در راه.
前往频道在 Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
显示更多未指定国家未指定类别
367
订阅者
无数据24 小时
+167 天
+8130 天
帖子存档
367
میگم تو کوک زدی؟
چهار صبح است، یک چیزی مابین زوزه و سرفه از گلویم خارج میشود؛ دیشب گفته بودید که حتما صبح تا هشت بخوابم و این کار بیمعنیست که بیدارشوم داستان کوتاه بخوانم چون که تا پنج بعد از ظهر وقت دارم، ولی بههرحال بیدار شدم و یکم غلتیدم در جایم، به صد چیز فکر کردم و اولین جمله در ذهنم جملهی خانمی بود که دیروز پس از شنیدن چندی از حرفهایم گفت: میگم تو کوک زدی؟ دوست داشتم بگویم کاش کوک زده بودم ولی متاسفانه همیشه همینقدر غیرمترقبه سخن میگویم. دوستم هم به دفاع از اینکه دوستش همیشه همینقدر کسخل است آن مزخرفات مرا ربط داد به اینکه شخصیت جالبی دارم و فلان، ولی خب چندان تاثیری در نظر آن خانم اولیه نداشت. از نوشتهی دیشبم خوشتان آمد و به زعم شما کمتر نا_خودی و بیشتر از متنهای پیشین خودی بود، من هم طبق معمول فکر کردم که خب چه فایده! این متنهای عبث را که همه بلدند، چندتا چیز جدید بگو دلمان گرفت. پیشتر هم به شما گفته بودم که نوشتنم انسجامی ندارد و سر و تهش را هم بیاوری یکجملهی خوب از تویش نمیتوان در آورد، ولی باز مینویسم چون که برای خلاصی از این دام، نوشتن بههرباره سگش شرف دارد به اصلا ننوشتن. بعد هی یادم میآمد که چرا نوشتنم در مورد بعضیچیزها نمیآید دیگر؟ یک سری از چیزهارا مشخص کردم و گفته بودم که خب در مورد اینها مینویسم، بعد که خواندمشان دیدم اصلا نمیدانم از چه حرف میزنند، خلاصه که تصمیم گرفتم برای خودم _هرجا که بودم_ دقیق بنویسم که خب با این ایدهای که در سر داری چه غلطی کن چون گویا چه غلطی کردن با آن ایده غامضتر از خود ایدهاست. فلینی هم میگویند مثلا رسیدهایش را هیچوقت دور نمیانداخت، پشت همهی آنها چیز میز مینوشت، گفتم که خب ما که از فلینی کم نداریم پس اینطور مینویسم.(آیزاک بابل هم چنین بود، عکس لیستهای او را هم برایتان میفرستم). بعد که بیدار شدم دیدم کانالی در تلگرام نام رگ و ریشهی فانته را آورد، هی میخواستم بگویم هل لویا، چقدر دلم تنگ شده بود. با این همه از آقای کتابدار چارباغی نمیپرسم برای فانته، چرا که بعضی وقتها سلیقهم را به سخره میگیرد و میگوید که تخت تاثیر تبلیغات اینستاگرام(!) اینها را دوست دارم. این حرف را اولین بار برای خرید کتاب
صید قزلآلا در آمریکا زد، حالا من هم جوانکی بودم که خوشش آمده براتیگان بخواند، سریع رفتم در حالت دفاعی و گفتم ای بابا من که اصلا فلوبر خوانم و موپاسان فلان است و بالزاک بهمان است و اینحرفها، تا باور کند که خوانندهای سطحی نیستم، بعدا پشیمان شدم که خب خوانندهی سطحی دقیقا چه مزخرفیست و اصلا گیرم که او فکر کند من سطحیام، واقعا چه کسی به تخمش است؟
بعد هم گفت که یزدانجو مترجم بدی بوده است و با تلاش و کوشش زیاد طی سالها بهتر شد. منهم که از یزدانجو در ذهنم خدا ساخته بودم اول بهم برخورد بعد که آمدم خانه ترجمهش را دیدم اینطور بودم که اِی، بدی نیس. خلاصه که حالا ساعت پنجاست و من هوس کردم که بروم فانته بخوانم، چون که واقعا فانته خدای من است(نقل به مضمون) ، شاید هم بعد از مدتها یک حالی به خودم بدهم و به هوای گرگ و میش نگاه کنم، خیلی وقتاست به آسمان نگاه نمیکنم، میترسم درگیر سانتامانتالیسمهای قدیمی شوم و یکهو دوباره از زندگی به وجد بیایم، این شکلی که الان دارد را دوست دارم، خوش خوشانک نیست اما پیش میرود، بعد، اطاق بمب زدهام را تمیز کنم، بعد درس بخوانم، بعد داستان کوتاه بخوانم، بعد بازهم درس بخوانم، و آنقدر چرند و پرند به هم ببافم تا شاید توانستید این یکی را هم نیمه_خودیمتنی ببینید.
