𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒
الذهاب إلى القناة على Telegram
Pieces of Me ـ خاطراتی نصفهنیمه، اما واقعی. @RoN4kbot کجا چایی گذاشته بودم☕️🍩 @dearremains آرشیو
إظهار المزيدإيران129 452الفئة غير محددة
420
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+8530 أيام
أرشيف المشاركات
420
Repost from N/a
Promis
A promise… something beautiful between two people. Please, let’s keep it. Its beauty lies in keeping it.A pinky promise is still, in my opinion, the most beautiful kind of promise.
Pinky promise
420
Repost from N/a
همه چیز در این دنیا موقتی است زندگی تغییر میکند ، ادما میان و میرن و فصل ها همیشگی نیستند همیشه به یاد داشته باش وضعیت فعلی تو مقصد نهایی تو نیست.
420
بعضی روزها، زمان عجیبتر از همیشه میگذشت؛ صبح میآمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعتها در سکوتِ اتاقش مینشست و به صدای دورِ خانه گوش میداد؛ به رفتوآمدها، باز و بسته شدنِ درها و حرفهایی که هیچوقت قرار نبود به گوش او برسند.
گاهی کتابی را باز میکرد و چند صفحه بعد میفهمید مدتهاست فقط به یک جمله خیره مانده. گاهی کنار پنجره میایستاد و تغییرِ رنگِ آسمان را تماشا میکرد. لبش را بیاختیار میکند و به فکرهایی برمیگشت که هرچقدر از آنها فرار میکرد، باز راهی برای برگشتن پیدا میکردند.
روزها میآمدند و میرفتند. فصلها عوض میشدند، آدمها تصمیمهای تازه میگرفتند و بعضیها بیسروصدا از زندگیاش کنار میرفتند؛ انگار هرکس جادهای جدا برای خودش پیدا کرده بود.
اما او هنوز میانِ همان روزهای تکراری ایستاد
بود؛ نه کاملاً گم شده، نه واقعاً به جایی رسیده. فقط منتظرِ لحظهای که ذهنش کمی ساکت شود و بتواند بفهمد بعد از این همه فکر، باید به کدام سمت برود.
420
بعضی روزها، زمان عجیبتر از همیشه میگذشت؛ صبح میآمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعتها در سکوتِ اتاقش مینشست و به صدای دورِ خانه گوش میداد؛ به رفتوآمدها، باز و بسته شدنِ درها و حرفهایی که هیچوقت قرار نبود به گوش او برسند.
گاهی کتابی را باز میکرد و چند صفحه بعد میفهمید مدتهاست فقط به یک جمله خیره مانده. گاهی کنار پنجره میایستاد و تغییرِ رنگِ آسمان را تماشا میکرد. لبش را بیاختیار میکند و به فکرهایی برمیگشت که هرچقدر از آنها فرار میکرد، باز راهی برای برگشتن پیدا میکردند.
روزها میآمدند و میرفتند. فصلها عوض میشدند، آدمها تصمیمهای تازه میگرفتند و بعضیها بیسروصدا از زندگیاش کنار میرفتند؛ انگار هرکس جادهای جدا برای خودش پیدا کرده بود.
اما او هنوز میانِ همان روزهای تکراری ایستاد
بود؛ نه کاملاً گم شده، نه واقعاً به جایی رسیده. فقط منتظرِ لحظهای که ذهنش کمی ساکت شود و بتواند بفهمد بعد از این همه فکر، باید به کدام سمت برود.
420
Repost from Honeymoon
فکر کنم یکی از نشونههای بزرگ شدن اینه که دیگه از تنها شدن نمیترسی؛ از موندن آدم اشتباه کنار خودت میترسی.
420
به من گفته بودى
رنگ سبز را دوست داری
گفته بودى سبز
تنها رنگىست
كه بدون عشق
مى تواند زندگی كند...
