چـکـامـهـ زار 🌘📜
الذهاب إلى القناة على Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
إظهار المزيد434
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 𐙚 🪷گل کویر
مثلاً یک دختر،
بهخاطر خانوادهاش از تمام خواستههایش میگذرد:
از آرزوهایش، امیدهایش، آزادیاش... حتی عشقش.
اما سوال اینجاست:
آیا همان خانواده، حاضر است برای او از چیزی بگذرد؟
آیا میتواند نادیده بگیرد حرف مردم را؟
تحمل کند قضاوتهای بیرحمانه را؟
آیا حاضر است آزادیاش را بفهمد، نه محدودش کند؟
دختر فقط وظیفهاش گذشت نیست...
گاهی نوبت خانواده است که بفهمد، بایستد، و همراه شود.
حیف که هرگز...
نه حاضرند بفهمند،
نه میخواهند همراه شوند.
دختر را تنها با معیار سکوت و اطاعت میسنجند،
نه با آرزوهایش، نه با دلش، نه با حقی که دارد.
او میگذرد، میسوزد، دم نمیزند...
و خانواده؟
با افتخار میگویند: «دختر خوب ماست!»
غافل از اینکه "دختر خوبشان"،
در درون، هر روز کمی بیشتر میمیرد.
#بهشت_ماندگار
Repost from N/a
گاهی کسانی میگویند:
"نوشتن چه فایده دارد؟ مگر به جایی میرسی از نوشتن؟"و من لبخند میزنم. چون میدانم: نوشتن، فقط برای رسیدن به شهرت یا پول نیست. نوشتن، گاهی یعنی جان دادن به دردهایی که نمیشود گفت. یعنی زنده نگهداشتن صداهایی که خاموش شدهاند، یعنی ثبت رنجها، امیدها، و رؤیاهایی که هیچکس نخواست بشنودشان. من مینویسم، نه برای اینکه حتماً کسی تشویقم کند، بلکه چون با نوشتن خودم را پیدا میکنم، خودم را نجات میدهم. اگر قرار باشد "فایده" تنها معیار باشد، شاید خیلی چیزها بیفایدهاند: آغوش مادر، اشک یک عاشق، یا دعای شبانهی یک انسان تنها... اما همهی اینها، زندگیاند. و من، تا وقتی زندگی میکنم، خواهم نوشت. حتی اگر صدایم به گوش کسی نرسد. و بله... من شاید یک نویسنده باشم، اما هنوز گاهی در برابر توهین و بیاحترامی، نمیتوانم خودم را کنترل کنم. در آن لحظهها فراموش میکنم که نوشتن، صبر و وقار میخواهد. فراموش میکنم که حالا شاید یک نویسندهی موفق نباشم، اما "یک نویسنده" هستم. در مسیرم، در تلاشم، و در حال رشد. #حسنیٰ🌱
Repost from N/a
در نبود کسی که بشنود،
مشتهایم را با دیوار شریک کردم.
هر ضربه، ترجمهای از بغضی بیصدا بود.
سه شب، سه شبانهروز، بیخواب، بیامید،
و دیواری که بیشتر از هر کسی میفهمید
چهقدر دلم گرفته بود...
و، اه، از ان سه شب پشت سر هم نخوابیدن؛
تنها کاری که کردم این بود که مشتهایم را به دیوار زدم،
حسی سنگین و خسته در جانم پیچیده بود.
هر ضربه، فریادی بود در سکوت تاریک اتاق.
وقتی سومین صبح آمد، به خودم در آینه نگاه کردم؛
چشمانم گودافتاده، خسته و بیروح بودند،
موهایم ژولیده و پریشان،
و صورتم رنگ پریده، همچون گچی که زمان آن را فرسوده است.
آن لحظات، نشان از دردی بود که نمیتوانستم بگویم،
رنجی که درونم جمع شده بود و آرامم نمیگذاشت،
و حالا هر بار که به آن نگاه میکنم،
یاد میگیرم که گاهی دل آدم بیشتر از جسمش خسته میشود،
و همین خستگی است که گاهی چهرهی ما را دگرگون میکند.
اما با همهی این سختیها،
امید به روزهای روشن هنوز در قلبم زنده است،
و میدانم که پس از تاریکی، روشنایی هم میآید...
