ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

گوشه

گوشه

前往频道在 Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

显示更多
未指定国家未指定类别
306
订阅者
+224 小时
+47 天
-630 天
帖子存档
امروز صبح دو ساعت برق خونه‌مون رفت و حالا هم دو ساعت برق محل کارم. واقعا حالم بهم می‌خوره از این وضعیت.

این عکس رو از توییتر برداشتم و خیلی عالی و خلاقانه وضعیت ما رو به تصویر کشیده:)).
این عکس رو از توییتر برداشتم و خیلی عالی و خلاقانه وضعیت ما رو به تصویر کشیده:)).

یادگاری از امروز.
یادگاری از امروز.

عصر امروز را با دوستانم گذراندم؛ دوستانی از دوران دبیرستان که حالا جایشان در قلبم، با وجود کم‌دیدن‌ها و دیدارهای با فاصله‌ی زمانی زیاد، محکم است. ما که روزی جهانی مشترک داشتیم و دغدغه‌های ذهنی‌مان یکی بود، حالا برای چند ساعت، جهان‌های متفاوت و بی‌ربط‌مان به همدیگر را ترک کردیم و چند ساعتی را با هم گذراندیم. به خودمان نگاه کردم؛ به خودِ بی‌ربط‌مان به همدیگر که کنار هم با لبخند نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و خوشحال بودیم. راستش گاهی با خودم فکر می‌کنم: یعنی هنوز هم می‌توانیم با هم غمِ دردمان را به اشتراک بگذاریم؟ هنوز هم می‌توانیم از روزهای رفته‌مان برای هم سخن بگوییم و گاهی لب به گلایه و شکایت از اوضاع باز کنیم؟ می‌دانم که آدم‌های سابق نیستیم و هرگز به آن‌ها بر نخواهیم گشت؛ ولی آدم‌های تازه‌ای در هم یافته‌ایم که می‌توانند با هم حرف بزنند و دوست بدارند. پس بله، هنوز هم می‌توانیم با هم حرف بزنیم، دردِ دل کنیم، بخندیم، همدلی کنیم و قضاوت نکنیم. ده سال گذشته را مرور می‌کنم: کنکور کارشناسی، ارشد، کوچیدن به شهری دیگر برای دانشگاه، عقد، عروسی، غم، شادی، جدایی، وصال… در همه‌شان حضور داشتیم. من تا همیشه به همین لحظات کوتاه نیاز دارم؛ همین لحظاتی که حالا در بزرگسالی کمرنگ‌اند و حضورشان نادر است. به لحظاتی نیاز دارم تا بفهمم باید در بزرگسالی به دوستی‌ها وقع نهاد و قدردان دوست‌ها و دوستی‌های از پیش‌ساخته شده بود. می‌دانم که تا همیشه، این لحظه‌ها را آن‌قدر که احتیاج دارم نخواهم داشت، اما این دیدارها را برای روزهای دور و نیامده‌ی آینده ذخیره می‌کنم. امیدوارم زندگی، این جمع‌های امن و کوچک را برای ما زیاد نبیند.

یه دختره تو اینستاگرام هست که قبلا فیلم و سریال‌های قشنگ معرفی می‌کرد، الان چند وقته گیر داده به ژانر وحشت. خب عزیزم تو شب میری بغل شوهرت می‌خوابی، من چی؟! تکلیف من بعد از دیدن ژانر ترسناک چیه؟! من اگه فیلم و سریال ترسناک ببینم، شب باید همه‌ی چراغ‌ها رو روشن بذارم و با کارد میوه‌خوری توی دستم بخوابم:))))

ولی احساس تنهایی از تنهایی بدتره...

خودم رو در برابر آماج حمله‌های زندگی تنها می‌بینم. مدام توی ذهنم حلاجی می‌کنم، سبک‌سنگین می‌کنم، دنبال بهترین، منطقی‌ترین و عقلانی‌ترین تصمیم‌ها می‌گردم. اما اگه با وجود همه‌ی این تلاش‌ها، باز هم به‌ هر دلیل پیش‌بینی‌نشده‌ی دیگه‌ای اوضاع اون‌طور که باید پیش نره، در آخر ناچار می‌شم خودم رو محکم در آغوش بگیرم و بی‌صدا گریه کنم. و راستش این لحظه‌ها آزارم می‌ده و حس تنهایی بیشتر بهم غلبه می‌کنه. سال‌هاست از کسی توقعی ندارم و می‌دونم هرکسی توی دنیای خودش با گرفتاری‌های خودش دست و پنجه نرم می‌کنه. می‌دونم مرکز ثقل جهان نیستم و دنیا نه‌تنها دور دغدغه‌هام نمی‌چرخه، که حتی برای گرفتاری‌هام اهمیتی هم قائل نیست. با این همه، گاهی از سنگینی حس تنهایی که روی شونه‌هام می‌افته و غمی که تمام وجودم رو می‌فشاره، خسته می‌شم و احساس بیچارگی می‌کنم. خوش به حال اون‌هایی که توی چنین لحظه‌هایی آغوشی دارند که بی‌هیچ سؤال و جواب و بی‌هیچ قضاوت و سرزنشی، با مهربونی پذیراشونه.