367
اگر دلتان خواست، نسخهی خودتان از به دام نیفتادن در ملال را بنویسید.
t.me/HidenChat_Bot?start=6695538609
367
سوگند میخورم که این غم مرا فرا نخواهد گرفت.
خب به شما گفته بودم که سههفتهای حالم خوش نبود و این داستانها. پیشتر هم اشارتی کرده بودم که از این به بعد با تمام توانم تلاش میکنم در گودی ملال نیفتم و به اصطلاح گربه را دم حجله بکشم، البته این تفاسیر و اوهام خوشبختانه یا بدبختانه بسیار بستگی به آنچه میخوانم و میبینم دارد. گاهی اگر که شخصیت داستانم غرق در بگایی باشد حقیقتا باعث میشود نخواهم قدمی برای بهتر شدنم بردارم و هی میگذرد و میگذرد هی کمتر حالم خوب میشود و آخرش هم ضربه فنی میشوم، با این همه در جایی به چشمم خورد که ویرجینیا وولف محبوب دلها آن اواخر حالبدیهایش هنگام سر رسیدن هشدارهای افسردگی سریع خودش را جمع و جور میکرد و به کارهای آشپزی و چاپ و چند چیز دیگر میپرداخت. جایی نوشته بود:« سوگند میخورم که این غم مرا فرا نخواهد گرفت. حالا از درونگرایی بدم میآید:خوابیدن، تنبلی، در خود فرو رفتن.
خواندن، آشپزی کردن، دوچرخه سواری و یک کتاب سخت و پرسنگلاخ، نسخهی من این است.»
این حرف او، و علاقهای که به کار کردن داشت بسیار الهام بخش بود، مگر نه اینکه کار کردن زیاد و مشغول بودن تا حد زیادی باعث میشود دلمان نخواهد خودمان را بندازیم روی ریل قطار و نصف شویم؟ همین امر مرا به کار یا در این زمینهی بهخصوص، درس خواندن وا داشت. بههرحال شروع کردم به زبان خواندن و این خوشحالم میکرد، فکر میکردم که نسخهی من برای مبارزه با دام افسردگی چیست، شما هم نظرتان را بهم بگویید. بعد دلم خواست کتابهایم را نظم دهم، منظورم روند کتابخوانیام است، بدین شکل که یکهو مقدمهای کوچک از کتاب ابله (ترجمهی شریف مشقق همدانی) را خواندم و اولین بار بود که کمی خودم را مایل به داستایفسکی دیدم. خلاصه که آنکه تصمیم گرفتم چهار پنج کتاب از ادبیات آمریکا بخوانم و بعد اگر همچنان شوری در سرم بود کتابهای سنگینتر را شروع کنم. بعد هم یکداستان کوتاه باید بخوانم برای کتابخوانی جمعهها، پس مجبور هستم که صبح پنج و شش بیدار شوم و بخوانم، بسیار کار عجیبیست و هنوز نمیدانم که به این مهم که کتاب وارد قلمرو کارهای_بایدی_ام شده چه احساسی دارم. کماکان هربار با شما به صحبت مینشینم غر میزنم که نمایشنامه نمیخوانم و چقدر سخت است و اینحرفها، بعد یادم میآید یکی از دوستانم برایم تعریف کرد که گویا مارکز در مصاحبهای گفته بود، یعنی توصیه کرده بود که کتاب را در توالت بگذاری و هروقت آنجا نشستی کمی از آن را بخوانی، این گزاره بسیار در نظرم درست است منهای آنکه باید فرض را بگذاریم که توالت مذکور فرنگیست و ایرانی نیست، چرا که به ازای هر دقیقه نشستن روی توالت ایرانی هزاران قسمتِ زانو نابود میشود چه برسد آنکه کتابی هم بخوانی. بهجز این در نسل امروز رفتن به توالت با تلفن همراه کار بسیار مفرح و رایجیست، بنده خودم از موردعلاقههایم این است که در این زمان سایت ویکیپدیا را بخوانم. بهجای آن میتوانیم کتابهای سخت بخوانیم؛ بعد آنکه حساب کردم خب چه کتابهایی را نمیتوانم بخوانم؟ همهنمایشنامه بودند، یکی افسانهی تبای و بعد هم کرگدن را باید بگذارم آنجا و ریز ریز بخوانم. انشالا که سوفوکل مارا میبخشد.
