ar
Feedback
𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒

𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒

الذهاب إلى القناة على Telegram

Pieces of Me ـ خاطراتی نصفه‌نیمه، اما واقعی. @RoN4kbot کجا چایی گذاشته بودم☕️🍩 @dearremains آرشیو

إظهار المزيد
إيران129 452الفئة غير محددة
420
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+8530 أيام
أرشيف المشاركات
موضوع برسر امید بود. چیزی بسیار مقدس‌تر از زندگی.

Repost from N/a
Promis
A promise… something beautiful between two people. Please, let’s keep it. Its beauty lies in keeping it.
A pinky promise is still, in my opinion, the most beautiful kind of promise.
Pinky promise

Isam - TIFFANY.mp35.65 MB

خبر خوش بود و کوتاه: پاییز در راه است...🍂

Repost from N/a
همه چیز در این دنیا موقتی است زندگی تغییر می‌کند ، ادما میان و میرن و فصل ها همیشگی نیستند همیشه به یاد داشته باش وضعیت فعلی تو مقصد نهایی تو نیست.

رسالة فيديو00:15

واییی جوونن

بگذار قرارمان اين باشد سبز بمانیم در ميان هزاران تاريکی...

زندگیم سرشار از اشتباهاتیه كه باعث شده، من "ﻣن"باشم و من اين اشتباهات و دوست دارم.

بعضی روزها، زمان عجیب‌تر از همیشه می‌گذشت؛ صبح می‌آمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعت‌ها در سکوتِ اتاقش می‌نشست و
بعضی روزها، زمان عجیب‌تر از همیشه می‌گذشت؛ صبح می‌آمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعت‌ها در سکوتِ اتاقش می‌نشست و به صدای دورِ خانه گوش می‌داد؛ به رفت‌وآمدها، باز و بسته شدنِ درها و حرف‌هایی که هیچ‌وقت قرار نبود به گوش او برسند. گاهی کتابی را باز می‌کرد و چند صفحه بعد می‌فهمید مدت‌هاست فقط به یک جمله خیره مانده. گاهی کنار پنجره می‌ایستاد و تغییرِ رنگِ آسمان را تماشا می‌کرد. لبش را بی‌اختیار می‌کند و به فکرهایی برمی‌گشت که هرچقدر از آن‌ها فرار می‌کرد، باز راهی برای برگشتن پیدا می‌کردند. روزها می‌آمدند و می‌رفتند. فصل‌ها عوض می‌شدند، آدم‌ها تصمیم‌های تازه می‌گرفتند و بعضی‌ها بی‌سروصدا از زندگی‌اش کنار می‌رفتند؛ انگار هرکس جاده‌ای جدا برای خودش پیدا کرده بود. اما او هنوز میانِ همان روزهای تکراری ایستاد بود؛ نه کاملاً گم شده، نه واقعاً به جایی رسیده. فقط منتظرِ لحظه‌ای که ذهنش کمی ساکت شود و بتواند بفهمد بعد از این همه فکر، باید به کدام سمت برود.

بعضی روزها، زمان عجیب‌تر از همیشه می‌گذشت؛ صبح می‌آمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعت‌ها در سکوتِ اتاقش می‌نشست و
بعضی روزها، زمان عجیب‌تر از همیشه می‌گذشت؛ صبح می‌آمد، اما انگار شبِ قبل هنوز تمام نشده بود. ساعت‌ها در سکوتِ اتاقش می‌نشست و به صدای دورِ خانه گوش می‌داد؛ به رفت‌وآمدها، باز و بسته شدنِ درها و حرف‌هایی که هیچ‌وقت قرار نبود به گوش او برسند. گاهی کتابی را باز می‌کرد و چند صفحه بعد می‌فهمید مدت‌هاست فقط به یک جمله خیره مانده. گاهی کنار پنجره می‌ایستاد و تغییرِ رنگِ آسمان را تماشا می‌کرد. لبش را بی‌اختیار می‌کند و به فکرهایی برمی‌گشت که هرچقدر از آن‌ها فرار می‌کرد، باز راهی برای برگشتن پیدا می‌کردند. روزها می‌آمدند و می‌رفتند. فصل‌ها عوض می‌شدند، آدم‌ها تصمیم‌های تازه می‌گرفتند و بعضی‌ها بی‌سروصدا از زندگی‌اش کنار می‌رفتند؛ انگار هرکس جاده‌ای جدا برای خودش پیدا کرده بود. اما او هنوز میانِ همان روزهای تکراری ایستاد بود؛ نه کاملاً گم شده، نه واقعاً به جایی رسیده. فقط منتظرِ لحظه‌ای که ذهنش کمی ساکت شود و بتواند بفهمد بعد از این همه فکر، باید به کدام سمت برود.

این پیامو فور کنید منم بیام چنلای قشنگ شمارو بخونم و یه پست فور کنم.🐋🌊

Repost from Honeymoon
فکر کنم یکی از نشونه‌های بزرگ شدن اینه که دیگه از تنها شدن نمی‌ترسی؛ از موندن آدم اشتباه کنار خودت می‌ترسی.

منو جایی ببر که ستاره‌ ها «خیلی نزدیک» و آدم‌ها « خیلی دور » باشن.

sticker.webp0.08 KB

Kamakan-Ey Khoda -musicdel.ir 128.mp34.15 MB

اون شب صبح شد وبعد اون شب از شبى نترسيدم.

به من گفته بودى رنگ سبز را دوست داری گفته بودى سبز تنها رنگى‌ست كه بدون عشق مى تواند زندگی كند...

فرق زیادی است بین؛ خاطرات در شما حل شوند یا ته نشین.