Hypnos
前往频道在 Telegram
شاید تنها یک سکوت بس بود …..
显示更多未指定国家未指定类别
185
订阅者
-124 小时
-117 天
-4030 天
帖子存档
185
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانهوار خویش
میکشم فریاد
ای جلاد
ننگت باد
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را
میکشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلاد
میرسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کینخواهی
روز بارآوردن این شورهزار خون
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها میگیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیز است
و خروش خلق
هنگامی که میپیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویز است
بشنو ای جلاد
میخروشد خشم در شیپور
میکوبد غضب بر طبل
هر طرف سر میکشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده میشود طوفان
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خونآلود
میشناسندت به صد نقش و نشان مردم
میدرخشد زیر برق چکمههای تو
لکههای خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا ماندهست از خون شهیدان
بر سواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد
ننگت باد
-ه.الف.سایه -
185
به یاد جاویدنامان فرزندان ایران و جان فدایان میهن که نامشان از میان ما رفت اما صدایشان در سکوت این روزها بلندتر از همیشه شنیده میشود و در حافظه بیدار ما هرگز خاموش نخواهد شد….🕊️🖤
185
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست، من اين ويرانسرا را دوست دارم اگر تاريخ ِ ما افسانه رنگ است، من اين افسانهها را دوست دارم نوای ِ نای ِ ما گر جانگداز است، من اين نای و نوا را دوست دارم اگر آب و هوايش دلنشين نيست، من اين آب و هوا را دوست دارم به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکش، من اين فرسودهپا را دوست دارم من اين دلکش زمين را خواهم از جان من اين روشنسما را دوست دارم اگر بر من ز ايراني رود زور، من اين زورآزما را دوست دارم اگر آلوده دامانيد، اگر پاک! من ای مردم، شما را دوست دارم !
-حسین پژمان بختیاری
185
شمع را میسوزانم و شعلهاش چون برگ سبز توت در آب روان تاب میخورد. می سوزم برای ایران درخت کهنسالی است که ریشههایش از میان سفال شکستهی تاریخ گذشته و به آبهای زیرزمینی رسیده است.. می میسوزم برای رؤیاهای جوانی که خاکستری سپید شدند مثل ابرِ ی که بارانش را نریخت. برای آن نان که در گلویم ماند به یادکودکی که هنوز گرسنگی را با چشمان درشتش میجوید و خواب را زیر پلکهایش پنهان میکند. چنان که تو ای ایران سالهاست آواز آزادی را در نی چوپانان فراموششده مینوازی. برای آنان که به جای آب از چشمان خود چشمه ساختند. برای جای خالی بر نیمکت مکتبخانهای روستایی برای خاکی که بوی انقلاب گندم میدهد ایرانی آزاد می سوزم چون زایندهرود نه از سر آتش، از سر صبوری بی ابی برای جوانانی که در کوچهها روییدند شکوفه دادند،بیمیوه میسوزم برای آواز زن که زندگی بود مثل جویباری در دل کویر. که زندگی را روی زمین نمناکِ حیاط نوشت. و برای مرد که آبادی بود میسوزم برای تو ای سرزمین آفتابگردانهای خفته برای زمینهای تشنه و دلوی که از چاه بیرون آمد خالی. برای جانی که پرکشید مادری که چهرهاش چین خورد یادی که در طاقچه خاک خورد و پدری که به باران نگاه کرد . می سوزم برایت پیش از آنکه چلچراغ صبح در تالار کوهستان روشن شود. تاریکی تقدیر نیست تنها سایهی درختی بر دیوار سفید خانهای روستایی ایرانم ای زخم کهنه بر پهنهی روزگار. برایت خواهم سوخت تا شاید در آینهی آبهای راکد چهرهات را ببینی بیغبار تا شاید روزنی به آسمان تیره باز شود و پرستوی لانهساز خشت نو بردارد._ خود نوشت . «بندشاهی»
185
بتهوون عزیز،برای من این گونه است : او نخستین ندایی بود که مرا از سکوت عادی جهان بیرون کشید. اولین رویارویی من با موسیقی کلاسیک در آستانهی نام او رخ داد و از همان لحظه، گوش و جانم راه دیگری را شناخت. با قطعههایش فهمیدم که موسیقی صرفا صدا نیست؛ سرنوشت است، جدال است، شکوه است. او مرا به این راه فراخواند و من، روز به روز، شیفتهتر این جهان سترگ شدم. مرد بزرگ، زادروزت ۲۵۵ سالگیت مبارک .
185
ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت يا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت با اين همه هر آن که نه خواری کشيد از او هر جا که رفت هيچ کسش محترم نداشت ساقی بيار باده و با محتسب بگو انکار ما مکن که چنين جام جم نداشت هر راهرو که ره به حريم درش نبرد مسکين بريد وادی و ره در حرم نداشت حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
غزل حافظ شماره ۴۶
185
دلم تنگ است برای بامدادی که هوای تو را در آن آهسته میگشودم و جهان هنوز از خواب نرسیده به تپش نام تو بیدار میشد بامدادی که نور روی شانههایم مینشست و من با هر نفس سایهای از حضورت را در خود نگه میداشتم برای هوایی که از شانههای تو برمیخاست و در سراشیب صبح خودش را به پنجرههای نیمهباز میرساند هوایی که نامت را در رگهای من پخش میکرد بیآن که چیزی بگوید دلم برایت تنگ است شانه به شانه این اجر خشتها که هر عصر داغ آفتاب را نگه میدارند و من داغ نام تو را دلم برایت تنگ شده است جوری که انگار روز جایی میان سینهام گیر کرده و هیچ غروبی جرات پایین کشیدنش را ندارد دلم برایت تنگ شده است آنقدر ساده آنقدر بیادعا که حتی این جمله هم حریفش نمیشود
خود نوشت B-sh🖋️طُ
