ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

前往频道在 Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

显示更多
未指定国家未指定类别
264
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+630 天
帖子存档
مثلِ آن بود که یکی از شاهزادگانِ خاندانِ مدیچی در قرنِ بیستم تلفن زده باشد و بگوید: لطفاً هیچ تصویری از خاندانِ من با معایب‌شون منتشر نکنید، وگرنه برمی‌گردونم‌تون به توده‌ی عوام. من غیر از تصاویرِ زیبا از هیچ تصویری حمایتِ مالی نمی‌کنم. وقتی تصویرِ خانواده‌م رو کشیدید، از ماه‌گرفتگی‌هاشون چیزی نکشید وگرنه برمی‌گردونم‌تون به توده‌ی عوام. البته ما با هم دوستیم... هر دو مردانِ متمدنی هستیم، مگه نه؟ دوستِ گرمابه‌و‌گلستان هستیم. همیشه هم دوست باقی می‌مونیم و این قلاده‌ای که بر گردن‌تون بسته‌م با توافقِ طرفین نادیده گرفته میشه، و من خیرخواهانه حامیِ شما هستم. تنها چیزی که در ازای این حمایت می‌خوام روحِ شماست. چیزِ زیادی نیست. حتی می‌تونیم این واقعیت رو نادیده بگیریم که اون رو تحویل دادید، همون‌طور که قلاده رو نادیده گرفتیم. یادتون باشه، دوستِ بااستعدادِ من، میکل‌‌آنژها در خیابون‌های رُم دارند گدایی می‌کنند. _درخشش، اثرِ استیون کینگ. ترجمه‌ی فرزاد فربد، نشر چشمه.

از اتفاقی که نیفتاده حرف می‌زنند. درباره‌ی اتفاقی که نیفتاده بحث می‌کنند. با کسانی که ربطی به آن اتفاق ندارند، دست به یقه می‌شوند و جار و جنجال به پا می‌کنند؛ زیرا ترسیده‌اند. آنقدر قبل از این دوران، دیده‌اند و تحمل کرده‌اند که ترسیده‌اند. آنقدر دست‌شان به جایی بند نبوده و فهمیده‌اند فقط می‌توانند غر بزنند، که ترسیده‌اند. تمامِ این‌ها ترس است. ترس از بی‌اثر بودن. ترس از اینکه هرغلطی هم بکنند، چیزی در این مملکت تغییر نمی‌کند. این مکافاتی‌ست که مردمِ ما امروزه با هراس از قطعیِ اینترنت، هراس از تغییرنکردنِ نظامِ کنونی، هراس از شرایطی که در آن زندگی می‌کنند و... در حال تجربه‌اش هستند. و حق بدهید، حق بدهید کمی هم سکوت کنند؛ چراکه ترس آدم‌ها را ساکت می‌کند.

دیگر خیلی وقت است در این خانه بوی لوبیاپلو نمی‌آید. سفره‌های سفید نمی‌اندازند تا زرشک خشک کنند و برای تزئینِ آش‌رشته‌های نذری سبزی‌خشک داشته باشند‌. ما لای تشک‌ها کله‌ملق نمی‌زنیم و از گرداندنِ پاهای‌مان در پتوهای خنک و لولیدن لای ملحفه‌های بزرگ لذت نمی‌بریم. این خیلی وقت که می‌گویم، دقیقا بیست و هفت روز است. بیست و هفت روزی که بیست و هفت سال گذشته است. من دیگر تمامِ زنانِ نسلِ خانواده‌ام را دوست ندارم. دیگر لحظه‌هایی که شمعِ تولدم را فوت می‌کنم، آرزو نمی‌کنم همه کنارِ هم شاد و سلامت باشند. آرزو می‌کنم کسی حداقل کسی را خفه نکند. همین برای عاقبت به‌خیری‌مان کافی‌ست. نهایتا؛ بله‌. بیشترِ پیام‌های اینجا تاریخ انقضای‌شان گذشته‌ست. حرف‌های جدیدی درمیان است؛ فقط مشکل این است که من جدیداً عجیب کم‌حرف شده‌ام. پ.ن: خواندنِ درخشش هم خوب پیش می‌رود. فکر می‌کنم حوالیِ سیصد صفحه طی‌شده و سیصد صفحه نیز مانده‌‌ست.

