اتاقی از آنِ خود
前往频道在 Telegram
198
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
امشب یه دنده عقبی اومدم تو یه جای شلوغ که دو سال پیش برام رویا بود!
رویاهاتون رو دنبال کنید!
از نظر خدا همه فقیرن، اونایی که پولدارترن فقیرترن!
زیر نور ماه رو تلویزیون صد و بیست بار نشون داده ولی من تا حالا ندیده بودم!
زیر نورماه/ رضا میرکریمی/ ۱۳۷۹
ساختمانی که با خانهسازیها ساختهایم خراب شده و بچه گریه کنان از اتاق بیرون میزند. از وقتی از خواب بیدار شده فقط بهانه گرفته است.
نه برای پازل بازی برمیگردد نه خانه سازی و ماشینبازی. جوابش در برابر همهی پیشنهادات من یک نه محکم و قاطع است.
یک ربع پیش به خاطر تاکسی زرد کوچکی که در دریای اسباببازیها پیدا نمیشد، دعوای مختصری داشتهام و دیگر نمیتوانم دعوا کنم یاد داد بزنم. اصلا انرژیش را ندارم.
همان جا وسط اتاق بچه مینشینم و دورتادورم به هم ریخته و پر از اسباببازی است.
دستم را زدهام زیر چانه و خانهسازیها و ماشینها را نگاه میکنم.روی فرش هم جابجا پر از لکههای به جا مانده از مدادشمعی است.
یک لحظه به ذهنم خطور میکند بلند شوم همه جا را تمیز و مرتب کنم، بعد جاروبرقی را بیاورم و جارو کنم.
اینکه بلند شوم و چیزی را سر و سامان دهم، در جایی که هیچ سر و سامانی نیست و همه چیز از کنترل خارج شده معمولا اولین فکری است که به ذهنم میرسد.
تصور خانهای تمیز و اتاقی خالی برایم وسوسه کننده است اما چطور میتوانم وقتی یک بچه دارد راه میرود و بهانه میگیرد، چنین کاری بکنم.
خیلی وقتها بیگدار به آب میزنم. اما این بار مکث میکنم. همان طور دست بهچانه، زل میزنم به اسباببازی، زل میزنم به اتاق نامرتب، زل میزنم به یک عالمه کاری که باید انجام دهم، باید انجام شود و من خیلی ساده، حال و حوصلهاش را ندارم!
باید اوضاع نا به سامان را تاب بیاورم، باید بگذارم همه چیز همینطور بماند، درست به همین شکل و خودم را از چیزی که هستم خستهتر نکنم!
در همین فکرها هستم که صدای بچه میآید. ظاهرا طوفان رد شده، بچه رفته پیش بچههای همسایه و سرگرم شده است.
من همانجا در میان اسباب بازیها مینشینم و در آرامش بین طوفان قبلی و طوفان بعدی، اینها را مینویسم!
ادامه متن بالا؛
سالها قبل که پیش روانشناس میرفتم وقتی از بعضی چیزها برایش میگفتم، خیلی راحت میگفت دارو بگیرید!
و من حرفش را جدی نمیگرفتم چون فکر میکردم هیچ دارویی نمیتواند درد مرا درمان کند.
این را از روانشناسهای دیگر شنیدم و افسردگی بعد از زایمان و احساس خشمی که داشتم و آسیبی که ممکن بود به بچه وارد کنم، مجابم کرد دارو مصرف کنم و بعد از آن همه چیز تغییر کرد.
بگذارید خیلی خلاصه بهتان بگویم داروی اعصاب، شما را به یک تکه گوشت یا یک معتاد مفنگی یا آدمی ضعیف تبدیل نمیکند. داروها قرار است عملکرد مغز شما را تغییر دهند و به نظر من که هیچ سررشتهای از روانپزشکی ندارم و صرفا تجربه کردهام، تا عملکرد مغز تغییر نکند شما مثل ماشینی که در گل گیر کرده است، درجا خواهید زد.
اگر تمام عمر به مصرف دارو مقاومت نشان داده باشید، ممکن است خدای نکرده سرطان یا اماس یا بیماریهای جدی دیگری مجبورتان کنند قویترین داروهای شیمیایی حاضر را به بدنتان تزریق کنند تا زنده بمانید.
