SHAHRIYAR
前往频道在 Telegram
تمام مطالبی که مینویسم بخشی از بیکران ناگفتهها و جنون ذهنی منه، پست ها رو لطفا کپی نکن ، فوروارد کن.
显示更多未指定国家未指定类别
967
订阅者
+3424 小时
+347 天
+10130 天
帖子存档
967
گفت: یادت میآید آن سال که برف تا کمر میرسید؟
گفتم: یادم نیست.
دروغ میگفتم. مگر میشود آدمی روزهایی را که تکهای از وجودش را در آن جا گذاشته، فراموش کند؟ اما اقرار، سنگینی سوز آن زمستان را دوباره به اتاق میکشاند، بعضی چیزها را باید نگفت.
باید بگذاری زیر خروارها سکوت بپوسند.
967
کامو نوشته بود که در میان زمستان، تابستانی تسخیرناپذیر در خود مییابد، نمیدانم دربارهٔ زمستان من درست است یا نه،
اما میدانم که وقتی تو کنارم نشستهای، هوا هر چه سردتر باشد این اتاق گرمتر میشود، بی آن که کسی روشنش کرده باشد.
967
این همه گفتگو با کسانی که هرگز نبودند . . .
این همه توضیح دادن برای آدمهایی که هرگز نشنیدند . . .
967
کاش میشد کلمات را از جمجمه بیرون کشید، کاش میشد این ضبط صوت کهنهٔ مغز را خاموش کرد.
دیوارههای ذهنم مچاله شدهاند زیر بار فرسایشی اینهمه بیتکلف گفتن و بینتیجه شنیدن.
مغزم، مغزم دارد منفجر میشود از سنگینی کلماتی که هیچکدام نتوانستند ذرهای از خستگیام را کم کنند... چقدر بیهوده حرف زدهام، چقدر تاریکی را نجویده بلعیدهام و چقدر تمام خودم را، تنهای تنها، در خلوت خفهکنندهٔ ذهنم پرپر کردهام.
967
از او پرسید:
«در پسِ اینهمه رفتن و نرسیدن، چه ماند؟»
و او لبخند زد...
چه ماند؟
همین شوق پرواز، همین سوز نهان،
همین که نگذاشتیم دل، سنگ شود در روزگار سنگساران.
967
دارم با ناخنهای خونآلودم،
دیوار این بنبست را میتراشم؛
شاید پشت این همه تاریکی،
یک مشت هوای تازه، یک قطره جنون خالص،
انتظار ریههای سوختهام را بکشد.
967
از چه حرف میزنید؟
از آرامش؟
از روزهای روشنی که مثل یک سکهٔ تقلب، دست به دست چرخید و هرگز به جیب ما نرفت؟
برویم آقا!
ما خوشباوری را همان روزی چالش کردیم
که لبهٔ تیز حقیقت، پوست رویاهامان را جر داد.
967
من و تو چیست؟!
من و من باشیم...
روح تنگ آمده از تن باشیم!
بگریزیم و به هم آویزیم!
عطشی در عطش هم ریزیم...
• نصرت رحمانی