شب بخیر

من هم مثل شما می‌توانم حس کنم؛ اما نمی‌دانم چه می‌شود گفت. قبلاً هم اینجا نوشتم. روزهای خوبی نیست و من هم نمی‌توانم کاریش بکنم.

خسته‌ام. به خوابِ من نیا.

من نمی‌دانم چه روزی را یک روزِ به‌خیر می‌نامند. هروقت که اینجا یا به کسی شب بخیر یا صبح بخیر می‌گویم هم به این فکر می‌کنم؛ اما تصوری از معنایش و اثرش ندارم. درهرصورت اگر به شما کمکی می‌کند، صبح بخیر.

هرکس گفت گذشته‌ها گذشته‌ست، شما به خودتان لطف کنید و باور نکنید.

در جاده‌ام. تلاشِ خودم را کردم اما از گنجشک‌ها نمی‌شود عکس گرفت. انگار تنها برای دیدن آفریده شده‌اند. داشتم نگاهش می‌کردم و می‌گفتم نپر تا دوربینم را تمیز کنم. شخصی آمد به سمتم و باعث شد بترسد و پر بزند و برود. دستش را دراز کرد سمتم و پرسید: برای وداع با آقا تهران بودید؟ من و جوابم مهم نیستیم. گنجشکی که پرید مهم بود.

بگو چه کسی اهمیت میده؟

کمی اخوان‌ثالث خواندیم. به دیدارم بیا هرشب، شکسته شکسته نتوان گفت، دوچندان جور و چند شعرِ دیگر. در حالی‌که هم من بغض داشتم و هم او، پرسید: اصلاً ظرفیتِ غم در یک شعر چقدر می‌تواند باشد؟

5:01 صبح بخیر. من همین چند ماهِ پیش فهمیدم امروزه به چه چیزی می‌گویند استاک کردن، اما امشب به وضوح در عمل نیز با آن مواجه شدم. و انجامش دادم؟ نمی‌دانم. منتظرِ او هستم، و کاری جز این هم از دستم بر نمی‌آید. این هم آهنگِ موقعیتِ استاک کردنِ توست.

این فیلمِ Obsession به دلیلِ تبلیغاتِ درست و حسابی‌اش به شهرتِ روز‌افزونی رسید. من هم هنوز تماشایش نکردم. اما چیزهایی که به یک‌باره مشهور می‌شوند، خیلی به یک‌باره نیز سقوط نمی‌کنند؟ یعنی، این شهرت را کاذب نمی‌دانید؟ و به دلیلِ همین تبلیغات نیز، این IMDB متوسطِ رو به بالا را دریافت نکرد؟ البته مساله فقط Obsession نیست. من فکر می‌کنم فی‌الکل وقتی با این تصور فیلم را ببینید که خیلی‌ها دوستش دارند، شما هم دوستش خواهید داشت؛ یا حداقل خود را راضی می‌کنید که بگوئید: حالا چندان هم بد نبود. نمی‌دانم. فیلم را که ببینم، درباره‌اش مفصل‌تر حرف می‌زنیم.

چون گوسفندی هستی که در قبیله‌ی گرگ‌ها قدم می‌زند. بر خود واهمه راه نمی‌دهی؛ با این‌که می‌دانی اگر بفهمند، چگونه تکه پاره‌ات می‌کنند. با اینکه می‌دانی هر چه هم بشود، گوسفندِ این ماجرا تویی. اما چگونه بر خود نمی‌لرزی؟ چگونه نمی‌ترسی؟ آن هم از خوبی‌های گوسفند بودن است؟