وقتی بدن درگیر سرطان باشد دیگر نمیشود دستمالی به سر بست و استراحت کرد تا خوب شد!
در مورد داروهای اعصاب هم همینطور است. اگر چرخهی ذهن شما معیوب باشد، اکر یک فکر مثل سلولی سرطانی مغزتان را در چنبرهی خودش گرفته باشد صرفا با خرید دفتر شکرگذاری و تنفس عمیق و صبح زود بیدار شدن و ورزش کردن نمیتوانید به جنگ آن بروید.
من از آن دسته آدمها هستم که به داروهای روان باور محکمی دارم و از آن طرف حس میکنم افسردگی و اضطراب در جامعه بیداد میکند که همهمان تا حدودی دلایلش را میدانیم.
اما دلیل این حد مقاومت به مصرف دارو را نمیفهمم. شاید هنوز هم فکر میکنند زمانه، زمانهی بیست سال پیش است که فقط دیوانهها و وسواسیها داروی اعصاب میخوردند!
حالا آدمها روانرنجورتر شدهاند. از صبح تا شب میخواهید در کدام گفت و گو و دورهمی و شادی و آرامش و هوای خوب و باد و بارانی، سروتونین ها را به بدنتان تزریق کنید اگر فلوکستینی نباشد که کمی سروتونین به شما هدیه بدهد و در مقابل، هزاران بهانه هست تا هورمون شادی شما را بدزدد و کورتیزول تقدیمتان کند!
کاش آدمها از این همه بدبینی نسبت به درمان، که تراپی هم شاملش میشود دست برمیداشتند.
در ضمن، اینکه این داروها عوارض دارند و وابستگی ایجاد میکنند و غیره، دلیل خوبی برای اینکه شما یک عمر با افسردگی و اضطراب و ناامیدی زندگی کنید نیست!
پ ن: این بحث ادامه دارد
اکرم خانم، نوهی عمهی بابا و بعد از عمویم، تنها قوم و خویشی بود که با او رفت و آمد داشتیم.
شوهرش، مرد ساده و بیسوادی بود که توی املاک کار میکرد و وضع مالیشان بد نبود. آنها یک خانهی سه طبقه داشتند و خودشان تابستانها و زمستانها بین طبقهی اول و دوم جابجا میشدند و طبقهی دیگر را اجاره میدادند.
نمیدانم اینها که گفتم چه ربطی به سردردهای همیشگی اکرم خانم داشت. میگرن امانش را بریده بود و من که یک بچهی دبستانی بودم وقتی به خانهشان میرفتیم و او را میدیدم که دستمالی به سرش بسته و آن طرف پذیرایی دراز کشیده است، با خودم فکر میکردم یعنی چقدر درد میکشد که نمیتواند حتی بنشیند!
بابا هربار اکرم خانم را ترغیب میکرد که برود دکتر. میگفت الان همه چیز درمان دارد و اکرم خانم قبول نمیکرد چون از دکترها و قرص و دارو واهمه داشت.
در طول پنجاه سالی که زندگی کرد، هیچ قرصی به دهانش نگذاشت. سردرد همیشه همراهش بود!
بعد از اینکه پسرهایش سر و سامان گرفتند و شوهرش فوت کرد، فصل جدیدی در زندگی همیشه پر ماجرایش پیش آمد و آن هم ابتلا به سرطان سینه بود.
اکرم خانم فکر میکرد همهی دردها و مرضها مثل سردرد هستند. میتواند در مواجهه با آنها دستمالی به سرش ببندد و چشمهایش را ببندد و بخوابد تا آرام بگیرد.
برای همین وقتی سرطان، سراغش آمد به درمان های گیاهی و سنتی رو آورد و وقتی دکتر رفت که دیگر خیلی دیر شده بود و درمان نادرست، بیماریش را گسترش داده بود!
حالا بیشتر از ده سال است که اکرم خانم زیر خروارها خاک خوابیده است.
زن چشم رنگی که یک خال زیبا کنار چشمش داشت و همیشه به من میگفت اگه داستان زندگیمو بگم مینویسی چاپش کنی؟!
اکرم خانم یکی از دهها نمونه از آدمهاییست که به دارو و درمان مقاومت میکنند.
نمیدانم در اصطلاح روانشناسی به آن چه میگویند و آیا خودش میتواند یک طرحواره باشد!