#_غایب نویس🖋
Repost from N/a
مردان این جماعت در میان سختیها و دشواریهای زندگی، نقشی بسیار مهم و تاثیرگذار دارند. برخی از آنها همچون کوههای استوار، تحمل مشکلات را به دوش میکشند و حافظان خانواده و جامعهاند. اما متأسفانه باید گفت که برخی دیگر از این مردان، دچار نامردی و بیوفایی شدهاند؛ مردانی که به عهد و پیمان خود پایبند نیستند و گاهی باعث دلشکستگی و رنج اطرافیان میشوند.
با این حال، نباید فراموش کرد که بسیاری از مردان این جماعت، نمونههای بارز صبر، وفاداری و ایستادگیاند که در میان مشکلات، چراغ امید خانوادههای خود را روشن نگه میدارند و سزاوار احترام و قدردانی هستند.
مردان این جماعت شایستهی آنند که با درک و حمایت جامعه روبرو شوند، چرا که در پس ظاهر سخت و گاه بیرحم، قلبهایی مهربان و روحهایی قوی نهفته است که بدون آنها، زندگی و خانواده معنا و استحکام خود را از دست میدهد.
#_صهراوی🕊
Repost from N/a
مردان این جماعت در میان سختیها و دشواریهای زندگی، نقشی بسیار مهم و تاثیرگذار دارند. برخی از آنها همچون کوههای استوار، تحمل مشکلات را به دوش میکشند و حافظان خانواده و جامعهاند. اما متأسفانه باید گفت که برخی دیگر از این مردان، دچار نامردی و بیوفایی شدهاند؛ مردانی که به عهد و پیمان خود پایبند نیستند و گاهی باعث دلشکستگی و رنج اطرافیان میشوند.
با این حال، نباید فراموش کرد که بسیاری از مردان این جماعت، نمونههای بارز صبر، وفاداری و ایستادگیاند که در میان مشکلات، چراغ امید خانوادههای خود را روشن نگه میدارند و سزاوار احترام و قدردانی هستند.
مردان این جماعت شایستهی آنند که با درک و حمایت جامعه روبرو شوند، چرا که در پس ظاهر سخت و گاه بیرحم، قلبهایی مهربان و روحهایی قوی نهفته است که بدون آنها، زندگی و خانواده معنا و استحکام خود را از دست میدهد.
#_صهراوی🕊
بین تمام جنگیدن هات،تو حق داری خسته بشی و چند روزی استراحت کنی
اما........!
حق نداری خسته باقی بمونی و کم بیاری
تو به تک تک اهدافت یک "بهش رسیدم"بدهکاری!
Serat🦋
دل دادم و دلدار من میشوی؟ / یا فتنهی بیدار من میشوی؟
→ شاعر عاشقانه دل سپرده، اما بین امید و ترس مانده؛ آیا معشوق مایه آرامش میشود یا عامل آشفتگیاش؟
جان میدهم از شوق نگاه تو، باز— / آیا تو وفادار من میشوی؟
→ نگاهی از معشوق جانبخش است، اما سؤال وفاداری هنوز بیپاسخ مانده.
گفتم به دلت عشق من آید خوش؟ / یا زخمهی تکرار من میشوی؟
→ آیا عشق من برایت شیرین است یا مثل زخمی است که مدام تکرار میشود و تو آن زخمزنندهای؟
دل بر تو نهادم که شوی یار من، / یا زخم شب تار من میشوی؟
→ نیت عاشق صادقانه است، اما تردید دارد که معشوق بجای یاری، دردِ شبهای تنهاییاش شود.
گر جان دهم از پای تو، ای نازنین— / آیا تو ستمکار منی، میشوی؟
→ جان فدای تو، اما آیا تو با بیمهریات ستمگر میمانی؟
عاشق شدمت با همه پاکی دل، / باشد که خریدار من میشوی؟
→ با دلی صاف و بینیرنگ عاشق شدم، آیا تو عشق مرا میپذیری یا نه؟
در مجموع، شعر گفتوگوی یک دل عاشق با خودش است؛ امید، تردید، ترس، و شوق، همزمان در دل شاعر جریان دارد. بسیار پخته و زیباست.🔥
دل دادم و دلدار من میشوی؟
یا فتنهی بیدار من میشوی؟
جان میدهم از شوقِ نگاهِ تو، باز—
آیا تو وفادار من، میشوی؟
گفتم به دلت عشق من آید خوش؟
یا زخمهی تکرار من میشوی؟
دل بر تو نهادم که شوی یار من،
یا زخمِ شب تار منی، میشوی؟
گر جان دهم از پای تو، ای نازنین—
آیا تو ستمکار منی، میشوی؟
عاشق شدمت با همه پاکی دل،
باشد که خریدار من، میشوی؟
#_غایب نویس🖋
Repost from مکتب روشنایی
هرکی زبانش نرمه دلش گرم نیست و هرکی اخلاقش تنده دلش سخت نیست.زود قضاوت نکنید، شاید پشت یک اخلاق تند قلبی مهربان نهفته باشد. و گاهی در پسِ زبانی نرم اخلاقی گندیده پنهان باشد.
