SHAHRIYAR
الذهاب إلى القناة على Telegram
تمام مطالبی که مینویسم بخشی از بیکران ناگفتهها و جنون ذهنی منه، پست ها رو لطفا کپی نکن ، فوروارد کن.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
926
المشتركون
-224 ساعات
+187 أيام
+17130 أيام
أرشيف المشاركات
926
یادت هست آن باران بیپروا که کفشهایمان را خیس کرد و گفتی بگذار خیس شویم؟
امروز آفتاب است، اما من هنوز همانجا ایستادهام، با پاهایی که خشک نمیشوند.
926
اگر هنوز دست به قلم میبرم،
نه برای آن است که سخنی تازه مانده باشد...
ما تمام حرفهایمان را در همان نگاه اول وداع جا گذاشتیم.
اکنون، تنها با سایهٔ خویش سخن میگوییم؛
سایهای که از یاد تو، رنگ دلتنگی گرفته است.
926
ای عشق!
ای غریب همیشگی در این دیار!
اگر هنوز در سنگر سینهٔ ما نبردی هست،
به پاس همان شعلهایست که تو در روزگاران دور در جامهٔ تاریک شب افروختی...
926
بزرگترین تنهایی اینه که خودت هم دیگه حوصلهٔ شنیدن درد دلهای خودت رو نداشته باشی؛ وقتی به خودت میگی «بیخیال، ولش کن» یعنی غیبت روحی کامل شده.
926
یادت هست آن باران بیپروا که کفشهایمان را خیس کرد و گفتی بگذار خیس شویم؟
امروز آفتاب است، اما من هنوز همانجا ایستادهام، با پاهایی که خشک نمیشوند.
926
اگر روزی دوباره به آن کوچه برگشتی، شاید دیگر خانهای نباشد؛ اما من هنوز در همان گوشهای ایستادهام که تو خداحافظی کردی و هنوز منتظرم، بیآنکه بدانم برای چه.
926
گاهی فکر میکنم وفاداری در این دنیای گذرا بزرگترین ایستادگی انسان است.
من تو را انتخاب کردهام، نه برای اینکه از تنهایی فرار کنم، بلکه برای اینکه تنهاییام در کنار تو زیباتر و عمیقتر است.
در چشمهای تو، من وطنم را پیدا میکنم؛ آن حقیقت گمشدهای که در شلوغی و تزویر آدمها از دست رفته بود.
926
شبها که کوچه خلوت میشد، صدای پای تو را از دور میشناختم.
نمیدانم چطور، اما هر بار قبل از آنکه برسی، دلم پیش از من به در خانه رسیده بود.