بعدها دخترهایی را دیدم که موقع پریود شدن، خودشان را به نبات و دارچین و زیره میبندند که دردشان تخفیف پیدا کند.
چون فکر میکنند مصرف یک ژلوفن در ماه، به وقت دردی که امان را از آدم بریده است، سلامت آدم را به خطر میاندازد!
همین چندهفتهی پیش از بدن درد ناشی از آنفولانزا به خودم میپیچیدم. ناپروکسنی که دکترها مینوشتند، بیفایده بود و من احساس میکردم پاهایم در حال قطع شدن هستند. یک کپسول ژلوفن را از ورق جدا کردم و خوردم. و چهل دقیقه بعد آرام گرفته بودم!
نمیدانم دلیل دشمنی آدمها با داروهای مسکن و به خصوص ژلوفن چیست . انگار ما آدمها به درد قداست بخشیدهایم و شاید به آن عادت کردهایم.
مدتها بود به همسر میگفتم یک روز، کارتنهای انباری را بیرون بیاوریم تا من کتابهایی که نمیخواهم را جدا کنم و بگذارم برای فروش. اما زیاد اصرار نمیکردم چون هنوز ته دلم برای رد کردنشان شک داشتم!
بهانهام ابن بود که انباری کوچک است و این کارتنهای کتاب خیلی جا گرفته است!
بیشتر کتابهایم نو بود و تعدادیشان را حتی نخوانده بودم. دلم را به دریا زدم و از خیر خیلیهایشان گذاشتم.
اگر قرار بود کتاب توی انباری و توی کارتن بماند، همان بهتر که برود پیش کسی که میخواند و جا برای نگهداشتنش دارد!
موقع جدا کرن کتابها، سعی کردم رمانتیک بازی را کنار بگذارم و به جمله هایی از کتاب که داخل پرانتز گذاشتهام و خاطراتی که از خریدن یا خواندنشان دارم فکر نکنم.
راستش، من آدم چیز جمع کنی نیستم. همین غربال کردن چیزهایی که اضافی ست، حس خوبی بهم میدهد. حتی اگر کتاب باشد.
از تمام کتابها عکس گرفتم و بعد نشستم لیستی آماده و برایشان قیمت تعیین کردم. توی قیمتگذاری هم خساست به خرج ندادم!
بعد هم عکسش را تند و تند برای یکی از کانالهای فروش کتاب، فرستادم اما گاهی وسط این لیست نوشتنها و فرستادنها، مردد و سست میشدم.
چیزهایی که میخواستم بفروشم، از نشرهای خوب و مترجمهای خوب بودند و خیلیهایشان دیگر تجدید چاپ نمیشدند.
با خودم میگفتم یعنی دارم کار درستی انجام میدهم؟! مگر نه اینکه پدر خودم به اندازه یک کتابخانه عمومی، کتاب دارد و هرچه خریده را نگه داشته است.
گاهی وسوسه میشدم کتابها را برای پسرم نگهدارم یا مثلا آرشیوشان کنم برای سی سال بعد!
شاید اینها هم همانقدر که الان کتابهای کاهی و جیبی جذابن، برای آیندگان جذاب باشد! شاید بعدا اینها هم عتیقه شوند!
جدا از همه اینها، به صرفه نبود کتابی که الان تا این اندازه گران شده است را با قیمتهای کمی از دست بدهم! دیگر مگر میشود کتاب نو خرید آخر!
در نهایت، خودم را اینطور متقاعد کردم که آیندگان به کتاب نیاز ندارند چون با وجود شبکههای اجتماعی، همه در توهم دانایی غرق شدهاند!
اگر هم کسی بخواهد کتاب بخواند، دیگر همه چیز توی همین گوشیهای موبایل موجود است.
میتوانی با همین گوشی موبایل، یک دنیا کتاب را با خودت جابجا کنی و هروقت اراده کردی، یکی را انتخاب کنی و بخوانی!
راستش حتی خودم هم بعضی از عنوانهایی که قصد فروشش را داشتم و دوست داشتم نگهش دارم، توی طاقچه سرچ میکردم که مطمئن شوم میتوانم اگر خواستم بخوانمش!
اما دلیل بزرگتری بود و آن هم اینکه فهمیدم در ۳۶ سالگی، دیگر واقعا این کتابها را نمیخواهم و به آنها و پرانتزهای داخلشان نیازی ندارم.
