ٮاڡص
前往频道在 Telegram
189
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-3330 天
帖子存档
189
برف عجله داشت، ننشست. بام دلتنگ ترک خورد؛ و دوباره، این من بودم که زیر آوار یک عشق نافرجام برای بقا تلاش میکردم.
189
تو بازار آدمها گشتم، سرها رنگی بودن و چشمها خاموش.
یکی سر به هوا بود، یکی سر به زیر، اما هیچکدوم سرش برای من درد نمیکرد.
189
در آغوشت، هزاران قبرستان است؛ که اندوهم، تابوتش را میبندد و من در آستانه نابودی، متولد میشم.
189
یگانهترین گلِ زندگیام را به بیگانهترین باد سپردم؛ حالا هر نسیم که میآید، با لهجهی غربت میخندم.
