ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

الذهاب إلى القناة على Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

إظهار المزيد
434
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات قسمت_اول امتحانات پایان‌نامه‌ام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشته‌ی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمی‌شد که این چهار سال چنین زود و بی‌صدا گذشته باشد. گویی دیروز بود که با شوقی کودکانه قدم به محوطه‌ی دانشگاه گذاشتم، دل‌خوش به آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته بود. حالا اما، ایستاده بودم بر آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی، با کوله‌باری از خاطرات، تجربه‌ها و رؤیاهایی که به جانم گره خورده بود. هنوز ذهنم درگیر نتیجه‌ی امتحانات و نمرات نهایی بود که بی‌اختیار در دل خاطراتی دور سرخوردم؛ خاطراتی که طعم تغییر، تحول داشتند. چهار سال پیش، هم‌زمان با آغاز دانشگاه، یکی از مهم‌ترین فصل‌های زندگی‌ام ورق خورد؛ زمانی که پدرم به‌دلیل مأموریتی دولتی به هرات منتقل شد و من ناچار شدم از کابل، از خانه، از همه‌ی آنچه برایم آشنا و عزیز بود، دل بکنم. پدرم در وزارتخانه‌ی دولت کار می‌کرد و به‌عنوان یکی از مشاوران ارشد، مأموریت مهمی برای اجرای پروژه‌ای توسعه‌ای در هرات داشت. پروژه‌ای در زمینه‌ی بهبود زیرساخت‌های شهری و پیشبرد اقتصاد منطقه. از نگاه پدرم، این یک فرصت بزرگ شغلی بود، اما برای من و خانواده‌ام، نوعی کوچِ ناگزیر بود؛ کوچ از خیابان‌هایی که در آن‌ها قد کشیده بودم، از مدرسه‌ی قدیمی، از دوستان هم‌دل، از کافه‌ای که گوشه‌ی دنجش برایم پناهی بود در روزهای ابری. دلم با کابل بود، با صدای اذان مسجد شاه‌دو شمشیره، با هوای سرد سحرگاهی که از پنجره‌های کلاس به صورتم می‌خورد، با کتاب‌فروشی سر چهارراهی که هر بار بی‌اراده می‌رفتم و دفتر خاطرات تازه‌ای می‌خریدم، فقط برای نوشتن چند جمله. با وجود تمام این دلبستگی‌ها، زندگی گاهی بدون مشورت با دل، تصمیم می‌گیرد. من هم چاره‌ای جز پذیرش نداشتم. آن روزها، در سکوت، چمدان‌هایم را بستم؛ نه فقط با لباس و کتاب، که با ترس‌ها و دلتنگی‌هایم. نمی‌دانستم این کوچ، چه مسیری را پیش پایم خواهد گذاشت، اما امید داشتم که از دل ناآشنایی‌ها، روشنایی تازه‌ای سربرآورد.

خب، خب رمان داریم گر چه خبر داشتین ولی دلم خواست اینجا هم نشر بشه پس با حمایت های تان انگیزه نشر را دهید خواهشاً! 🎀 امشب دو قسمت را نشر می‌کنم.🌸

Repost from N/a
مقدمه‌ای رمان: بانوی حلال‌کُش نویسنده: حسنا_سادات او دخترِ نماز و نجابت بود؛ با چادری سیاه که چون پرچم ایمان، بر شانه‌هایش می
مقدمه‌ای رمان: بانوی حلال‌کُش نویسنده: حسنا_سادات او دخترِ نماز و نجابت بود؛ با چادری سیاه که چون پرچم ایمان، بر شانه‌هایش می‌درخشید. اما دنیا به او رحم نکرد... در شهری که گلوله، قانون است و قدرت، در مشت مردانی بی‌رحم می‌چرخد، او ایستاد… با آیات در دل، و اسلحه‌ای در دست. نه برای انتقام، که به نام عدالت. نه برای خون‌خواهی، که برای نجات آن‌چه از انسانیت باقی مانده بود. این، داستان یک زن است... زنی که در دل تاریکی، با چادری خونین و دلی زخمی، راهش را از میان آتش و خیانت گشود— و شد: بانوی حلال‌کُش.