خیلی خیلی دلم میخواهد هفتهنامه طور یکچیزهایی بنویسم، نوشتن از امور فرا زمینی به محدودهی زمینی رسیدهست و این موجب خوشحالیست، بیشتر از خود مفاد هفتهنامه دلم میخواهد بخش آخرش حتما تقدیمی باشد به عزیزی، خیلی با خودم کلنجار رفتم که کدامش را تقدیم رها کنم، شاید اولین، برای او که بعد از مرگ در کیفش فقط دو کتاب داشت.
367
واقعا ریچارد براتیگان رو دوست دارم. خیلی خوشحالم میکنه. نود و پنج درصد دلیلی که دوسش دارم اینه که همیشه میخواسته کتابش رو با کلمهی "مایونز" تموم کنه.
گفته که :«یک نیاز انسانی همیشه در من بوده به نوشتن کتابی که به واژهی مایونز ختم شود.»
و به این صورت کتاب سید قزلآلا در آمریکا با مایونز تموم میشه:)
367
خب. گیرم که اینترنت و دنیای آزاد رو قطع کردید، گیرم که ما نفهمیدیم که چطور پشت سرهم اعدام کردید و چطور در بیخبری، حتی اجازهی رسانهای شدن مرگ عزیزانمون رو ندادید، گیرم که خاموشمون کردید، مثل تمام این سالها. چقدر دیگه دوام میاره؟ این نحسی چقدر دیگه باقی میمونه؟ چقدرش پاک میشه، چقدرش رو اصلا میشه پاک کرد؟
با هیچ زمان و هیچ مقیاس و هیچ اندازهای خباثت این حکومت از بین نمیره.
367
Repost from در راه.
مدتی پایین بود چندی بالا
صباحی ساکن بود و چندی گذرا
جوان بودیم گشتیم پیر
گرسنه ماندیم گشتیم سیر
و این طبیعیست
و چنین فراخ دشتها
و چنین بلند کوها
و چنین آبی دریا
و چنین روان رود ها
و این طبیعیست
@windmillofyourmind
367
دندانهای زرد
چندی پیش، منباب مراحل ملالی که طی کرده بودم نظرات متفاوتی داشتم، یکبار همهچیز را در قلمرو اندوه میدیدم، بار دیگر امیدوار بودم و مثل قهرمانها کسشر تفت میدادم و میگفتم خب قسمتمان این بوده است، بار بعدی به مدت زیادی در یخ زدگی اوهام و عواطف به سر بردم. این آخری از همه کشندهتر بود؛ باری، مگرنه آنکه آدمیزاد باید چیزهایی را در قالب احساسات از خود بروز دهد؟
دوستان نزدیکم غالبا از نظر منفورم نسبت به مدیا، (خواه سوشال خواه غیر سوشال) آگاه بودند. همین کانال لکنته را هم همین اواخر زدم، دلیل عمدهش هم آن بود که تعدادی بهم میگفتند که ساحل، چه کسشرهای جالبی مینویسی، میل شما به انشار آن چه شد؟ یکهو دیدم نه تنها کانال تلگرامی دارم، بلکه حالا از آن حالت بهتخمم_که_آدمها_چه فکر میکنند_ مابی که داشتم گذر کردم و اصلا از این موضوع که اهمیت میدهم_خصوصا به نظر یکی دو دوست کاربلد_خوشحال و آسوده نیستم. اما این وضعیت هرگز برای اینستاگرام صادق نبودهست، باز دوباره همان پیج لکنته را هم زیر یک سال است که دارم، یعنی حدود بیست سالِ زندگیام، انگار که درویش مسلکی قرن بیست و یکمی باشم، بدون فضای مجازی گذشت، که اینها همه از یک نوع خودبرتربینی حاصل میشود: اینکه وای من عجب گوه خاصی هستم و ننگ بر جامعهی هنری و ادبی که هنرمندش منِ بلاگر باشم و این دست مزخرفات. خلاصه آنکه هنوز با جادوی ریلز آشنا نبودم. چه دام بزرگ و پت و پهنیست این ریلز! چنان غرق سرخوشی بودم که انگار انداخته بودندم در دیگ عسل. زلال و سرخوش و مفنگی! حتی حالا هم مهمل میگویم، حق دارید گیج شوید. خلاصهی این رودهدرازیها آنکه این ریلزهای قند و عسل، یکبار ویدیویی نشانم دادند که سخت تکانم داد: یک ویدیو از دندانهای زرد آدمها!
