303
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-1630 天
帖子存档
304
همچنان ابرهای سرزمینهای شمالی در حال باریدناند و من اینجا از شدت حسادت دارم به ابرهای پراکندهای که دیروز نهایت تلاششون رو کردند و باریدند، با التماس و تمنا برای دور بعدی بارش نگاه میکنم. ولی خب جوابشون اینه: پررو نشو، اگه جغرافیا رو خوب خونده بودی، میدونستی اونجا سرزمینهای معتدل و مرطوبه و تو نباید مقایسه کنی.
304
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه، جز اون چیزی نمونده...
304
+1
این عکسهایی که الف. گرفته هم بماند به یادگار از هفدهم شهریور سال پنج، که ابرهای سرزمینهای نیمهخشک هم حسابی باریدند.
304
امروز هوا بینهایت قشنگه. از صبح آسمون ابری و سیاهه، مدام صدای رعد و برق میاد و بارون نمنم میباره. ولی من دلم میخواست الان رشت بودم. واقعا با تمام وجودم دلم میخواست همین حالا توی رشت بارونی قدم بزنم. خوش به حال هرکس که الان توی سرزمینهای شمالی داره این هوای جذاب و بارونی رو نفس میکشه.
304
دیروز میون صحبتهای پای تلفنمون با نهایت پوستکلفتی یه ایرانی واقعی گفتم: «اشکال نداره اینم کنار باقی نداشتههام؛ میگذره میره.» اما واقعیت اینه میدونم گذر زمان قرار نیست از معنای رنجم کم کنه. قرار نیست سالها بعد، این حسرت و این نداشتن برام بیمعنا جلوه کنه. میدونم اثرش تا همیشه توی وجودم باقی میمونه. میدونم هر بار چشمم بهش بیفته، چیزی در من دوباره به یادش میاره. حتی اگر کماهمیتتر از حالا به نظر برسه باز هم نسبت بهش بیتفاوت نمیشم. خیلی از نداشتنها از زندگی آدم عبور نمیکنند. میمونند و شکل نگاه به زندگی رو عوض میکنند. هر نرسیدن، حفرهای توی قلب آدم باقی میذاره که هیچ رسیدن بعدی هرچقدر هم بزرگ، نمیتونه جاش رو پر کنه.
خیلی وقتها زندگی آدمیزاد رو مجبور میکنه چیزهایی رو از سر بگذرونه، اما شاید هیچوقت از دل نگذرند.
304
دیروز میون صحبتهای پای تلفنمون با نهایت پوستکلفتی یه ایرانی واقعی گفتم: «اشکال نداره اینم کنار باقی نداشتههایم؛ میگذره میره.» اما واقعیت اینه میدونم گذر زمان قرار نیست از معنای رنجم کم کنه. قرار نیست سالها بعد، این حسرت و این نداشتن برام بیمعنا جلوه کنه. میدونم اثرش تا همیشه توی وجودم باقی میمونه. میدونم هر بار چشمم بهش بیفته، چیزی در من دوباره به یادش میاره. حتی اگر کماهمیتتر از حالا به نظر برسه باز هم نسبت بهش بیتفاوت نمیشم. خیلی از نداشتنها از زندگی آدم عبور نمیکنند. میمونند و شکل نگاه به زندگی رو عوض میکنند. هر نرسیدن، حفرهای توی قلب آدم باقی میذاره که هیچ رسیدن بعدی هرچقدر هم بزرگ، نمیتونه جاش رو پر کنه.
خیلی وقتها زندگی آدمیزاد رو مجبور میکنه چیزهایی رو از سر بگذرونه، اما هیچوقت از دل نمیگذرند.
304
Repost from Trapped in the closet
ببینید من با اینکه پسرا میرن استخر روباز و عکس پست میکنند مطلقن مشکلی ندارم.
خوشحال هم میشم که زندگی از این جهت برای عدهای کمتر سخته. نوش جونشون.
مشکلم از جایی شروع میشه که این افراد شروع میکنند به گفتن اینکه "چرا همهی مسائل رو جنسیتی میکنید؟!"
عزیزم جنسیت برای تو نامرئیه چون داری ازش نفع میبری. همونطور که تاثیر رنگ پوست برای سفیدها نامرئیه. همونطور که تاثیر کشور محل تولد برای اروپاییها نامرئیه. اگر یک متولد اروپا به تو بگه "شما هم که دارید همه مشکلاتتون رو به زندگی تو ایران ربط میدید." عصبانی نمیشی؟
اینو ولش کن. اگر پدرت که از تبعیض مثبت تورم کم در زمان جوانیش استفاده کرده بهت بگه "حتما به اندازهی کافی تلاش نمیکنی که نمیتونی خونه بخری" عصبانی نمیشی؟
جنسیت هم همینه. اگر تو تاثیر جنسیت رو تو خیلی موارد حس نمیکنی دلیل بر این نیست که این تاثیر وجود نداره دلیلش اینه که:
"تبعیض برای کسانی که ازش سود میبرند نامرئیه."