فهمیدم آنقدر کتاب نخوانده وجود دارد که دیگر نخواهم سراغ دوباره خواندن اینها بروم! مخصوصا که حالا دیگر به شدت قدیم داستان و رمان نمیخوانم!
سالها پیش آقای خیلی باسوادی را توی فیسبوک میشناختم که هیچ یک از کتابهایش را نگه نمیداشت و میگفت کتاب ها باید دست به دست شوند و در جریان باشند.
این عقیده همیشه به نظرم احمقانه بود ولی هیچوقت فکرش را نمیکردم یک روز من هم همین کار را انجام بدهم.
هرچند هنوز هم کتابهای خیلی زیادی دارم ولی شاید چندسال دیگر به این نتیجه برسم که آنها را هم رد کنم برود.
فقط نمیدانم آن موقع دیگر کسی پیدا میشود کتاب بخواند و مهمتر از آن، برای خرید کتاب هزینه کند یا نه!
بیاید یه برش از زندگی با یه بچهی مثلا چهارساله رو با هم مرور کنیم.
فرض کنیم ساعت ۷ شبه و شما دیگه حال و حوصله نداری و میخوای کمی استراحت کنی، و برای بچهت کارتون پپاپیگ رو میذاری!
هر قسمت کارتون، کمتر از ده دقیقهست و دقیقا وقتی تیتراژ میاد، تا شروع قسمت بعدی، بچه حدود یکی دو دقیقه وقت داره که بره سراغ مامانش که خیرسرش، توی اتاق داره استراحت میکنه و بگه: «ماماان یه چیزی بیار بخورم! از اون کیکا که توش شکلات داره!»
این رو بعد از خوردن کیک سیب و نون و پنیرو غیره میگه!
مثلا فرزند شما یک ساعت کارتون میبینه یا به عبارتی هشت قسمت پپا میبینه و هشت بار میاد توی اتاق و هشت بار همین جملهی بالایی رو تکرار میکنه!
مادر بودن یعنی اینکه بالاخره تصمیم بگیری اون کروسان کوفتی رو بهش بدی یا شونصدبار دیگه بشنوی، «مامااان از اون کیکا که توش شکلات داشت میخوام!»
بچهها دو تا عیب خیلی بزرگ دارن!
هیچوقت چیزی یادشون نمیره! هیچوقتم ناامید نمیشن!
خانم حبیبه جعفریان، «چمران به روایت همسر شهید» را توی سرویس دانشگاه خواندم. خوب یادم هست کجای کتاب را در کجای مسیر میخواندم و کجاها اشکم را درآورد.
کتاب سبز و لاغر و کوچک شما را توی یکی از اتاقهای دانشگاه که احتمالا دفتر بسیج بوده، پیدا کردم و امانت بود. بعدها خیلی گشتم تا یک جلد برای خودم پیدا کنم.
حالا هم مدتهاست دنبال کتاب جدیدتان میگردم و توی کتابفروشیهای اینجا نبود. برای همین تا حدودی بیخیال شدم. اینکه بخواهم اینترنتی بخرم هم توی گزینههایم نبود.
امروز وقتی بعد از هزارسال از کتابفروشی مرکز شهر رد میشدم، یک لحظه همه چیز را یادم رفت و دست بچه را کشیدم داخل و به آقای پشت کتابها گفتم: نجات از مرگ مصنوعی رو دارید؟!
تا کتاب را از انبار بیاورند (حالا چرا کتاب توی انبار بود خدا داند!)، پسرم بلند بلند شعر اتوبوسها را میخواند که من را در سکوت یک مکان فرهنگی، معذب میکرد.
آمدن کتاب از انبار، بیش تر از یک ربع طول کشید و در این مدت اتوبوس هم آمد و رفت!
با این تفاسیری که گفتم و قصههایی که نوشتم، فقط امیدوارم با کتاب جدیدتان، ناامیدم نکنید چون من یکی خیلی برای به دست آوردنش زحمت کشیده ام.
حالا اگر هم زیاد خوب نبود، فدای سرتان فقط امیدوارم آنطوری نباشد که برای نویسنده کتاب چمران، یک عقبگرد باشد!
اینکه ۱۷۰ هزار تومان (پول یک جلد کتاب شما)، پول دو تا چیپس و پفک است هم که دیگر گفتن ندارد.
