انداخت [بخصوص مری شلی] طفلکی زن که همش باید بجنگه برای کوچکترین چیزی که حق خودشه. و بخاطرش از جامعه طرد بشه. حیف نیست؟
امروز از یک آهنگ رسیدیم به نقشهٔ یک روزِ کامل؛ قرار شد یک روز راه بیفتیم و آنقدر توی شهر بچرخیم که دیگر ندانیم کجاییم؛ کوچههای تازه پیدا کنیم، عکس بگیریم، هر کتاب و عروسک و خرتوپرتی که چشممان گرفت بخریم و آخرش تمام پولمان را در یک کافه جا بگذاریم. بعد هم خسته و گرسنه، لب جدول بنشینیم و با جیبهای خالی حساب کنیم چطور خودمان را به خانه برسانیم؛ احتمالاً وسطش هم آنقدر بخندیم که اصلاً یادمان برود قرار بود نگران چه چیزی باشیم. پ.ن: فقط یک مشکل کوچک داریم: حالا اگر من از پپرونی گذشتم، یکی فقط یک شهر برایمان پیدا کند.
ز خون جوانان ایران زمین
بجوشد خروش دلیران کین
همه چون سیاوش سر و جان دهند
ز خون خویش راه کژ افکنند
چو مردم برآیند باهوش و شور
نه تختی بماند نه جاه و نه زور
بماند از خاک نام شهید
نه نام ستمگر نه راه پلید
امروز صدای امیر کیا [همسر حنانه] توی سرم میپیچید؛ «حنانه یه بار به خوابم اومد و گفت امیر دیدی بچه دار نشدیم؟»
ز هر خون دلی سروی قد افراشت...