دیدن آن نخست از جنبهی زیباشناختی به وجدم آورد، لبهای سرخ، لبهای معتاد، لبهای پریده رنگ، لبهای باریک، لبهای بنفش، لبهای نامرئی. اما همهی دندانها زرد، زرد پر از پلاک و غذا و کثافت و آفت دندانی. زرد چرکی و زرد افسردگی. تازه پنداشتم که چگونهست که همیشه افسردگی در نظرم زرد رنگ است، افسردگی رنگ دندانهای زرد مسواک نخورده و سیگارکشیدهست. به یاد میآورم_تابستان سال گذشته_که چطور روزها مثل یک جنازه از تخت و در میان بحبوحهی ناامیدیهایم گذر میکردم. چهرهی رنگ پریدهی در آینه، لبهای زرد، صورت زرد، و از همه بدتر، دندانهای زرد. این امر که میدانستم که در ماه اخیر شاید یکی دوبار بیشتر مسواک نزدهباشم، آینه را هزار بار در چشمم میشکست و هزاربار عذاب میکشیدم از فهم کریهالمنظر بودن تصویر پیشرویم. دندانهای زرد غولهای بزرگی میشدند و از دهانم بیرون میجستند، فرو میرفتند در گلوگاهم و من هرروز صبح روبه روی آینه یکبار توسط دندانهایم به قتل میرسیدم.
خوشبختانه حالا یکسالی میشود که دندانهایم زرد نیستند، مسواک زدن حکم کاری مرگآسا را ندارد، اما آن ویدیو، یخبندان احساساتی را که دچارش بودم را شکست. گریه کردم، بسیار اشک ریختم، برای تمام دندانهای زرد و زشت دنیا، برای عکس کدر و فاسد حافظهی تصویریام، برای همهی آن آدمهای بدبختی گریه کردم که جایی در زندگی، توسط دندانهای زرد خودشان کشته میشوند. آن تصویرِ زردِ فاسد، حالا در برابرِ این سفیدیِ فعلی، کنتراستِ عجیبی ساخته؛ کنتراستِ جنازهی منِ دیروز با منِ امروز. دندانهایم سندی بیولوژیکاند: از منِ زردِ اندوهگین تا سفیدِ اندوهگینی که فقط کمی به تکاپو افتاده است.
367
با انگشتهام ماه هارو میشمرم: دی، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد....عزیز سبزم باورت میشه؟ تقریبا شش ماه از عدم حضور سبزت میگذره، در فکر که فرو میرم با خودم میگم یعنی الان واقعا نیستی؟ یعنی واقعا واقعا واقعا نیستی؟ نمیدونم. همهچیز خیلی عجیبه عزیزم، همهچیز خیلی بیرحمانه واقعیه. کاش که همهی اینها یکخیال باشه، کاشکی این یک شبیهسازی از دنیایی باشه که گلهای ما اینطور درش پژمرده نیستن. نمیدونم عزیزم، خیلی بهت فکر میکنم و بیشترین حس ناباوریه، زمان همهچیز رو حل میکنه، من به زمان باور دارم عزیزم، ولی دلم خیلی میگیره، دلم خیلی خیلی سخت میگیره برای عدم و بهخصوص عدم تو، از دوستان نزدیکت کم و بیش خبر دارم، همه در سوگ و ناباوری این غم ، همه در تجربهی این اندوه زیسته شده شریکیم، پیامهای کانالت رو چند وقت یهبار میخونم. یادم نمیاد که قبلا که نفس میکشیدی هم اینقدر با هرکدوم گریه میکردم یا سایهی مرگه که اینطور هر حرف و لغت رو مثل سیخ داغ فرو میکنه در چشمم. نمیدونم عزیزم، تو بهتر میدونی، تو میدونستی باید چطور زندگی کرد، دونستن تو بود که این حقیقت رو هربار اسفناکتر از قبل میکوبه روی سرم. ولی اگر که زنده بودن یعنی اینکه آدمها هرروز و هربار بهت فکر کنن، تو زندهای عزیزم، تو هنوز زندهای.
