Eunoia | Sara Akbari
前往频道在 Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
显示更多未指定国家未指定类别
619
订阅者
-124 小时
-67 天
-2630 天
帖子存档
در سرمهیی شبهای تاریک و هالهای ماه درخشان، با رقص قلممو دستان ریزهمیزهاش را در دستان استخوانی او میکشید.
نگاهشان گرهخورده بههم و لبخند را مهمان صورت بشاششان ترسیم کرده بود. موهای به رنگ شباش را پشت گوش زد و خواست رنگ نقرهیی را با طلایی ترکیب کند که برس افتید و چشم گشود.
آسمان خرقهی سیاهش را درآورده بود و خورشید خودنمایی میکرد.
✍|#انوش
چشمان منفذش، مژههای بلندش و ابروان هلال شَکلش متحد شدند تا دل را به یغما بردند.
✍|#انوش
به دریاهای سرگردان، به دشتهای خموش، به کوهستانهای دور افتاده، به درههای بینام، به ابرهای بارانخیز، به سرو بلند، به زنگیان سیاهپوش سرخ منقار و به شهر شلوغ؛ خواهم گفت قصهای ناتمامِ روزگاران رفتهای بیتو را...
✍|#انوش
یکی از اقاربمان یک ورکشاپ تخنیکی دارد. دیروز وقتی از کلینیک برمیگشتم، سری به دکانش زدم.
بعد از احوالپرسی، همانطور که مشغول صحبت بود، به کارش ادامه میداد. متوجه شدم وسیلهای برقی کنارش خراب افتاده است. دو لین برق را به هم نزدیک میکرد، جرقه میزد، اما دستگاه روشن نمیشد.
نمیدانم در زبان تخنیک به این کار چه میگویند، ولی برای من معنای «امید واهی» را داشت.
گاهی زندگی از هر طرف به انسان فشار میآورد و آدم به هر دری میزند تا راهی پیدا کند.
لینها، همان آدمهای بهظاهر خوب اطرافت هستند که حرف از حمایت میزنند: «کمکت میکنم»، «تو برو جلو، من هستم»، «فقط تلاش کن، من پشتیبانتم»... اما در واقع، هیچکدام روشن نمیکنند، راه نمیاندازند، نمیرسانند.
جانکلام: امیدِ اصلی از دل میآید. نگذاریم امیدهای واهی، آن امید واقعی را از ما بدزدند.
✍|#انوش
آنگاه که آرزوها آرمان میشوند، رویاها در خواب میمانند، امیدها فرار میکنند و یقینها از بین میروند.
تو در انتظار نور مجهول میمانی...
✍|#انوش
امروزیکی دیگر از نقاشیهای ونسان ونگوگ حواسم را معطوف ساخت. نقاشی «بر دروازهٔ ابدیت».
این نقاشی تنها روایت اندوه نیست؛ بلکه بازتابی از لحظهای عمیق درون یک انسان است، وقتی همهچیز در سکوت فرو میرود تا جایی برای تأمل، نه برای شکست باقی بماند.
مردی نشسته بر صندلی، سرش را میان دستانش گرفته، اما هنوز نشسته است، نه افتاده و نه شکسته. آتش کوچکی در پسزمینه، گرمایی پنهان را نشان میدهد؛ نشانهای از امید، از نوری که هرچند دور، هنوز روشن است.
گاهی زندگی آنقدر سنگین میشود که تنها کاری که میتوانی انجام دهی، مکث کردن است. برای تسلیم نه، برای باز یافتن خود.
و این لحظهی خمشدن، شاید همان نقطهی آغاز ایستادن دوباره باشد.
در جهان ونگوگ یا جهان من، حتی اندوه هم زیباست، چون از دل صداقت و تجربه برمیخیزد.
✍🏻|#انوش
هر شب از تو مینویسم و در اخیر تعلیق میگذارم تا بیایی... این شبها تعلیق کم آوردم، کی میآیی!؟ ✍|#انوش
①⑥|خودکارِ خودکار|
شنیدم قصههایت را
دمادم گریههایت را
صدایت را...
خدایت با کی میگفت عزمِ راسخ گیر!؟
تو!
تو در من، من شدم در تو.
شبیهِ گریهی خودکارِ من با واژهی پیرت
نکن گریه!
نکن!
خودکارِ من خودکار میگرید، بجای من!
بجایِ تو درودیوار میگرید.
در این ویرانه یا این خانه هرچه مینویسی...
طبیب و سالم و بیمار میگرید.
نکن گریه!
شاگردِ خدا
#مهراس
پرچم سهرنگم را دوست دارم؛ آن سرخِ شهادت، سیاهِ رنج و سبزِ امید را.
میهنم را، با تمام زخمها و زخمپوشیهایش. سرزمین کوههای بلند، دشتهای طلایی، دریاهای به رنگ آسمان و دلهایی که هرگز کوچک نمیشوند.
شاعران بلخ را که واژهها را از خاک برمیدارند و به آسمان مینویسند،
غرور پنجشیر را که چون کوه ایستاده است،
اقلیم تخار را با لهجههای نرم و جانفزا،
زیبایی بدخشان را که زمردهایش چون آینهی روحاند،
مهماننوازی مزار را که نانِ گرمش طعم مهربانی دارد،
فخر کابل را، جایی که تاریخ و فردا به هم میرسند،
غیرت پشتون را که در رگهایش صدای قرنهاست،
ننگ ترکمن را که به بهای عزت، جان میدهد،
رسوم ازبک را که افغان بودن را معنا میکند و چشمان هزاره را که اندوه قرنها و رؤیای فردا را یکجا در خود دارند.
از چادر سیاه قندهاری بگویم یا از لباسهای زربفت بدخشان، از دستدوزی هرات بگویم یا از خامکدوزی ماهرانه غزنی.
از منارهی جام تا بودای بامیان، از دریاچههای بند امیر تا کوههای هزاررنگ پامیر.
زادگاه رودکی، بیدل، خوشحالخان، رابعه بلخی و سنایی.
جایی که آواز صدا دارد، دل دارد، زندگی دارد.
اینجا زنان با انگشتانشان شعر میبافند و مردان با غیرتشان وطن میسازند.
وقتی از افغانستان سخن میگویم، گویی از موزاییکی از فرهنگها، رنگها، ریشهها و باورها حرف میزنم.
افغان بودن یعنی دلبستن به خاکی که هر وجبش قصهای دارد.
یعنی با زخم زندگی کنی، اما لبخند را فراموش نکنی.
سرزمین شعر و شمشیر، اصالت یعنی این...!
✍|#انوش
