چیزی به ذهنم نمیرسه
前往频道在 Telegram
264
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+630 天
帖子存档
من از وطن لقمهای نان هم نمیخواهم. تنها میخواهم بتوانم در وطنم خودم باشم و زنده بمانم.
حتی از آسمان خاطراتِ بدی دارم
و از رودها، وقتی جنازهها را به دریا میبردند.
من فکر نمیکنم که اعماقِ دریا آبی مانده باشد.
_گروس عبدالملکیان
نوشتم برای آنها که در خاک حل شدند تا طعمِ سرزمینم را زنده نگه دارند؛ اما اکنون هر کجای ایران که دست میگذارم درد میکند.
_گروس عبدالملکیان
دل به لالایی چه بستی؟ مرد میخوابد مگر؟
شهر اگر خوابیده، باشد؛ درد میخوابد مگر؟
آنکه مُرد از تشنگی سیراب خواهد شد مگر؟
اسمِ دریا را نوشتن آب خواهد شد مگر؟
هرچه مرهم میگذارم بند میآید مگر؟
ای وطن! خونِ تو از اروند میآید مگر؟
قصهی پُر غصهات پایان نمیگیرد مگر؟
پس دعاهامان چه شد؟ باران نمیگیرد مگر؟
غیرِ ما در این جهان کَس بَد نمیبیند مگر؟
حالِ ما را آنکه میبیند، نمیبیند مگر؟
آنچه در دل داشتیم ابراز میگردد مگر؟
آبِ از جو رفتهی ما باز میگردد مگر؟
هرچه مرهم میگذارم بند میآید مگر؟
ای وطن... خونِ تو از اروند میآید مگر؟
من پیوسته فکر میکنم مگر امکان دارد آدم برای چیزی که تابهحال رخ نداده است، انقدر غمگین باشد؟
ما سرانجام شبی،
مست و مدهوش و کمی ژولیده
با بدنهای به خون غلتیده
دست در دستِ خدا،
بر مزار نجس و نحسِ شما میرقصیم.
ما به چه امیدی به ساعتهایمان نگاه میکنیم؟ به چه امیدی؟ آن هم وقتی که زمان برحسبِ مرگ میچرخد.
_گروس عبدالملکیان
میگذارم خونم بریزد، میگذارم خونم بریزد تا آزادی نبض داشته باشد؛ و تو دنبالِ خبری از من نگرد، اخبار چیزی از نبضم نمیگوید. اخبار، اخبار را میگوید که خبرها را پنهان کند.
_گروس عبدالملکیان