367
مدت زیادیست که خواب راحتی ندارم. در واقع این حرف را به مثابهی چسناله نمیزنم. بلکه واقعا از این موضوع ناراحتم. به هرباره تصمیم گرفتهام که فعلا همان کسکلکبازی ها را ادامه دهم و قرص نخورم چون که به نظر میآید خواب آنقدر هم چیز ارزشمندی نیست. هیچ حال و حوصلهی کتاب خواندن ندارم. در تمام روز بیحوصله و روی تخت افتادهام. سههفتهای میشود که اینطورم اما انگار همیشگی میآید، هرروز میخواهم فقط آن روز را تمام کنم، و به این شکل است که سهماهی دوام آوردهام. از سریال دیدن بیزارشدهام و این امر بیشتر سببآن است که فیلمدیدن را برایم تقریبا غیرممکن کردهست، با این وجود یک سریال مسرتبخش دیدم که با یک اپیزود آن بسیار حال کردم، اپیزودی بود که همسر سابق یکی از شخصیتهای اصلی حدود یک ساعت و نیم سکس پنهانی خودش و پدرشوهرجدیدش را بیان میکرد: داستان از این قرار بود که پدرشوهرش همیشه با یک کامیون برای انجام کارهای خانه میآمد و ورود او با توجه به صدای کامیون کاملا آشکار بود. روزی این زن لباس زیر به تنداشت و حمام آفتاب میگرفت و این عمل را به شیوهای انجام میداد که زیبایی تن و پوست در آن نهفته بود، صدای کامیون میآید، زن به حقیقت حضور پدرشوهرش آگاه میشود اما تظاهر به ندانستن میکند. بدین گونه سلسله مراتب سکسهای لمسانی/چشمانی شروع میشود. یک مونولوگ بیبدیل از شکل شهوت بود که دیدنش کمی به وجدم آورد، مرا یاد سکانسی از فیلم پرسونای برگمان انداخت که بیبی اندرسون در آن یکی از اروتیکترین اشکال این ارتباط را فقط با حرف نشان میدهد.
گاهی حواسم نیست و میفهمم که ده پانزده کتاب را همزمان میخوانم، مشکلی با موازیخوانی ندارم هرچند که باید به غایت شرح دهم که دقیقا موازی خوانی چطور و چگونه برایم کار میکند، اما ده پانزدهتا دیگر نوبر است! برای خودم سیستمی چیدهام که کتابهایی را که درحال حاضر میخوانم روی پاتختی کنار تختم نگاه دارم، ک البته این سیستم آنطور که باید اجرا نمیشود زیرا که اندکی بعد کتابها گوشهی خود تختم هستند و تقریبا یک طرف تخت خوابم دیگر قابل استفاده نیست، البته این امر باعث شده که شبها تقریبا اصلا غلط نخورم و کاملا هوشیار بخوابم، اما این همه سختی باز باعث نمیشود کتابهارا از روی تخت بردارم. کم کم وارد یک زندگی کثافتماب کتابی میشوم. محتویات روی پاتختیام درحال حاضر این است: سه دفترچهی مجزا برای نوشتن: یکی روزمرگی، یکی ایدههای کتابی، یکی دیگر هم صرفا چون خوشگلاست آنجاست؛ شاهنامهی فردوسی جلد اول، دایی جان ناپلئون برای خروج از ریدینگ اسلامپ، اشعار اخوان ثالث، داستانکوتاههای موپاسان، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری کالوینو، خاطرات کتابی اخوت، یک شال نیمه بافته شدهی سرمهای با میلهای بافتنی.