عاشق روزهای تعطیلم. همون اول صبح که از خواب بیدار می‌شم، می‌دونم کل روز در اختیار خودمه و لازم نیست از خونه برم بیرون و همین قضیه خودش به تنهایی یه جون به جون‌هام اضافه می‌کنه. اینجور وقت‌ها سریال دیدن و کتاب خوندن بیشتر بهم کیف می‌ده و برام طعم دلچسب‌‌تری داره. می‌تونم چند قسمت از سریال محبوبم رو پشت‌سر هم ببینم. نصف کتاب جدیدم رو یک‌ نفس بخونم، بدون اینکه نگران گذشتن زمان باشم. توی اکسپلور بچرخم و ریلزهای بی‌هدف و زرد ببینم. زنده‌باد روزهای تعطیل و رخوت و تنبلی.

این دومین برد کتابی من هست و بابت خریدنشون از یه دوست ندیده‌ی خیلی ناز بسیار خوشحالم⁦^⁠_⁠^⁩.
+1
این دومین برد کتابی من هست و بابت خریدنشون از یه دوست ندیده‌ی خیلی ناز بسیار خوشحالم⁦^⁠_⁠^⁩.

همهٔ حرف‌ها رو نمی‌شه «انتقاد» در نظر گرفت، همون‌طور که همهٔ پدیده‌ها رو هم نمی‌شه داوری کرد. نقد تا حد زیادی به شناخت بستر و فهم موقعیت نیاز داره. حس می‌کنم بعضی از صحبت‌هایی که تحت عنوان «نقد» در نظر گرفته می‌شه، فقط پژواکیه از سلیقه‌های شخصی، قضاوت‌های عجولانه، یا هیجان‌های گذرایی که توی لحظه به زبون میاد. یک‌سری موارد هم در قلمرو حریم شخصی قرار دارن. نقد توی این حوزه‌ها نه دانشی اضافه و نه تغییری رو ایجاد می‌کنه؛ ممکنه حتی آرامش رو بگیره و فاصله ایجاد کنه. مثلاً چهرهٔ یک فرد —شکل بینی یا خطوط صورت— واجد شرایط انتقاد نیست واقعاً. دونستن و تشخیص اینکه کجا نقد لازم و مفیده و کجا سکوت و پذیرش، شاید بخشی از بلوغ فکری باشه. بلوغی که در اون، ذهن ما فقط به دنبال کشف نقص نیست، بلکه می‌دونه کدوم نقص رو باید اصلاح کرد و از کدوم یکی، دیده و ندیده، عبور کرد. شاید یکی از سخت‌ترین مهارت‌های انسانی هم همین باشه: دیدن همه‌چیز، اما نقد کردن به اندازهٔ ضرورت و رها کردن باقی چیزها همون‌‌طور که هستن.

من این آهنگ رو قبلا خیلی گوش می‌دادم اما الان هروقت گوشم بهش می‌خوره فقط یاد اون سکانس لیسانسه‌ها (درواقع فوق‌لیسانسه‌ها) میفتم🤣. مخصوصا اون قسمت اوجش، اون‌جایی بود که حبیب لیوان چای‌اش ریخت روی پای مسعود، هول شد و یهو فرمون رو رها کرد، بعد مازیار از پشت پرید فرمون رو گرفت. بامزه‌ها😂‌

تلخی نکن با من ای یار آیینه‌رو با چهره‌ام لحظه‌ای از جوانی بگو...