Repost from تـکـ مـصـرعـ💌
گر همیخواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز
هستیت در هست آن هستینواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز.
مولانا .
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
قسمت_دوم
ماهنور:
به یاد دارم روزهایی را که همه در اطرافم میخواستند من تنها یک نقش مشخص را در زندگیام بازی کنم. باید خانهداری میکردم، باید شوهر میکردم و در دنیای کوچکی که برایم ساخته بودند، محصور میماندم. تمام آرزوهای من در دل خانه و در سایهی سنتها رنگ میباخت. تا وقتی که به سنین نوجوانی رسیدم، حتی اجازه نداشتم برای خودم فکر کنم، چه برسد به آنکه آرزویی داشته باشم. خانوادهی پدریام، بهویژه پدربزرگم، باور داشتند که من نباید بیشتر از صنف ششم درس بخوانم. هیچکس نمیپرسید من چه میخواهم. تنها چیزی که اهمیت داشت، این بود که زودتر شوهر کنم و بهقول آنها “زن شوم”.
اما پدرم... او برخلاف تمام فشارهایی که از سمت خانوادهاش تحمل میکرد، نمیخواست اجازه بدهد من رویاهایم را ببازم.
یادم میآید دوازده ساله بودم که عمهام مرا برای پسرش خواستگاری کرد. پسری که سیزده سال از من بزرگتر بود. آن زمان پدرم برای سفر کاری رفته بود و پدربزرگم تصمیم گرفت بدون اطلاع او، مرا به عقد پسرعمهام دربیاورد. وقتی پدرم از ماجرا باخبر شد، با اولین پرواز برگشت خانه. همان اتفاق، آغاز فاصله گرفتن او از خانوادهاش شد. چون نمیخواست من در دنیای بستهی سنتها گم شوم.
پدرم از همهچیز گذشت. از پدر و مادر، از خواهرانش، از تمام پشتگرمیهایی که یک انسان در زندگیاش میخواهد. اما در برابر آن، برای من ایستاد. جنگید. چون نمیخواست من پا در مسیر کهنهای بگذارم که او عمری برای عبور از آن تلاش کرده بود.
امروز، بیشتر از همیشه، از پدرم سپاسگزارم. او نه تنها اجازه داد تحصیل کنم، بلکه یادم داد چگونه باید در برابر جهان ایستاد. چگونه باید برای آرزوهای خود جنگید. همین ایمان او بود که من را ساخت. همین اعتمادش بود که من را به اینجا رساند.
او همیشه میگفت: «تو از هلال برای من بیشتر هستی، اما کمتر نیستی.» همین حرفها بود که به من باور بخشید. باور اینکه من میتوانم، من میارزم، و هیچچیز نمیتواند مانع شکوفایی من شود.
فکر به آن روزها و آنهمه راهی که طی کرده بودم، باعث شد کمی در خودم فرو روم. یادم آمد روزهایی را که کابل را با چشمان اشکبار ترک میکردم و با دلتنگی پا به هرات میگذاشتم. اما کمکم این شهر، خانهی دومم شد. در دانشگاه روزها سپری شد، خاطرهها ساخته شدند و دوستانی پیدا کردم که سها از میانشان چون خواهر برایم بود. همیشه در کنارم، همیشه همراه.
صدای اسمم مرا از خاطرات بیرون آورد. شنیدم که صدایم کردند تا مدرک و سند فارغالتحصیلیام را بگیرم. حس عجیبی وجودم را گرفت. دستانم میلرزید، قلبم تند میزد، و در ذهنم مرور میشد تمام آنچه در این چهار سال گذشته بود.
با قدمهای شتابزده به سمت سن رفتم. دلم پر از دلشوره بود، اما قلبم لبریز از افتخار. تمام شبهای بیخوابی، تمام سختیها، دغدغهها، همه در آستانهی به ثمر رسیدن بودند.