حالا که اینطور لیستشان کردم یادم آمد که سلینجر چه مقدار به لیست کردن علاقه داشت، البته که این مقایسهی من و جناب سلینجر به غایت کاری بیهودهاست اما حقیقتا لیست کردن کارها، یعنی خود ذات لیست کردن بسیار لذت بخش است، چه نوشتنش و چه خواندن لیستهای بقیه. همین حالا به ذهنم رسید که حتما حتما یک نوشته در مورد لیستهای بقیه بنویسم. چون که جایی در خاطرات کتابی نوشته شده بود که اخرین چیزی که از آپارتمان آیزاک بابل پیدا کردند یک لیست بود. بههرحال، تا چه حد آدمهارا میشود از لیستهایشان شناخت؟
367
به دوستم گفتم که خجالت میکشم در اپ «بله» پروفایل بذارم.
پاسخش این بود که آدم ذرهذره به بیآبرویی عادت میکنه.
367
بعضا از بحثهای سیاسی آدمها منزجر میشم و تو چشمم احمقهای بزرگ میان و بعد فکر میکنم: خدای بزرگ، یعنی من هم وقتی حرفهای سیاسی میزنم اینقدر احمق بهنظر میام؟ قطعا بله!
367
این نه آن آبست کاتش را کند خاموش
با تو گویم، لولی لولِ گریبان چاک
آبیاری میکنم اندوه زارِ خاطر خود را؛
ز آن زلال تلخ شورانگیز،
تاکزاد پاک آتشناک.
367
«به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.»
367
اردیبهشت.
هرگز ثانیهای نبوده که دلم بخواهد نویسنده شوم، خصوصا نویسندهای بزرگ، نویسندهای که قرنها بعد نامش بر زبان همه باشد. بیشتر دلم میخواهد یک تحسین کننده باشم. مادام بووآری فلوبر را بگذارم بالای طاقچه و مدتها در مدح جادوی ادبی آن بنویسم. نقل است که فلوبر برای هر صفحه چند هفته زمان میگذاشت، سپس صفحات و پاراگرافها را چندین بار با صدای بلند میخواند. فلوبر این مهم را در اطاقی که نامش را فریادگاه نهاده بود انجام میداد. تصور کنید: گوستاو عزیز درحال خواندن قسمتی از اِما بووآری در اطاق فریادگاه؛ و چه لطفی دارد بلند خواندنش. به یاد میآورم که سیزده
_و نه سینزده_ به درِ امسال قسمتهایی از اِما بووآری را در دشت و چمن خواندم. گاهی برای زنده ماندن طنین کلمهها در گوشم ، یا برای اطمینان از لال نبودن خودم، کلمات را به صدای بلند میخواندم، بعضیشان تغییری نمیکردند، شبیه کفشدوزکهای صامت بودند، بعضی دیگر اما بال در میآوردند، این است جادوی فلوبر. اینکه آگاه شدم که گوستاو چه مدت مدیدی را صرف هرصفحه میکرد و با چه وسواس و کمالی زحمت میکشید بار دیگر اتفاقات سال قبل را به ذهنم تبادر کرد. شما ساحل سال قبل را یحتمل بهتر از من بهیاد دارید. هرگز با کسی نگفتم که چقدر ملول بودم. تنها شما و دوست عزیزم در جریان بودید. روزهای آخر در مترو و در مکانهای عمومی به راحتترین شکل ممکن گریه میکردم. بببینید آدمها، من یک بدبختهستم. خودم فهمیده بودم، از یکجایی به بعد میدانستم که نمیشود اما کمال، کمال و میل به کمال تو را خفه نمیکند، نیمهجان میشوی، رنج را هم در حد کمال زیست میکنی. نیمهی دوم این رنج را با ملال شگفتآوری تجربه کردم. حالا از آن باتلاق تلاشهای مکرر و پایانها و اندوههای ناشیاز آنها کمی تا اندکی عبور کرده، با ملال پساز آن مواجه شدم. زنده ماندم. زنده نگهم داشتید. ملال پس از آن اما کشندهتر بود؛ همهچیز خلاصه شد در کلمهی «نشد». اخوت در خاطرات کتابی میگوید:«چه عبارت ناگزیر بیرحمیست این ((نشد)). »حسرتآدمهارا