249
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+330 天
帖子存档
249
در این صحرای سرتاسر
سراب و ماسه و طغیان
خدنگی نو به سویم تاز
تا یابم تو را با آن
بیندازش به جانم
که شاید عطرت جانت را
بیابان ارمغان آرَد
ببارد باز صد باران
249
من از آن جماعت نیستم که بر هر ابهام مُهر ژرفا زنند و هر تیرگی را به نام تفکر تطهیر کنند، تاریکی اگر چراغی در بطون خویش نپرورده باشد جز فقدانِ نور نیست و پیچیدگی اگر استخوانبندی اندیشه نداشته باشد صرفاً تشریفات پرطمطراق رجز خوانیست. چه رسوایی عظیمیست که آدمی از بیم عریانی فکر، بر قامت آن جامهای از الفاظ فاخر بدوزد و سرانجام برهنگی سردرگمی تن کند.
