«ادبیاتِ عُصیان»
前往频道在 Telegram
333
订阅者
+324 小时
+57 天
+930 天
帖子存档
در غوغای صداهای بیریشهی شبکهها، دانشی که تنها از موجهای گذرا بهدست آید، همچون نوری لرزان بر دیوار است؛ فریبی شیرین، بیریشه و بیثمر. سوادی که از ژرفای مطالعه و اندیشیدن نجوشد، نه دیده میگشاید و نه جان را توان میبخشد؛ و آنچه بر سطح میلغزد، هرگز توان برکندن پرده از حقیقت را ندارد.
عصیان.
🕊 ࣪ ⭒ 𓈒֢ ֺ🧺°࿐ָ࣪ ˖ 🌱⋆★ 𓏲 ๋࣭
جایی که دلم میخواد ساعتها بشینم کتاب بخونم و به صدای آب گوش بدم. 𓏲 ๋࣭
به گوهر بانوان را بانُوی تو
به غمزه جادُوان را جادُوی تو!
منظومههای عاشقانه ویسورامین"
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت
خداوندا ؛
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ؛
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ؛
اگر در ظهر گرما گیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
واعضا بت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد ؛
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه ؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؛
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست
و برای او صفت های توانا هم روا دارید
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند ؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید ؟
چرا او این چنین کور و کر و لال است ؟
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفت ها را
چرا ؛ در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد ؟
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است ؛
خدا پوچ است ؛
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه می رقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم ؛
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی ؛
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا
اگر در نشئه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه !
چرا من رو سیه باشم ؟
چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد ؟
خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا ؛ بیا بنگر بهشت کاخ نامردان ؛
خدایا - خالقا ؛ بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید ؛
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم ؛ پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس ... قولت ؟
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم .
به نامِ کارو، ادبیاتِ بیادب"
حکایتمجنونوصدقمحبتاو!
به مجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی؟
مگر در سرت شور لیلی نماند
خیالت دگر گشت و میلی نماند؟
چو بشنید بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمند است ریش
تو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیف است نام من آنجا که اوست
سعدی، بوستان"
حکایتعزتمحبوبدرنظرمحب!
میان دو عم زاده وصلت فتاد
دو خورشید سیمای مهتر نژاد
یکی را به غایت خوش افتاده بود
دگر نافر و سرکش افتاده بود
یکی خلق و لطف پریوار داشت
یکی روی در روی دیوار داشت
یکی خویشتن را بیاراستی
دگر مرگ خویش از خدا خواستی
پسر را نشاندند پیران ده
که مهرت بر او نیست مهرش بده
بخندید و گفتا به صد گوسفند
تغابن نباشد رهایی ز بند
به ناخن پری چهره میکند پوست
که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست؟
نه صد گوسفندم که سیصد هزار
نباید به نادیدن روی یار
تو را هر چه مشغول دارد ز دوست
اگر راست خواهی دلارامت اوست
یکی پیش شوریده حالی نبشت
که دوزخ تمنا کنی یا بهشت؟
بگفتا مپرس از من این ماجرا
پسندیدم آنچه او پسندد مرا
سعدی، بوستان"
حکایت در فدا شدن اهل محبت
و غنیمت شمردن!
یکی تشنه میگفت و جان میسپرد
خنک نیکبختی که در آب مرد
بدو گفت نابالغی کای عجب
چو مُردی چه سیراب و چه خشک لب
بگفتا نه آخر دهان تر کنم
که تا جان شیرینش در سر کنم؟
فتد تشنه در آبدان عمیق
که داند که سیراب میرد غریق
اگر عاشقی دامن او بگیر
وگر گویدت جان بده، گو بگیر
بهشتِ تنآسانی آنگه خوری
که بر دوزخ نیستی بگذری
دل تخمکاران بود رنجکش
چو خرمن برآید بخسبند خوش
در این مجلس آنکس به کامی رسید
که در دور آخر به جامی رسید
سعدی، بوستان"
حکایتدرمعنیِاستیلایعشقبرعقل!
یکی پنجهٔ آهنین راست کرد
که با شیر زورآوری خواست کرد
چو شیرش به سرپنجه در خود کشید
دگر زور در پنجه خود ندید
یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟
به سرپنجه آهنینش بزن
شنیدم که مسکین در آن زیر گفت
نشاید بدین پنجه با شیر گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چیر
همان پنجه آهنین است و شیر
تو در پنجه شیر مرد اوژنی
چه سودت کند پنجهٔ آهنی؟
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی
که در دست چوگان اسیر است گوی
سعدی، بوستان"
در نسیمِ زلفِ تو گم میشود عقل و قرار
دلِ من بیتو ندارد نه امیدی، نه مدار
چو نگاهت بنوازد دلِ ویرانِ مرا
میشود این دلِ آشوب، پر از نورِ بهار
باده ده، تا به رهت مست و خرابآوازم
که به هوش آمدنم نیست دگر افتخار
ساقیا، جام بده تا برود خوابِ دراز
کز شبِ هجرِ توام نیست دمی استقرار
دوش در خلوت دل یادِ رُخَت میکردم
ماه خندید که ای فتنهگرِ روزگار
دلِ من با غمِ تو ساخته چون شمعِ سحر
میگدازد، که بُوَد در دلِ او صد شرار
نالهایخیزدازین سینه و نِی در طلبت
کز هوای لب تو نیست مرا اختیار
گر به یک نیمنگه وعدهی وصلَم دهی
همهی خلق جهانم بدهم من اَنار
منِ دیوانه به یک خندهی تو دل بدهم
چه کنم؟ کارِ دلم نیست، گرفتارِ قُمار
گر مرا کُشتی از آن چشمِ سیه، عیب مدار
کُشتنِ عاشقِ دلباخته باشد، این کار
آمدی، سروِ چمن خندهزنان شد، لیکن
منِ دلسوخته گشتم به تو صدبار خمار
عصیان/هفتِهشتِصفرچهار.