304
صداقت با خودم؛ سعی نمیکنم از واقعیت زندگی هرچقدر هم پذیرشش سخت باشه فرار کنم و احساساتی رو که در پی اون واقعیت برام به وجود اومده انکار کنم.
حساسیت به کیفیت کارهایی که به عنوان وظیفه بهم محول میشن؛ خیلی برام مهمه که درست انجام بشن. دوست دارم وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیرم، یا انتخاب میشم که عهدهدار یه مسئولیتی باشم بتونم از نتیجهش دفاع کنم و مطمئن باشم که چیزی رو سرسری نگرفتم. برام مهمه که کارم واقعا درست انجام شده باشه.
ریزبینیم در جزئیات؛ منظورم فقط ظاهر اشیا نیست بلکه رفتار آدمها و اتفاقات حول روابط رو هم شامل میشه.
304
دلم برای دی عزیز عزیزم خیلی تنگ شده و امیدوارم پاییز، قرارهای کتابی زیادی رو با دوستهای ندیده و راه دورم بتونیم اینجا تجربه کنیم.
304
این متن حاوی روایتهایی دربارهی آزارهاییه زنها تجربه میکنند و ممکنه خوندنش برای همه منتسب نباشه.
دیشب چند دقیقه رفتم توییتر و ویدیویی از خانمی دیدم که برای مهریه به دادگاه خانواده مراجعه کرده بود و وقتی از دادگاه خارج شد، موقع رد شدن از خیابون توسط شوهرش با ماشین زیر گرفته شد.
عکسهای نیلوفر مجاور دختر ۲۷ سالهی پیرانشهری رو دیدم که بعد از ده روز ناپدید شدن سرانجام پیکر بهشدت آسیبدیدهش پیدا شده بود؛ جسمی که بهگفتهی خبرها، زیر شدیدترین انواع شکنجه و تجاوز قرار گرفته بود و تقریبا جای سالمی توی بدنش نمونده بود. دکترها مرگ مغزیش رو تأیید کردند و خانواده هم تصمیم به اهدای عضو گرفتند. البته اینطور که از خبرها متوجه شدم فقط کلیههاش سالم بوده و اهدا شدهاند. متجاوز، مرد ۴۱ سالهای بوده که خواستگار نیلوفر بوده و حالا فراریه و حتی دستگیر هم نشده.
مردی رو دیدم که توی تولد پسرش بهعنوان شوخی خرکی، تمام کیک رو با عقده و خشم و نفرت روی سر و صورت زنش میکوبه. با تمام قدرت خامهها رو روی سر زن میماله و از اونطرف صدای قهقههی یه زن دیگه میاد. در تمام این مدت قیافهی ناراحت و ترسیدهی بچهاش رو میبینیم که در آخر رو به پدر احمقش میگه: «نکن، بسه.»
هانا رکان، دختر ۱۶ سالهای که توی خواب به ضرب گلولهی اسلحهی پدرش به قتل رسیده. و اولین چیزی که یادم اومد، تجربه قتلش با شباهت بسیار زیاد به رومینا اشرفی بود. رومینا با داش پدر و هانا با اسلحه پدر. حالا فکر میکنم مثلا این پدر جانی چه تاوانی قراره پس بده؟ سالانه هزاران دختر به دست پدرها و مردهای درجه یک خانواده به قتل میرسند و آب از آب تکون نمیخوره. این وسط فقط زندگی هانا به پایان تلخ خودش رسید.
مردها دختری رو بهخاطر پوشیدن لباسی که از نظرشون مناسب نیست، توی کامنتها با الفاظ رکیک خطاب میکنند چون بالاخره یه دختر رندوم توی سوشالمدیا هم اول باید از فیلتر این جماعت به سلامت عبور کنه و اگه این اتفاق نیفته مورد آزار اینترنتی قرارش میدن.
عصبانیم، خشمگینم، قلبم درد میکنه. بعد آدم تا حرف میزنه، فمینیسم رو به سخره میگیرند و عامل همهی بدبختیهای ازلی و ابدی زندگیشون رو فمینیسم میدونند. اینجا هر روز پر از اخبار زنکشیه و از نظر مردها، پرداختن بیش از اندازه به این اخبار، اون هم وسط مشکلات رفاهی و اقتصادی کشور اگزجرهست!! و در کل هم نباید قضاوت کرد، چون ما خبر نداریم چه اتفاقی افتاده که اون زن به دست یه مرد کشته شده، لابد یه کاری کرده و بیتقصیر هم نبوده دیگه!
