«ادبیاتِ عُصیان»
前往频道在 Telegram
333
订阅者
+324 小时
+57 天
+930 天
帖子存档
سنتور، زیباترین ساز زندگیم بود که باید باهاش میرقصیدم=)
این حس خوب رو اینجا مینویسم که بمونه به یادگار، استاد سنتورم امروز بهم گفت "خیلی با استعدادی و خیلی نادر هست همچین پیشرفت و اتفاقی"ذوق تا مغز استخوانم رسوخ کرده=)))))
۸/۲۲
هر ثانیه خداروشکر میکنم که ادبیات فارسی میخونم؛ دانشگاهمون، رشتهمون، استادامون، جو این رشته فوقالعاده قشنگه، لطافت، شعر، شور، شوق، شادی، همه تو این دانشکده سرشار از محبت و عشق هستن؛ مگه داریم قشنگتر از ادبیات؟
دلم بر آتش هجران کباب کرد و برفت
تنم به درد جدایی خراب کرد و برفت
مرا به وصل خود آهسته وعدهای میداد
ولی چه سود؟ که ناگه شتاب کرد و برفت
بتی که دامن وصلش به چنگم آمده بود
ز هجر نالهٔ من چون رباب کرد و برفت
دو چشم او چه خطاها که داشت اندر سر!
چو دید قامتش آنرا صواب کرد و برفت
در آرزوی نگاری گداختم چو نبات
که شکرش نمکم بر کباب کرد و برفت
در آب و آتشم از هجر آنکه بیرخ خویش
دلم پر آتش و چشمم پر آب کرد و برفت
چو اوحدی ز رخش بوسه خواستم بیزر
لبش مرا به خموشی به خواب کرد و برفت
اوحدی"
هم ز وصف لبت زبان خجلست
هم ز زلف تو مشک و بان خجلست
تا دهان و رخ ترا دیدند
غنچه دل تنگ و ارغوان خجلست
دل به جان از رخ تو بویی خواست
سالها رفت و همچنان خجلست
دیده را با رخ تو کاری رفت
دل بیچاره در میان خجلست
عذر مهمانم، ای صبا، تو بخواه
که تو دانی که: میزبان خجلست
ای قلم، شرح حال من بنویس
که ز بی خدمتی زبان خجلست
اوحدی کی به پیشگاه رسد؟
آنکه از خاک آستان خجلست
اوحدی"
سر یکی داریم و دریک تن نمیباید دو سر
دل یکی داریم و در یک دل نمیگنجد دو یار
اوحدی"
سلمان ساوجی، ستارهای که در پرتو خورشیدِ شیرازی، حافظ، گُم شد!
ارائهی سلمان عجیب غریب غمگینم کرد، حافظ تو چه کردی...
_تقصیر تو نیست اگر توی گالری وقتی تو داری رنگین کمون میکشی جوهر سیاه نقاش بغلی میپاشه رو تابلوت.
در غوغای صداهای بیریشهی شبکهها، دانشی که تنها از موجهای گذرا بهدست آید، همچون نوری لرزان بر دیوار است؛ فریبی شیرین، بیریشه و بیثمر. سوادی که از ژرفای مطالعه و اندیشیدن نجوشد، نه دیده میگشاید و نه جان را توان میبخشد؛ و آنچه بر سطح میلغزد، هرگز توان برکندن پرده از حقیقت را ندارد.
عصیان.
