labyrinth
前往频道在 Telegram
282
订阅者
+124 小时
+47 天
+4630 天
帖子存档
281
and i just wanna tell you it takes everything in me not to call you and i wish i could run to you and i hope you know that every time i don't, i almost do.
281
btw i'll text you back while playing guitar, but are you nerdy enough to understand that?
281
can't you see my infamy loves company? now they've broken you like they've broken me but a shattered glass is a lot more sharp and now you know exactly who your friends are we're the ones with matching scars.
281
«چقدر به خودت سخت میگیری» نه.
من فقط زیادی فکر میکنم، زیادی میفهمم، زیادی احساس میکنم. بیشتر از حد معمول حواسم به اتفاقات و جزئیات اطرافم هست و همینا باعث میشه متوجه چیزایی بشم که واسم آزار دهندست. یا حتی ممکنه ادمایی که ازشون انتظار دارم کارایی بکنن که فرای صبر و تحمل من باشه و بخوره تو ذوقم و برگردم به خودم بگم «اصلا ارزششو داشت؟ ارزش این همه بها و اهمیتی که بهش دادی رو داشت؟ ارزش صبرتو داشت؟»
و شاید هم حق داشته باشم ولی درنهایت، من میمونم و فکر "تقصیر خودته"
281
Repost from N/a
من از صحبتهای سطحی و کوتاه بدم میاد.
دلم میخواد درباره زندگی، مرگ، فضا، سکس، جادو، قهوه و میوه، طعم بستنی موردعلاقهات، معنای زندگی، کهکشانهای دوردست، دروغهایی که گفتی، نقصهات، عطرهای مورد علاقهات، کودکیات، چیزهایی که شبها بیدارت نگه میدارن، اینسکیورتیها و ترسهات حرف بزنم.
من آدمهای عمیق رو دوست دارم، اونهایی که با احساس حرف میزنن، با فکر و ذهن پیچیده و متفاوت.
نمیخوام فقط بدونم "چطوری؟"
281
«غزل، تو این آهنگ رو واقعا یک جور دیگه میزنی، اصلا آدم ناخودآگاه به فکر فرو میره، انگار تمام احساساتت توشه، انگار از ته قلبت میخونیش. همیشه همینطوری با احساس بمون، باشه؟»