بارها دیدم وقتی یه زن از آزار کلامیای که توی خیابون براش اتفاق افتاده صحبت میکنه یه مرد دواندوان خودش رو میرسونه و کامنت میذاره: «معلوم نیست چه جای داغونی زندگی میکنید که این تجربهها رو دارید، والا توی محلهی ما که همچین اتفاقهایی نمیافته هرگز!!»
آدم دلش میخواد سرش رو بکوبه توی دیوار و بمیره و کنار این آدمهای متعفن زندگی نکنه.
304
Repost from N/a
یه چیز عجیبی که درباره آدما وجود داره اینه که ما فقط برای چیزایی که داشتیم دلتنگ نمیشیم، برای چیزایی که میتونستن وجود داشته باشن هم میشیم؛ برای مکالمههایی که هیچوقت اتفاق نیفتادن، برای عکسایی که هیچوقت گرفته نشدن، برای سفرهایی که هیچوقت نرفتیم، برای شوخیهایی که هیچوقت بین دو نفر شکل نگرفتن… برای اون نسخههایی از زندگی که یهجایی ممکن بود شروع بشن و نشدن.
304
Repost from میخواهم زنده بمانم
این چند روزه سوزن کانال روی ۱۶،۱۷گیر کرده. میشه یه دستی برسونید دوستهاتون رو دعوت کنید بگذریم از این طلسم؟
304
عمیقا دلم یه مکالمهی باکیفیت و طولانی میخواد. خستهم از این گفتوگوهای بسیار رندوم و سطحی با آدمهای باشگاه که نهایت ارتباطمون به همون سانس باشگاه خلاصه میشه، تازه اون هم وسط صداهای بسیار بلند موزیک. سرکار و آدمهایی که هیچ ارتباط دوستانهای بینمون نیست و جملههایی که بینمون ردوبدل میشه برای من از سر وظیفهست و باید کارم رو انجام بدم، برای اونها از سر اینکه حقوق میگیره وظیفه داره تا سوال آخر جواب بده. ریپلای استوری و کامنت پست با چندتا جملهی کوتاه که بیشتر حفظ ظاهرند تا واقعا از سر مهر و محبت. از این زنگ زدنهای پنجدقیقهای که هنوز الف به ب نرسیده باید خداحافظی کنیم و جز «قربونت، خوبم، خبری نیست، سلامتی و مراقب خودت باش»ها جملهی دیگهای بینمون ردوبدل نمیشه اون هم میون صدبار قطع و وصل شدن صدا و رفتن آنتن و برای خالی نبودن عریضه چند برابر کلافهم.
دلم یه مکالمهی درستوحسابی و طولانی میخواد. از اون گفتوگوهایی که آدم واقعا حرف میزنه، شنیده میشه، گوش میکنه، نظر میده و در آخر احساس میکنه چقدر سبک شده.
304
چیزی که من سرکار و در برخورد با آدمهای بسیار زیادی از هر نوع قشری بهش برخوردم، اینه که اکثر آدمها به معنای واقعی کلمه آداب اجتماعی بلد نیستند. نزاکت اجتماعی ندارند و فکر میکنند چون طرف مقابل در هر جایگاهی که هست حقوق میگیره، پس حق دارند هرجور دلشون میخواد باهاش رفتار کنند چون وظیفشه کارشون رو انجام بده.
جدی بعضیها لیاقت برخورد مودبانه و کظم غیظ کردن رو ندارند. اما حیف نمیتونم مثل خودشون بیادبانه و به دور از شعور و فهم و نزاکت رفتار کنم. و پرروتر و بیشخصیتتر از این جماعت، اونهایی هستند که بعد از چنین رفتار زشتی دوباره بعد از یه مدت پیداشون میشه! سلام خستهنباشید و درد! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. چقدر پررو واقعا.
304
Repost from نباید میماندیم - معین دهاز
خيلیها نوشتن که از دی ماه دیگه کتاب نخوندن. انگار زندگیشون بُریده شده. فریز شدن. نه فقط کتاب، خيلی کارها رو نمیکنند. من نمیدونم چی میشه گفت. نمیشه زندگی نکرد. تازه اگر به این نیمچهبودن بتونیم بگیم زندگی. همین "بودن" و مراقبت از خود خوبه. ما فرسودگی داریم اما زندهایم و یک فصل دیگر از زندگی رو باید بگذرونیم. تا چه شود!
