220
订阅者
无数据24 小时
-307 天
-2430 天
帖子存档
موسیقی، کتاب و هنر پناهگاه آن انسان خسته دل که هردم در گوشهی اتاق خود با افکار سیه به کردار شبهای تاریک همنشین میشد، بود... به گمانم زندگیاش در بین نتهای موسیقی، نخهای کاموا و قلاب فلزی، صفحات کتاب که بوی چوب و عطر شیرینی داشتند و انبوهی از کلمات را بر دوش خود حمل میکردند، گره خورده بود. پردههارا کشید، طاقچه را دستمال کشید و تصمیم گرفت که زنده بماند و فکر میکنم برای آن انسان، همین کافی بود... شاید به این امر پی برده بود که نبودنش مشکلی را حل نمیکند، پس میتواند برگ رهایی در صفحه روزگار این زندگی سخت باشد
اونقدی گرمه ک حس میکنم فردا پسفردا جهنم میاد جلومون زانو میزنه میگه من غلط کردم🚶♀
