اِسترانو.
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا aesthetic نیست. Instagram: maryam_mahboobiyan Behkhaan: @strano Unknown: @stranocafebot
إظهار المزيد92
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from کتاب پالتویی
دوستان من علاقه خیلی زیادی به دیدن میز آدمها دارم💘اگر دوست داشتید و عکسی از میزِ اتاق یا کارتون دارید از وقتی که پشتش دارید کارهاتون رو انجام میدید ممنون میشم پیام من رو فور کنید تا بتونم عکسهاتون رو ببینممم اگر هم چنل ندارید تو ناشناس برام بفرستید
مامانم بفهمه شبها که اینا میخوابن مریم خانومه بیداره و انقده خودش رو تحویل میگیره، دیگه شام بهم نمیده.
انقدر خوابگاه به کثافت کشیده شده بود که تمام لباسها رو شستم و تمام خونه رو جارو کشیدم و گردگیری کردم و اتاقم رو هم خونهتکونی. تهش کلهم رو سه بار شستم و باز هم حس کثیفی داشتم.
(این رو وقتی داشتم روسریهای نانازم رو میشستم گرفتم، شبیه ترکیب رنگهای نقاشی بود)
تو راه برگشت یهو هوا ابری شد و بعد رعد و برق و بعد بارون. پردهها همه کشیده بود و رد رعد و برق رو از یه صحنه ۱۸۰ درجه میدیدم.
(بعد که رسیدم خونه بابا گفت اون موقع اینجا فقط طوفان و گرد و خاک اومده 🙏)
توی دو روز تهران روز از غرب تا شرق، از جنوب تا شمال (حالا شمالِ شمال هم نه، تقریبا شمال) پیمودم.
کلی یادآوری خاطرات کردم.
کلی پنیک کردم.
دوستامو دیدم. (خداحافظی سخت بود، کاش هیچ وقت)
بالاخره چشمم از نزدیک به جمال برج آزادی روشن شد.
ماه توتفرنگی بود اون شب.
کتابفروشی دی هم آنلاک شد.
کل زندگیم رو توی یه مشت کاور و پلاستیک زباله جمع کردم (فلاکت).
در گرما له له زدم و ۱۷۰۰ بطری آب خوردم.
از متروسواری رایگان لذت بردم.
با خودم یکم بیشتر کنار اومدم.
کمتر حس کردم که زشت و غیر قابل تحملم.
در آخر، طلسمش هم برای خودم و هم برای خانواده شکست و از این به بعد جرئت اینجور کارهای یهویی رو بیشتر دارم.
