مخفیگاهِ آبیِ پری؛
前往频道在 Telegram
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
显示更多未指定国家未指定类别
220
订阅者
无数据24 小时
-67 天
+1430 天
帖子存档
این زن درحالی که میدونسته زیر میز یک ملخ گنده وجود داره، نشسته اونجا و شام خورده. به نظرم ملخی شده.
در بیست و چهارساعته گذشته کلاً سه ساعت خوابیدم تا مثلاً ساعت خوابم درست بشه. با من همراه باشید تا ببینیم آیا بدون قرص خواب قراره خوابمون ببره یا نه🧚🏻♀-
فرق زیادی بین افسردگی و غمگین بودنه. غمگین بودن برای اتفاقاتیه که برات میفته، یا دوست داری بیفته و نمیفته!
غم یه شرافتی داره که تو رو بزرگت میکنه. دورهی خودش رو داره و باید اجازه بدی که بگذره و بره؛ برعکسِ افسردگی که با خشم، ترس و اضطراب همراهه و اگه کنترلش نکنی موندگاره و جزئی از وجودت میشه. افسردگی، غمیه که نذاشتی جمع کنه بره.
Repost from موومان
انگار یه مدت طولانیه که خودمو توی یه کمد فرضی حبس کردم، نه چون اونجا رو دوست دارم؛ چون بیرونش زیادی نامعلومه.
از تغییر میترسم، از اینکه از اون نقطهای که بهش عادت کردم خارج بشم، از اینکه کسی از یه حدی بهم نزدیکتر شه و حتی از اینکه درِ این کمد یه ذره باز بمونه و یه خط باریک نور بیاد داخل.
عجیبه؛ آدم فکر میکنه از تاریکی میترسه، ولی بعضی وقتها بعد از یه مدت طولانی، از نور بیشتر میترسه چون نور یعنی باید ببینی، انتخاب کنی، حرکت کنی.
از چالش، از ریسک، از ناشناختهها واهمه دارم.
و چیزی که بیشتر از همه ذهنمو درگیر میکنه اینه که حتی یادم نمیاد از کی این شکلی شدم.
فقط یه روز برگشتم و دیدم به جای زندگی کردن، دارم از همهچی فاصلهی امن تعریف میکنم؛ از آدمها، از فرصتها، از تغییر و بدترین قسمتش این نیست که درِ کمد بسته است. اینه که کمکم به خودت میقبولونی شاید بیرونش چیزی برای تو نداره.
ادامه دادن خیلی سخته. درسته این حس گذراست و میدونم دوباره روزها و لحظههایی میرسه که زندگی رو لمس کنم اما در این لحظه میخوام همهچیز بایسته.
به نظرم فیلم The Tragedy of Macbeth برای کسی که نمایشنامه رو خونده و با متن شکسپیر آشنا شده، شاهکاره.
فردا، و فردا، و فردا
میخزد، میخزد با تاَنّی، روزی پس از روز دیگر،
تا به آن واپسین مقطع وقت؛
و دیروزهامان همه چون چراغی، فراراه مردان نادان،
بران جادهی مرگ پُرگرد. بمیرا، بمیرا تو ای شمع کوته.
زندگی سایهیی رَهنوردست، یا که بازیگر بینوایی
کو فقط ساعتی روی صحنهست، گاه مغرور و گاهی
فسرده
زان سپس زو دگر نشنوی نام. زندگی قصهییست
ابلهی راوی او، قصهیی یک سر از خشم و هیاهو
معنیاش هیچ.
- مکبث، ویلیام شکسپیر
ملکام: بیا سایهساری دور بیابیم و در آن
با گریه غمِ سینههامان برون ریزیم.
مکداف: بیا، برعکس،
دستهی تیغ خونفشان بفشاریم و
چون نیکمردان،
در زادگاهِ نگون بختمان بخرامیم[و رهایش کنیم].
هر بامداد بیوههایی تازه مینالند،
یتیمانی دیگر میگریند،
غمهایی دیگر
بر چهرهی آسمان سیلی میزنند
و چنان پژواک میگیرند
که گویی آسمان رنج اسکاتلند را دریافته
و همچون او از درد فریاد میکشد.
- مکبث، ویلیام شکسپیر
