ꜰᴇᴇʟ
前往频道在 Telegram
حقیقت.
显示更多未指定国家未指定类别
231
订阅者
-224 小时
-17 天
-130 天
帖子存档
231
قهوهاش را تمام کرد و گفت:
′چطور اِنقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟′
خندیدم و گفتم حرفایی را میزنم که
دوست داشتم دیگران به من بگویند…
231
من مطمعنم که اعضای بدن هم عاشق میشوند،
مثلا همین حافظه؛
چگونه است که شام دیشب را به یاد نمی آورد
اما یاد تورا ثانیه به ثانیه به جانم میندازد؟...
231
قربونت برم،
فرقی نداره چه ساعتی از شبانه روز باشد،
صدایت را که میشنوم
خورشید در دلم طلوع میکند.
231
قهوه رنگ چشمانش است، اما گرمایش نه از فنجان بلکه از نگاه او میآمد،نگاهی که میسوخت و میساخت،تلخ و شیرین باهم.
هربار که مینگریستم،چیزی در درونم بیدار میشد،چیزی میان عطش و آرامش.
چشمانش،آرامترین وسوسهٔ جهان بودند؛
او نمیداند که اعتیاد یعنی چه...
من فهمیدم،وقتی حتی قهوه هم مرا بیدار نمیکرد.
231
گاهی میان تمام ویرانیهایی درونم، تنها نامت، یک لبخندت،یا حتی یادت میتواند مثل نوری در دل تاریک من بدرخشد.