از نشدهایی که با آهی پنهان و قدیمی از دهانشان بیرون میآید باید فهمید. بسیار به این میاندیشم که در تمام مدت چیزی که بیشتر عذابم میداد این بود که کاری که برایش خودم را به زاری و خفت کشانده بودم حالا هیچ معنایی نداشت. درک این مهم که یکسال، یکسال هررروز صبح که از خواب بیدار میشدم چمدان زندگی را میانداختم روی دوشم و تمام آن یکسال اینطور گذشت برایم ممکن نبود. چطور میشود. چطور ممکناست. یکسال قبل چشمهایم بسته بود و هرروز سنگ بزرگی را به بالای کوه میبردم و هربار که سنگ از قله میافتاد دوباره و دوباره آن را بالا میبردم، بعد چشمهایم باز شد، از نوک قله افتادم پایین. تازه دیدم که چه بازندهای، چه بدبختی هستم. همین، لازم نیست همهچیز معنایی داشته باشد، حتی لازم نیست خودم را قهرمان اندوهگین این ماجرا بدانم تا حداقل برای آن رنج اعتباری کسب کنم. هیچچیز لازم نیست. دیدار با کمال نویسندهها به یادم آورد، نوشتن هم، چه زیبا در قامت تلاش و شادکامی و رنج و ملال است. بعد از آن بود که ثانیهای خوشبخت و شاد گشتم از آن سال انسانیای که گذشت، از آن همه تلاش، از آن درهم تنیدگیِ تمام امعا و احشامم برای رسیدن به یک هدف، از آن همه چشمپوشی از تمام آسودگیهای تن، از تمام یکسالی که ثانیهبه ثانیهاش به رنج گذشت، از تمام لحظاتی که زندگی به من اجازهی سوختن داد، از تمام وقتهایی که چون خودم سوخته بودم، سوختن دیگران را بهتر میفهمیدم، سپاسگزار بودم، سپاسگزار و خوشبخت بودم. پس از آن تجارب تلخ که هنوز هم کماکان آزارم میدهند و میتوانند هفتهها مرا در تخت خواب نگه دارند، یکبار در ماه اخیر دستم از را پنجره بیرون بردم، نوای سهتار هم پخش میشد، جوشش اشکرا حس کردم، خوشحالم که زنده ماندم. «خدای من، یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟»
367
تمام تن دردمندم رو جمع میکنم و چنل نامشان را صدا بزن رو باز میکنم. خاک بر سر زمین که چاقوی جنایت اینطور بیخ گلومون رو گرفته.
367
“I would prefer not to.”
ترجیح میدهم که نه!
اوایل اردیبهشت۱۴۰۴.
باید که به خودم برگردم.باید که اندیشهام را بنویسم، باید دست از این ننهمنغریبمبازیها بردارم. باید ملال را،آنطور که در نبرد میرفتیم، شکست دهم. باید بنویسم.
باید دوباره شعر بخوانم، باید که ثانیهای فکر نکنم، باید ساحل گذشته را ، آنطور که در گنداب کمال دست و پا میزد پیدا کنم، باید که صدای بثهارت را زیاد کنم و جنون را آنطور که خون جوشش کند، بیابم. باید بیست و پنجساعت روز خودم را محبوس کنم. باید که بهانهای باشد.باید بنویسم. ملویل(نوسنده و نه کارگردان که خود نامش را از روی نویسنده برداشته) در یکی از داستانهایش فردی را به تصویر میکشد، بارتلبی محرر.(در نوشتههای بعدی در وصف آن بیشتر میگویم) جناب بارتلبی در گذشته در ادارهی نامههای مرده مشغول کار بوده، نامههایی که هرگز به مقصد نمیرسند، نامههای مرده، نامههای بیخاصیت بوگندوی فسیل شده. حالا جناب بارتلبی را داریم در اینجا ادارهای در وال استریت:در ابتدا بارتلبی(که نمیدانم چرا در ذهن من یکشکم گنده دارد)کارش را بینقص انجام میداد، اما رفته رفته، پاسخ او بر هرتقاضایی، میشود جملهی: ترجیح میدهم که نه.