راستی اینکه یکی از جستارهای کتاب، هم اسم کانال من در تلگرام، «اتاقی از آن خود» است را به فال نیک میگیرم 🙂
Repost from توییتر فارسی
وقتی آدمها به تراپی میان، در واقع یاد میگیرن چگونه با کسانی کنار بیان که احتمالاً هرگز پایشان به اتاق درمان باز نخواهد شد.
»روانشناسِ روانی«
@OfficialPersiaTwiter
دوست دارم بدونم بیشتر خوانندههای کانال، از چه بازه سنی هستند.
پس ممنون میشم توی این نظرسنجی شرکت کنید.
این روزها که از طرفی بحث فیلتر و فیلترشکن داغ شده و از طرف دیگر دچار خشکسالی و بیآبی و آلودگی شدهایم و باز بهانهای پیدا کردهایم تا یقهی بالاییها را بگیریم و بابت بیلیاقتیشان در مدیریت سرزمینی سبز و حاصلخیز، افسوس بخوریم
من به چیزهای دیگری هم فکر میکنم.
اولین باری که از واقعیت سیلی خوردم و قربانی تبعیض شدم، بعد از آمدن نمرات ترم اول دانشگاه بود. دانشجوی شیمی محض بودم و شیمی عمومی ۱ را افتاده بودم.
رفتار مدیر گروه که هنوز هم بیمغزترین آدمی است که توی زندگیم دیدهام، بیتفاوتی استادی که به خاطر همنیاز کردن دو درس عمومی، من را دور خودم میچرخاند! دیدن دانشجوهای دختر دیگری که دقیقا شرایط من را داشتند و توانسته بودند شیمی ۲ را بردارند و استاد از حضور در کلاس شیمی ۱ معافشان کرده بود، من را همان ترم اول از دانشگاه منزجر کرد.
بیش از چهارسال جنگیدم تا بتوانم لیسانس لعنتی را از دانشگاه بگیرم و دنبال بقیهی زندگیم بروم. تب کنکور ارشد داغ بود و من خودم را از این ورطه برای همیشه بیرون کشیدم!
بعدها انجام دادن کارهای خبری در تیمی که بعدا معلوم شد تنها به خاطر تبلیغات آقای مدیرمسئول که نامزد شورای شهر شده بود و برای رای آوردن، به چنین امتیازاتی نیاز داشت من را از کار فرهنگی این مملکت هم منصرف کرد.
البته باید بگویم قضایا به همین سادگی نبود ولی برای ما غیر تهرانیها، هیچوقا قدرت انتخاب زیادی وجود ندارد.
وقتی هفتهنامهی نامزد شورای شهر، تعطیل شد دیگر هیچ هفتهنامهای نبود که من در آن قلم بزنم! کاری که همیشه دوست داشتم!
پس از این حوزه هم استعفا دادم!
بعد از آن مدتی طولانی نشستم توی خانه و کتاب خواندم.
میتوانستم کارهای زیادی بکنم، میتوانستم کارهای فرهنگی زیادی بکنم ولی نکردم.
همان مدت کوتاهی که توی خبرگزاری کار کردم، سردبیر تشویقم میکرد که از هر برنامه و نشستی که برگزار میشود، تا میتوانم خبر و گزارش دربیاورم که امتیاز شعبهی ما در تولید خبر افزایش پیدا کند!
اینها فقط مشتی نمونه خروارند از نظامی که هیچ شایسته سالاریای در آن نبوده، استادان دانشگاه را بیکار کرده و نمایندگان مجلس و شورای شهرش، در تصمیم گیری ناتوانند!
همهی اینها را نوشتم که بگویم سرازیری سقوط از مدتها پیش شروع شده و حالا شدت گرفته است.
چه پارتی بازیهایی که در آزمونهای استخدامیشان نکردند، چه پولها که در هر بار عطابخشی سایپا و ایران خودرویشان بالا نکشیدند. چه سهمیهها که به کنکوریها ندادند، چه مدرکها که مثل نقل و نبات به هر بیسوادی ندادند و چه بازیهای سیاسی که در هر انتخابات و جنبش، با شعارهای پوچ و وعدههای توخالی نکردند.
