چـکـامـهـ زار 🌘📜
الذهاب إلى القناة على Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
إظهار المزيد446
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-147 أيام
-1830 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
چشمانش از اشک به سرخی جام شراب گراییده …..!
به آیینه که نگاه میندازد از خودش حس ترس میکند …
خیلی پژمرده ژولیده …مسئولیت ها سرش تلمبار شده اند……..
حالا ها است که بیحوصله گی ها هم سراغش را گرفته اند….حیران سرگردان …
همه چیز با با اندک گذشت به باد فراموشی میسپارد…
همانند کهن سالان الزایمر گرفته است….!
پیر دوران در ظاهر جوان ..
عجیب خوفناک!……. حداقل کابوس هایش ردش را رها کرده بودند ….
این روز ها چشمانش هنگام از جا برخاستن سیاهی میکند …
گوشهایش از خود صدای بینگ بینک تولید میکند …!
پاهایش بیرمق میشود …. اما استقامت میکند غیرت زنانگی اش اجازه این را نمیدهد. که پیش. همه عالم به زمین بیفتد ….با یک در قلب !
همین او بای این ها استقامت میکند …..
#_بِیتٰابْ 💌
واقعاً نمیفهمم چرا بعضیها اینقدر بیملاحظهاند...
انگار اطرافم پر شده از آدمهای مضحک که خیال میکنند میتوانند به هر دختری پیشنهاد بدهند!
حتی من... که میشمرم و مرز دارم.
واقعاً چطور به خودتان جرأت میدهید؟!
عجیب است این همه بیاحترامی و وقاحت!
انگار برای بعضیها احترام، حرمت، و حدود هیچ معنایی ندارد.
فکر میکنند با چند کلمهی تکراری و رفتارهای سطحی میشود دل کسی را برد!
نه آقا جان، ما دخترکهای بیتجربهی قصههای مجازی نیستیم که با هر پیام و توجهی نرم شویم...
برای بعضیها باید نوشت:
"لطفاً سطح فکرتان را بالاتر بیاورید، نه پیشنهادیتان را!"
ما دلمان را آسان به کسی نمیسپاریم،
نه به خاطر غرور،
بلکه به خاطر عزتی که برای خودمان قائلیم.
خواهشاً شما هم کمی عاقل شوید ...
روزی میرسد که نسبت به همهچیز بیتفاوت میشوی. نه از بدگویی دیگران میرنجی و نه دلخوش میکنی به حرفهای عاشقانهی اطراف. به آن روز میگویند: پیری. آن روز، ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشتهاند، فرا برسد و برای برخی بعد از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد. این دیگر بستگی به چگونه تا کردن زندگی با انسانها دارد.
گابریل گارسیا مارکز
به رغم پرحرفیِ ظاهریام، بیش از پیش کمحرف و بیش از پیش غیراجتماعی شدهام. بر خلاف این نیازِ درونیام برای پرحرف بودن، و حتی میل قابلقبولترِ انتقال اطلاعات، نمیتوانم از لاک خودم بیرون بیایم. در واقع حجب نیست، بلکه احساس نگرانی در حضور آدمهای دیگر، عدم قابلیت برای برقراری روابط پایدار است.
کافکا
آرزو میکنم ناخواسته به دست آوری،
آنچه را كه بیصدا از قلبت گذر كرده است،
و آنگاه شگفت زده با خود بيانديشی،
كسی برايم دعا كرده بود؟