یادمه یه کانال‌نویس بود که اسمش خاطرم نیست، ایشون هر وقت می‌خواست متن بلند بنویسه، اولش می‌نوشت: «طولانی می‌نویسم که هرکسی نخونه.» چون متن کوتاه رو آدم‌ها راحت می‌خونند و وقت زیادی نمی‌بره، ولی متن بلند، خوندنش حوصله و ذوق می‌خواد. منم خوب می‌دونم که خیلی‌ها هیچ‌وقت این متن‌های بلندم رو نمی‌خونند. حتی اون موقع‌ها که فقط بخشی از نوشته‌هام رو توی اینستاگرامم می‌ذاشتم، می‌دونستم جز چندتا از دوست‌هام و چند نفر دیگه که همیشه بهم لطف داشتند، بقیه نمی‌خونند. با این حال، من همیشه عاشق متن‌های بلند بودم. عاشق وبلاگ‌نویسی و نوشتن از روزمره‌ها. نوشته‌هایی که بشه توش غرق شد رو خیلی دوست دارم و از خوندنشون لذت می‌برم. اول از همه برای خودم می‌نویسم چون نوشتن رو دوست دارم و سنگر اول و آخرمه، بعد هم به خاطر همون چند نفری که می‌خونند و با همین خوندنشون خوشحالم می‌کنند. خودم هم وقتی می‌بینم یکی از کانال‌نویس‌های محبوبم متن بلندی گذاشته، با ذوق می‌شینم به خوندنش. این چیزها واقعا حالم رو خوب می‌کنه.

امروز خیلی دلم می‌خواست برم یه کافه‌ای بشینم و ماچا سفارش بدم. می‌دونستم وقتی برگردم خونه تنهام و کسی نیست، همین هم بیشتر باعث شد هوس کافه و ماچا بیفته تو سرم. ولی توی مسیر برگشتم به سمت خونه کافه‌ای که دوست داشته باشم نبود. حوصله هم نداشتم فقط برای یه ماچای تنهایی آخر شبی، اسنپ بگیرم. ولی الان پشیمونم و هنوز هم دلم ماچا می‌خواد. کاش رفته بودم، اتفاقا احتیاج به تنهایی زیاد دارم و حوصله‌ی آدم‌ها رو هم ندارم. پس زنده‌باد تنهایی.

آدم این‌ مدلی زندگی من، بیشتر مامانمه. محاله هوس یه خوراکی کرده باشم و مامانم در کوتاه‌ترین زمان ممکن برام تهیه نکنه. آخرین‌بار همین چند روز پیش بود؛ صبح گفتم هوس کیک تولد کردم و شب که از سرکار برگشتم، کیک توی یخچال بود و با چای خوردیم. بی‌انصافیه بگم بابام این‌جوری نیست، ولی مدلش یکم فرق داره. مثلا وقتی با مامانم میرن خرید، کلی خوراکی و میوه می‌خره که بچه‌ها از این‌ها خیلی دوست دارند. حالا دیگه مهم نیست کی گفتیم، خیلی وقت پیش یا همین تازگی. هروقت چشمش بهشون بخوره، برامون ابتیاع می‌کنه:)))) این دوتا عسل، تنها آدم‌هایی هستند که مطمئنم تا آخر دنیا لی‌لی به لالای من و خواهرم می‌ذارند و محبتشون بی‌منت و بی‌چشمداشت ادامه داره.

دیشب توی اکسپلور اینستاگرام یه ریلز نوستالژی دیدم از آهنگ محسن یگانه: «من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا، تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من…» یکهو پرت شدم به دهه‌ی نود و دوران مدرسه. سوم راهنمایی بودم. همیشه این آهنگ رو دوست داشتم. یه روز دوستم آلبوم کاملش رو داد بهم. شب که رسیدم خونه، ریختمش روی فلش. اون شب دخترخاله‌‌ام هم خونه‌مون بود و قرار بود پیشم بمونه. صدای اسپیکر رو تا آخر زیاد کرده بودیم و دونه‌دونه آهنگ‌ها رو گوش می‌دادیم و باهاشون همخونی می‌کردیم. این آهنگ و «تو برعکس منی، شادی و غمگین می‌زنی...» رو خیلی دوست داشتیم؛ این دوتا بیشتر مورد علاقه‌مون بودند. یادمه همون شب، شب تاسوعا هم بود. یه کم عذاب وجدان گرفتیم که الان وقت موزیک گوش دادن نیست، ولی خب آهنگ‌ها برامون خیلی قشنگ بودند و این حس گناهکار بودن زود از یادمون رفت. اون موقع حتی برای گوش دادن موسیقی توی یه تاریخ خاص قمری هم وجدانم درد می‌گرفت و احساس گناه بهم دست می‌داد! الان که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر زود گذشت. اون‌وقت‌ها پونزده ساله بودم. دخترخاله‌م یه سال ازم بزرگ‌تر بود و تازه دبیرستان رو شروع کرده بود. اون دوستی که آلبوم رو بهم داد، جز دوست‌های صمیمی و نزدیکم بود. الان هفت ساله ازدواج کرده و توی یه شهر خیلی دور از اینجا زندگی می‌کنه؛ نهایت ارتباط الآنمون با هم ریپلای کردن استوری‌های مناسبی همدیگه‌ست که ممکنه سالی چندبار این اتفاق بیفته. دخترخاله‌ام بعد از دانشگاه رفت سرکار و الان هم شاغله؛ اون هم مثل قبل دیگه بهم نزدیک نیست، آخرین‌باری که دیدمش احساس کردم دیگه نمی‌تونیم مثل قبل بشینیم پای حرف‌های همدیگه که هیچکس ازش خبر نداره، چون دیگه خیلی دوریم. زندگی هم عجیبه. یه ریلز تو رو دلتنگ و غمگین می‌کنه. اون شب سرد زمستونی دهه‌ی نود که اون آهنگ‌ها رو گوش می‌دادم، فکرش رو هم نمی‌کردم، سال‌ها بعد با شنیدن دوباره‌شون این‌قدر دلتنگ و غمگین بشم. دلتنگ چی؟ راستش خودمم نمی‌دونم. فقط می‌دونم هیچ‌وقت زندگی الآنم رو نمی‌خواستم. کاش هنوز هم دغدغه‌هام امتحان ریاضی، کلاس زبان و شنیدن درددل‌های دوست‌هام درباره‌ی دوست‌پسرهاشون بود.

