یادداشت های یک دیوانه
前往频道在 Telegram
بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.
显示更多未指定国家未指定类别
222
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+1230 天
帖子存档
باران که شدی مپرس، این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! توکه از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش، خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست.
از جهان مانده فقط جان که مرا ترک کند
من چنانم که محال است کسی درک کند
با تو بودن، همهچیز شد رنگینتر از همیشه
تو که نیستی، همهچیز سیاه و سفید میشود برای من
_من،من که تسلیم تو بودم؛
از چه جنگی زخم خوردی.
_با کی می جنگی عزیزم؟
من ببازم تو نبردی ! .