تنها چیزی که کمی به من امید میدهد همین است. همین که بدون شغل دولتی و رانت و وام بلاعوض و سهمیه و پارتی و پول و قرعهکشی ایران خودرو و اقامتگاههای تفریحی که در سراسر کشور به نورچشمیها میدهند، بدون حتی بیمهی تکمیلی و سیمکارت سفید، توانستیم خودمان را زنده و بینیاز نگهداریم و بعد از این هم خواهیم توانست!
من همهاش به این فکر میکنم که یک روز از شهر دل میکنیم و میرویم توی یکی از روستاها یا شهرهای کوچک زندگی میکنیم.
شاید باید همهمان این کار را بکنیم.
کاش حداقل جایی برای برگشتن باقی گذاشته باشیم!
جایی بدون زباله، خشکسالی و آلودگی!
زندگی با بچهها یک چیز شلم شورباست. بچه ممکن است وسط خوردن تخم مرغ آبپز که مثلا نیمساعت بابتش گریه کرده است، هوس خوردن هندوانه کند چون مثلا یک چیزی توی یخچال دیده است.
بچهها غذایشان را نصفه میخورند، لیوان آبشان را نیمه رها میکنند، جورابهایشان را لنگه به لنگه میپوشند و درست وقتی که آسانسور رسیده و میخواهید به یک مهمانی بروید و اسنپ هم منتظرتان است، با خونسردی اعلام میکنند پیپی دارند!
بیشتر آموزشهای حول فرزندپروری چیزی نیستند جز تلاش مذبوحانه برای مدیریت کردن این شلم شوربا! برای نظم بخشیدن به زندگیای که نظم و قانونش از دست رفته است.
واقعیت این است که تا حدی میشود به همه چیز نظم بخشید ولی اصرار بیش از اندازه برای تبدیل این شلم شوربا که زاییدهی مغزِ تکامل نیافتهی یک بچه است، به یک چیز منطقی و منظم، بیفایده است و شاید اصلا ضرورتی ندارد.
مغز ما بزرگترها نمیتواند این همه غیر منطقی بودن و شلم شوربا و جنون را تحمل کند. بچهها واقعا بیمنطقاند و در لحظه تصمیم میگیرند!
چطور میشود این همه پرش ذهنی، مخصوصا اگر بچه زمینهی بیشفعالی را داشته باشد متوقف کرد.
من به این نتیجه رسیدهام، ما با سی و اندی سال سن، باید کمی بیشتر از مواضعمان کوتاه بیاییم.
زندگی با بچه، خیلی راحت میتواند آدم را تبدیل به یک دیکتاتور کند و راستش برای یک آدم بزرگ دیکتاتور، اینکه کوچکترها به او احترام بگذارند و بگویند چشم، واقعا ارضاکننده و لذتبخش است.
تازگیها یکچیزی فهمیدهام که در زندگی و در روابط، کمککننده است. اینکه ساز و کار مغز ما آدمها با یکدیگر فرق میکند و این تفاوت وقتی با یک بچه روبرویید، به حداکثر میرسد.
این چیزی است که نمیشود تغییر داد. فرزندپروری با ادعای اینکه میشود بچهها را تغییر داد و مثل یک خمیر به چیزی که میخواهید تبدیل کرد، دروغ بزرگی به تمام والدین گفته. فرزند پروری، متغیر مهمی مثل ژنها را نادیده گرفته و اصلا چیزی از ساز و کار مغز بچه به شما نمیگوید!
شاید به بجای بچهها، مشکل از ماست که نمیتوانیم منعطف باشیم و این همه بیمنطقی را بپذیریم.
شاید مشکل از ماست که نمیتوانیم بپذیریم بعد از آنکه به ثباتی رسیدیم و خانهای ساختیم و هرطوری خواستیم زندگیمان را چیدیم، یک نفر وارد زندگیمان شود و همه چیز را شلمشوربا کند!
شاید تمام حکمت بچهدار شدن همین است، همین است که بپذیریم ما آدمها چقدر مستعد دیکتاتور شدن هستیم و چقدر باید تلاش کنیم که با وجود آنکه حرفمان اغلب اوقات به کرسی نمینشیند و هیچ چیزی سر جایش نیست، باز هم لبخند بزنیم و به این موجودات کوچک که گاهی زندگی را عذابآور میکنند، روی خوش نشان دهیم!