Repost from L🪷tus
|پانزدهمین کارگاه نویسندگی| آنلاین (غیرحضوری) این کارگاه برخلاف ۱۴ کارگاه گذشته، هنوز نامی ندارد؛ دلم می‌خواهد پس از پایان کا
|پانزدهمین کارگاه نویسندگی| آنلاین (غیرحضوری)
این کارگاه برخلاف ۱۴ کارگاه گذشته، هنوز نامی ندارد؛ دلم می‌خواهد پس از پایان کارگاه، خودِ اعضا نام آن را برگزینند.
با: دیبا امین | نویسنده، مربی فن بیان و مدرس نویسندگی ویژگی‌ها: 📌چهل جلسه‌ی کاربردی 📌 تمرین‌های نویسنده‌ساز 📌 فراغت حضوری و آنلاین (گواهی‌نامه‌ی معتبر) 📌 بازخوردهای دقیق و تخصصی به نوشته‌های شما 📌برنامه‌هایی برای استمرار و بلوغِ مسیر نویسندگی 📌هر هفته، یک روز ویژه برای پاسخگویی به پرسش‌ها و همراهی با چالش‌های نوشتاری شما 📌 نتایج شگفت‌انگیز: شرکت‌کنندگانِ پیشین اکنون نویسنده‌اند، برخی خود مدرس‌اند. برای اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: 📲 0749309913 🆔 @DEEBA_AMIN001

ته داستان ما هم قشنگ میشه چون سپردیم به خدا..🫠❤️
ته داستان ما هم قشنگ میشه چون سپردیم به خدا..🫠❤️

بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ رَبِ اٍنّیِ لِماَأَنزَلتَ إلَیَّ مِنُ خَیُرٍ فَقِیرٍ @quran12567

سلام محبوبِ من زندگی همین است. شب گریه می‌کنیم و صبح می‌خندیم و هیچکس هم این را به روی دیگری نمی‌آورد...

- ـ امام حسن بصری رحمه الله می‌فرمایند: وقتی دیدم مردم از خالقشان راضی نیستند، مطمئن شدم که از مخلوقی مانند خودشان هم خشنود نخواهند شد!
(حلیة الأولیاء: ۶/ ۳۰۵)📚🤍🦋

« وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ ۚ » +یادت نره برای چیزای که حالا داری یک روزی دعا کردی و آرزویش را داشتی.

امشب ۳۱ جوزا، آخرین شب بهار است. و من فکر نمی‌کردم هیچ وقت سال 1404 اینطوری پیش برود الله تا آخرش بخیر کند همین :)

Story

وقتی می‌خواهیم بریم رستورانت همچنان وضعیت یک روز پیش ما 😐🤦🏻‍♀😂
وقتی می‌خواهیم بریم رستورانت همچنان وضعیت یک روز پیش ما 😐🤦🏻‍♀😂

‌ ‍ کدام بود این آینده؟ کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرام دیدارش کردم؟ ‍

‌ تویی از هر دو عالم آرزویم...! - جامی

‌ من جز برای تو نمیخواهم خودم را ای از همه من‌هایِ من بهتر، منِ تو ... ‌ من جز برای تو نمیخواهم خودم را ای از همه من‌هایِ من بهتر، منِ تو ... - قیصر امین پور

شنبه ۱۴۰۴/۳/۳۱ 2025/6/21 این روز و تاریخ را دوست می‌دارم!🫀🩵 الحمدلله

Repost from N/a
سرش گیج می‌رفت و دلش آشوب می‌شد. اندیشید: لابد شروع دیوانگی این طور است.

Repost from N/a
همه با یار خوش و من به غم یار خوشم سخت کاری‌ست ولی، من به همین کار خوشم...

چیزی نمانده از جگرِ ما که سال‌هاست ‏دندانِ صبر بر سرِ دندان فشرده‌ایم!

بلاهای سیه را جمع کردند ازان زلف پریشان آفریدند #صائب_تبریزی