motif
前往频道在 Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
显示更多未指定国家未指定类别
268
订阅者
-624 小时
+137 天
+3130 天
帖子存档
268
و من زیر خروارها غم، بال گشادهام.
بالهایم را تکانتکان میدهم و ذرهای ناچیز از غم میتکانم، میکاهم و او نرمنرمک دور میشود...
- سبز
268
فقط از نظر من مردم خیلی بیشعور شدن؟
نمیتونم درک کنم چرا باید از تج.وز به یک نفر دیگه خوشحال باشن و تازه بگن اون تعداد کم بوده، بیشتر از اینا حقشه.
به خودتون بیاین واقعا.
حالمو بهم میزنید.
(دارای عدهای مخاطب)
268
امروز خیلی خستهام.
قصد داشتم متنم رو ویرایش کنم و قسمت پایانیش رو بنویسم اما الان فقط میخوام بخوابم.
268
تا به حال برایت بیمحابا گفتهام؟
بیمحابا از من شنیدهای؟
خوف، وحشت.
پوچ، بیهوده.
ترحم.
ستیز، نفرت.
ـ سبز
268
هیچ سرنخی نیست.
همه تباه شدهایم.
در آبادی جنون، دگر دیوانهای نیست
تمام ما رندهرنده شدهایم
خونهایمان در جامها صرف شده
و گوشت تن به راه همسفران ریختهایم
این برهه تاریخی، آرزوی هیچ یک از ما نبود، لایق زندگی ایران نبود.
یک ایران درد میکند.
بداهه*
#مهجان
268
به بلندای سفید گیسوانم؛
مواج و بیفروغ
و به وسعت شانههایم؛
افتاده و دردآلود
با تو قصهها گفتم
بیسود
بیفرجام
ناخشنود...
ـ هزار و دویست و شصت روز از مستانه اسدی