Repost from توییتر دانشگاه تهرانی ها
چیزی که الان مدارس و تعطیل میکنه: چیزی که قبلا مدارس و تعطیل میکرد:
_saba bageri_
@uttweet
یه دوستی وقتی از دست بچهش کلافه میشد، میگفت مغزم رگ به رگ شده!
واقعا که چه درست میگفت. باید صبح تا شب با یه بچه باشید تا قشنگ بفهمید مغزم رگ به رگ شده یعنی چی!🥴
این کانال رو تازه پیدا کردم و خیلی مشعوفم چون نویسنده قلم خیلی خوب و جذاب و متفاوتی دارد 😌
دست مریزاد
Repost from دستخط
بچه از صبح کمی حالندار بود. فکر کردم رویکرد تازه است و بهش سخت گرفتم تا مشقش را بنویسد. در ایامالله پیروزی خون بر شمشیر و بیحوصلهتر از همیشه هم بودم. نشسته بودم پای میزتحریرش و کوه لباسهای شستهشدهی هفته را بر ملافه ریخته بودم و تا میزدم و برای هرخط تا سی میشمردم تا تمام کند و به من نشان بدهد. با هر مصیبتی بود مشق تمام شد. بچه خزید توی بغلم و چسبید و بیرون نیامد. نیمچه هیولای شادی که خانه را روی سر میگذاشت شل و ول بود و حرف نمیزد. یک ساعت بعد تب کرد و بعد از تب سه ساعتی خوابید. شرمنده شدم. حداقل خوب شد صبح بهش نگفته بودم که باورش نکردهام. سختگیریام برای نوشتن مشقش منزجر کننده بود. همین قسمتهای والدبودن است که من را آزار میدهد. اینکه قدرت در دست والدین است و با عقل و دیدگاه طبعا ناکامل خود هرلحظه قضاوت میکنند. خداوندگار احمق بچگانند.
در داستان رستم و سهراب نقل است که رستم میدانسته سهراب پسرش است ولی (احتمالا) مصالح کشور ابجاب میکرده که بچهاش را بکشد. متاسفانه تعمیمدهندگی هم جزو اخلاقهای گه من است و نیز به آن اضافه کنید اخلاق سیعهی همه را به یک چوب راندن. به نظر من که پدر بابک خرمدین هم همین فکر را میکرد. یا چه تفاوتی است در خاستگاه فکر رستم با فکر آن ننهای که بچهاش را لو داد تا به خاطر عقیدهاش اعدام شود؟ یا آن شخصیتهای بیشخصیتی که بچههاشان را به خاطر اختلاف نظر دادند به تیغ تا نزد حاکمباشی معتمدتر باشند. همهشان فکر کردند مصالحی هست، مگر نه؟ من امروز نمونهی اصغر و رنگپریدهی آن حکمدهندگان بودم. آنکه بچه را میگیرد زیر ضربات کمربند جور دیگر. آن یکی که تنبان بچه را میکشد پایین تا دکتر یا دلاک سر آلت بچه را ببرد هم. هرکسی به نوعی، در اندازههای مختلف، مناسب برای هر سلیقه. همیشه این معصومیت و اعتماد و کال بودن بچه است که با ملاحظات تیز و نخراشیدهی بزرگترهاشان زخم میشود. هی به خودم میگویم احتیاط کن. احتیاط کن، تو صاحبش نیستی، قاضیاش نیستی، سازندهاش نیستی، تو فقط یک مادری.
ح بچه را برده دکتر. از هوا ان میبارد. امروز که تعطیل بود، تا آخر هفته را هم آنلاین کردهاند. نفس کز گرمگاه سینه میآید برون، دست از پا درازتر به داخل برمیگردد چون داخل اکسیژنش بیشتر است. داشتم در کتابخانه دنبال کتابی میگشتم، یک دفتر بزرگ پیدا کردم که در جنگ دوازده روزه از سر کوچهی خانهی پیرمرد خریده بودم. گرفته بودم برای نقشهی زندگیام را کشیدن. به قدرت خدا حتا یک نقطه هم داخلش نیست. برش داشتم و گذاشتم داخل ساک بافتنیام تا در موردش فکر کنم. سوالی که پیش میآید این است که چطور آدم زیر آتشی که نمیداند قرار است تا چهوقت و تا کجا را بسوزاند چنین دفتری میخرد؟ پاسخ: اینطور (به خود اشاره میکند).
