چیزی به ذهنم نمیرسه
前往频道在 Telegram
264
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+830 天
帖子存档
برای من شاخهای آفتابگردان بیاور. من به نورِ تکتکِ گلبرگها محتاجم. به طراوتِ برگها محتاجم. برای من شاخهای آفتابگردان بیاور. من به تو محتاجم.
1:50
هرجا بودم با تو بودم.
هرجا رفتم تو رو دیدم.
تو سبک شدن، تو رویا
همه جا به تو رسیدم.
برای تو
به تو فکر میکنم. دوست داشتم آخرین متنی که نوشتهام هم برای تو باشد اما گویا نوشتن امری اجتنابناپذیر است؛ حداقل برای من. خاطراتِ ریز و درشتی که با هم داریم در ذهنم میآیند و میروند. تصاویری محو از کودکیام جلوی چشمانم نقش میبندند و در آنی غیب میشوند؛ تصاویری که نمیدانستم حتی وجود دارند. گویا مرگِ تو باعث شد یادم بیاید چگونه با تو بزرگ شدهام، چگونه وقتی خم شدهای نشستهام روی کمرت و چگونه برایت نارنگی پوست کردهام. میخوری؟ نه عمو، ممنونم. چقدر ممنونی؟ چه کسی حرف از تشکر زد؟ پسرت میگفت آخرین چیزی که گفتی فقط آن بود که از همه تشکر کند. از همه. خسته نشدی از اینهمه تشکر؟ من خسته شدم. من از نبودنت خسته شدم. من از خیره شدن به چشمهایت در عکسِ اعلامیه خسته شدم. از اینکه همه میگویند شبیهت هستم خسته شدم. از نوشتنِ جملاتِ تکراری خسته شدم. از فکر کردن به شبهایی که پاهایت را تا صبح با روغن مالیدم خسته شدم. باز تشکر میکنی؟ من از تشکرهای ناخواسته خستهام.
رفاقتهای بسیار خوبی وجود دارند که بهدلیلِ سوءِتفاهم از بین میروند یا فیالکل به وجود نمیآیند.
چه میخواست؟ میخواست خون به دلِ ما کند؟ میخواست بیاید و دو سه جمله بگوید و حالش که خوش شد برود؟ چه میخواست؟ برنجش تهگرفته بود و از من برنجِ تازه میخواست؟ اتو پیراهنش را سوزانده بود و لباس میخواست؟ چه میخواست؟ آدمهای اطرافش رفتهبودند و مرا میخواست؟ مرا میخواست؟ بگو برود. برود گورش را گم کند. من دیگر فریبِ این خواستنها را نمیخورم.