من دلم نمیخواد کسانی که دلمردگی من رو میخوان، به مطلوبشون برسن!
@Nabayad_m
304
از خجالتآورترین لحظات برای من اینه که یکی دیگه بهم میگه: «از فلان دوستت چه خبر؟» و من اینجوریام که «آخرین بار من بهش تکست دادم و صحبت کردیم و بعد از اون دیگه هیچ خبری نیست.» یا «آخرین قرار حضوری رو من تنظیم کردم و بعد از اون دیگه خبری ازش ندارم.»
بعد طرف مقابلم با تعجب زیاد میپرسه «یعنی دیگه هیچ خبری از جانب اونها نشد؟ یعنی آخرینبار همون تماس از جانب تو بود؟ همون تکست از طرف تو؟ همون قراری که تو تنظیمش کردی و برنامهش رو چیدی؟ چون تو دیگه تکست و تماسی نداشتی، همهچیز معلق و مسکوت مونده؟ یعنی اصلا حتی حالت رو هم نپرسیده؟ خب دیگه اینکه اسمش دوستی نیست. همهچیز یه طرفه بوده.»
و واقعا جملهای برای دفاع کردن ندارم. نمیتونم توجیه کنم یا چیزی بگم، چون ته دلم باهاش موافقم و میدونم حقیقت همینه که داره میخوره توی صورتم و شاید من سعی دارم ازش فرار کنم. خجالت میکشم که جملهای برای ماستمالی پیدا نمیکنم، انگار که تقصیر منه. متنفرم از اینکه میدونم حق با طرف مقابله و من چیزی برای دفاع ندارم؛ چون واقعا این من بودم که حالش رو پرسیدم، من بودم که آخرین قرار حضوری رو تنظیم کردم و حالا همهچیز تموم شده، چون من دیگه این کارها رو نکردم. کاش حرفی برای دفاع داشتم و میتونستم بگم نه اینجوری که تو میگی نیست و از جانب اون هم وقتهایی محبتهایی شامل حالم شده، اما هیچ چیزی برای گفتن ندارم و مجبورم سکوت کنم و این سکوت اذیتم میکنه.
304
من واقعا تنهایی خودخواسته رو دوست دارم و ابدا خونه موندن برام حوصلهسربر نیست. برعکس خیلیها که تصورشون اینه که «ای بابا آخه چرا روز تعطیل موندی خونه؟ خب میرفتی بیرون و تفریح میکردی»، من اینطوریام که وا! مگه خونه بودن و تنها سپری کردن لحظات قراره برای همهی آدمها سخت باشه؟ خب من دارم از این تنهایی و سکوت و بیصدایی اطرافم لذت میبرم.
کل هفته رو سرکار بودم، هر روز بیرون از خونه بودم و فرصت نکردم اون کارهایی رو که دلم میخواست و توی لیستم بودند، انجام بدم. پس امروز میمونم خونه. بدون تنظیم کردن آلارم تا هروقت میخوام میخوابم، بعد یه صبحونهی فکر شدهی جذاب و خوشمزه برای خودم آماده میکنم. اتاقم رو مرتب میکنم و پادکست گوش میدم. توی این هوای خنک که بوی پاییز میده پتو میپیچم دورم، ماگ چایم رو میذارم کنارم و ادامهی کتابم رو میخونم. چندتا اپیزود سریال میبینم و با الف. بیشتر حرف میزنم و گاسیپ میکنم.
بیرون نرفتن و خونه موندن همیشه از بدبختی و تنهایی و بیچارگی نیست!! انتخاب آدمها فرق داره و ممکنه یکی خودخواسته ترجیح بده وقتش رو با خودش بگذرونه. ضمن اینکه دیگه توی سنی نیستم که بیشتر از چند ساعت ظرفیت معاشرت داشته باشم. واقعا درود بر تنهایی و لحظات باکیفیت روزهای تعطیل، بدون هیاهو و آدمها.
304
دیشب توی اینستاگرام یه پستی دیدم که دانشجوهای ایرانی از کشورهای مختلف ایمیل ریجکتی دریافت کرده بودند و چقدر دلم برای اونهمه تلاش و دویدن و نرسیدن سوخت و ناراحت شدم.
ایرانی بودن که همیشه سخت بوده، ولی الان همهچیز نشدنی، محال، دور و حتی دیر به نظر میرسه. چقدر این تلاش برای زنده موندن و صرفنظر کردن از زیستن ناراحتکنندهست. همهی عمرمون اینجا فقط سعی کردیم دووم بیاریم و به دنبال بقا باشیم. و راستی زندگی کردن توی شرایط نرمال چجوریه و چه حسی داره؟!