هر قدمی که برمیداشتم، به گذشته نزدیکتر میشدم. یاد روزی افتادم که وارد هرات شدم. تازه از کابل آمده بودم، یک ماه میشد که خانوادهام را ندیده بودم و دلتنگی امانم نمیداد. اما حالا، هرات برایم غریبه نبود. تبدیل شده بود به خانهام. بودن سها، دوستیاش، و تمام لحظههایی که با هم از ته دل خندیدیم و با هم غم را گریستیم، این شهر را برایم رنگی دیگر داد.
وقتی به سن رسیدم و مدرکم را از دست استاد گرفتم، حس کردم دنیا با مهربانی نگاهم میکند. نشستم در جایگاه و سها با لبخند روشنش به من نگاه کرد. او هم این مسیر را قدمبهقدم با من پیموده بود. در سختیها، در شادیها، همیشه کنارم بود. این لحظه برای هردوی ما چیزی فراتر از جشن بود؛ گواهی بود بر ایستادگیمان.
نگاهش کردم و لبخند زدم. آرام گفتم: «این لحظه را به خاطر بسپار. چهار سال گذشت... و ما بالاخره رسیدیم.»
او در جواب گفت: «ما با هم شروع کردیم، و حالا هر کدام به مقصد خود رسیدیم. ما اینجاییم، و من مطمئنم که این فقط شروع موفقیتهای ماست.»
کلماتش مثل آبی بر آتش دلتنگیام بود. من حالا فارغالتحصیل شده بودم، یک قدم دیگر به آرزوهایم نزدیکتر. اما هنوز چیزی در ذهنم سنگینی میکرد: بعد از این چه؟ این مدرک، گامی بود کوچک. راه من هنوز ادامه داشت. راهی که شاید باز باید از کابل بگذرد. از کنار خانوادهام، و شاید از کنار حقیقتهایی که هنوز از آنها بیخبر بودم...
تصمیم گرفته بودم برگردم کابل... بیآنکه بدانم این سفر، نقطهی آغاز تحولی بزرگ در زندگیام خواهد بود.
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشتهاش سخن میگوید، کیست؟ من، ماهنورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانهی سمیعالله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده میشد. او پیش از آنکه زندگیاش را جدا از پدربزرگم بسازد، در کنار او در خانهی آبا و اجدادی میزیست. اختلافها و دلخوریهایی که ریشه در پیچیدگیهای روابط خانوادگی داشت، سبب شد که پدرم راه خود را جدا کند و برای خانوادهاش جهانی نو بسازد.
من در کابل به دنیا آمدم و همانجا قد کشیدم، در خانهای که نیمی از ریشههایش در خاک افغانستان بود و نیم دیگرش در سرزمین ایران. مادرم، سپیده، بانویی فارسیزبان و زادهی ایران است. قصهی آشنایی او و پدرم، قصهایست که میتوان از آن هزار داستان نوشت؛ پدرم در یکی از سفرهای کاریاش به ایران با مادرم آشنا شد. آنها در دل دشواریها و مخالفتها، دانهی عشق را کاشتند و با امید، آن را به ثمر رساندند.
میدانم که در بسیاری از خانوادههای فارسیزبان، وصلت با پشتونها، بهویژه آن سالها، بهسادگی پذیرفته نمیشد. اما مادرم همیشه با لبخند میگفت: «عشق، مرز نمیشناسد.» و پدرم، با صبر و پایمردی، دل مادرم را به دست آورد. حاصل این عشق، من و برادرم هلال بودیم؛ دو فرزند از دو ریشه، اما با قلبی واحد.
شاید بپرسید چرا نامهای ما رنگ و بوی پشتون بودن را ندارد؟ راستش، مادرم از همان روزهای نخست به نامهای «ماهنور» و «هلال» دل بسته بود. پدرم نیز به احترام او، این نامها را در شناسنامهمان ثبت کرد. با این حال، در خانه، مرا «سپوژمی» صدا میزد؛ میگفت: تو چون ماه در شب تار میتابی، و چه نامی زیباتر از سپوژمی برای دختر روشنای زندگیام؟
در دل جامعهای که برای دختران راه تحصیل، اغلب ناتمام میماند، من خوششانس بودم. پدرم برخلاف بسیاری از مردان قوممان، باور داشت که دختر باید بیاموزد، بداند، و خودش راهش را برگزیند. در سایهی این اعتماد، من به دانشگاه رفتم، درس خواندم و اکنون در آستانهی دریافت مدرکم ایستادهام؛ دختری که بهجای ازدواج زودهنگام، آیندهای روشنتر را برای خود ساخت.
ادامه دارد...