چند روز پیش یه دختربچه‌ی خیلی ناز که دو سال و چهار ماهش بود داشت برام تعریف می‌کرد که همسایه‌شون نینی کوچولو داره. بعد من اینجوری بودم که خب تو خودت هم نینی‌ای عسلی😭.

وای گودوهای عسل😭.
وای گودوهای عسل😭.

چقدر ترسناک! فکر کن بخوای با آدمی ازدواج کنی که همچنان درگیر آدم گذشته‌ی زندگیشه که اتفاقا اصلا براش نگذشته و همچنان ادامه دا
چقدر ترسناک! فکر کن بخوای با آدمی ازدواج کنی که همچنان درگیر آدم گذشته‌ی زندگیشه که اتفاقا اصلا براش نگذشته و همچنان ادامه داره. بیچاره زنش. این‌جور آدم‌ها خودشون که بدبختن، یکی دیگه رو هم بدبخت می‌کنند.

کانال‌نویسی واقعا بامزه‌ست؛ شبیه یه رشته‌ی نامرئیه که دل‌های آدم‌های غریبه رو به هم پیوند می‌زنه. من کانال ماری رو خیلی وقته دنبال می‌کنم؛ از همون زمانی که هنوز پرایوت بود و ممبرهای کمی داشت. یادمه اواخر دوران دانشگاهش بود که کرونا اومد. مراسم بله‌برونش رو هم یادمه؛ همون موقع که چند روز قبلش توی کانال اعلام کرد داره ازدواج می‌کنه. مراسم عقدش هم چند روز مونده به نوروز بود و کلی استرسش رو داشت؛ حتی یادمه لیلی هم دعوت بود و قبل از اینکه ماری برای ما عکس و فیلم از مراسم شیر کنه، لیلی برامون ویدیو مسیج می‌فرستاد. سفرهایی که با همسرش رفتند، لوازمی که با ذوق برای خونه‌شون خریدند و تلاش‌های دوتایی‌شون برای ساختن خونه و زندگی‌شون، همه و همه توی خاطرم مونده. عاشق جریان زندگی کانالش هستم؛ اینکه وسط این همه سختی و تیرگی، به هر نحوی شده سعی می‌کنه نور بتابونه به زندگیش و متوقف نشه رو دوست دارم. اینکه علاقه‌مندی‌هاش رو ادامه می‌ده، برای لایف‌استایل بهتر تلاش می‌کنه و این‌همه باسلیقه و نازه رو واقعا می‌پسندم. داشتم فکر می‌کردم من این‌همه چیز از ماری می‌دونم و قطعا خیلی‌های دیگه هم مثل من هستند. و ما اگه یک روز کاملا اتفاقی از کنار همدیگه رد بشیم، من قطعا می‌شناسمش، اما اون حتی نمی‌دونه من کی‌ام. کانال‌نویسی واقعا جالبه؛ اندازه‌ی یک عمر آشنایی می‌سازه، با آدمی که ندیدیش و براش غریبه‌ای.