این تفاسیر البته که شرححال کوچکی از چنین داستانیست، اما جالبتر آنکه بعدتر، نویسندگانی که دیگر مایل به نوشتن نبودند را بارتلبی_ها میخواندند. بارتلبیها نویسندگانی هستند که از ننوشتن مینویسند، اخموهای بداخلاقی که گرچه ادبیات در چشمآنها پوچ و عبث است، اما از عبث بودن آن مینویسند. به چشمم میخورد که دوستانم، دوستانی که بازماندههای ملال و اندوه جوانی و بعدتر از آن، ملالها و اندوههای نا_جوانی هستند بارها نامههای انتلکتی خود را با این جمله شروع کردهاند که: میدانم که قلم خشک شده اما...، یا، با آنکه نمینویسم اما این کلاه شبیه کلاه عمقزی نیست؟ یا اینکه، از نوشتن بیزارم و از ادبیات بیزارتر اما هنوز مثل یک مفنگی به کلمات نیاز دارم.
بههرباره، سخناز بارتلبیها فراواناست و در همان هفتهنامهای که قولش را داده بودم از آن بیشتر میگویم. درحالی که داشتم سرگذشت بارتلبی محرر را میخواندم با دیدن جملهی: ترجیح میدهم که نه، فشار دنیا را، با هروزنی که دارد از روی دوشم برداشتند. این جمله بعد از جملهی خدایا شکرت که بیشتر از این بگا نرفتم ببشترین نقشرا در زندگیام دارد، بارتلبی این جمله را نه فقط برای نوشتن، بلکه برای همهچیز بهکار میبرد. به این میاندیشم که چند انسان مدرن بارها خواسته از تماناهای دیگران خودکشی کند ولی بهجای آن تن به درخواست دوستان داده. به یاد میآورم که به یک مهمانی دعوت بودم و در راه یک فروپاشی روانی مغزم را پاره کرد،شرح ماجرای اصلی بس عبپ است اما مخلص کلامآنکه در حال زار زدن بودم و بهجای اینکه به درخواست دوستانم پاسخ دهم که: ترجیح میدهم که نه، از آنها استقبال کردم. همان کاری که لابد دوستهای واقعی میکنند.شرححال دوستانهم جالباست، به خودم نگاه میکنم و میدانم از حیث دوست اقلکم، انسان منزویای هستم. با آنکه شخصیت برونگرای عجیبی دارم و شوربختانه یا برعکس، علاقهی بسیار زیادی به آدمهای جدید، بالخص غریبهها دارم، اما دوستان زیادی ندارم. با آنکه بسیاری از آنها تا همین چندماه گذشته دوستان نسبتا نزدیکی بودند، یا بهتر بگویم، خودشان فکر میکردند که هستند، اما حالا شرایط را بهانه میکنم و از آنها میگریزم. تلفنهارا جواب نمیدهم و فکر میکنم که خود آنها نیز میفهمند و صداقت این ارتباط بخور نمیر چندساله را کمی تا اندکی زیر سوال میبرند. خیلی از آنها هم به زعم خودِ اصفهانی_شان تورا خود ککه_پندار مینامند که گرچه کمی در زبان عجیباست اما اصطلاح زیبا و بهجاییست.خشمگین میشوند، توهین میکنند و البته این من هستم که باید شرمگین باشم از دوست نداشتن آنها، با این وجود هرگز شرمگین نمیشوم چرا که از خود آنها نه، از احساسی که کنار آنها و تا آن حد ملیجک بودن دارم بیزارم. حالا همهی این صغری کبری چیدنها گرو آن بود که بگویم شیر پدر نان مادر حلال جناب بارتلبی. (شکل اشتباه این ضربالمثل(!؟)حق مطلب را بهتر ادا میکند)چون که حقیقتا ترجیح میدهم که نه!
منحیثالمجموع دلم میخواهد بنویسم، اما صداقت نوشتارم کذب است، دلم میخواهد که صادق باشم، اما از درون تهی شدهام.به یکنفر گفتم سرداب است اینجا، گفت که سرداب نیست ساحل، گدازهاست، یکی از حیث سردی نمینویسد و دیگری گذازهها قلبش را میسوزانند.
367
انباشت همهچیز عجیبه، ماهی های مردهی روی هم افتاده، دستهای بیحرکت، جنازه، لگدمال. لکه. دستهای قطع شده. کاورهای سیاه.
