ㅤ𝗏𝗂ᦅ𝗋𝖾𝗅ㅤ
الذهاب إلى القناة على Telegram
ㅤ ㅤㅤ𝖲𝖾 𝗏𝗎𝗈𝗂 𝖺𝗍𝗍𝗂𝗋𝖺𝗋𝖾 𝗅𝖺 𝗆𝗂𝖺 𝖺𝗍𝗍𝖾𝗇𝗓𝗂𝗈𝗇𝖾 ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝗆𝗎𝗈𝗏𝗂𝗍𝗂 𝗂𝗇 #𝖿𝗋𝖾𝗍𝗍𝖺 𝗋𝖺𝗀𝖺𝗓𝗓𝗈
إظهار المزيد555
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+4130 أيام
أرشيف المشاركات
555
Repost from ᅠ𝗈𝗉𝖺𝗊𝗎𝖾
︐هیمن لنکـ ـستر ، نامه آخـ ـر ، ۸ دسامـبر ۲۴
عشق از یک آدمِ ساده، هنرمند میسازه؛ هنرمندی که شاید هیچوقت دست به قلم نمیبرد، اما حالا برای بیانِ هرچه درونش شعلهور شده، مجبور میشه بنویسه. عشق، اون رو به درک عمیقی از احساسات میرسونه؛ جایی که واژهها، مثل آینهای، شکست و سوختنهاش رو منعکس میکنن. اما از یک آدمِ عاشق، یه نویسندهی بیرحم میسازه یک قاضی. چون وقتی زخمی از عشق برجا بمونه، دیگه واژهها فقط برای تسلیِ روح نیستن، بلکه برای افشا کردن و به چالش کشیدن همه چیزن. اون نویسنده، قصههایی مینویسه که پر از درد، تردید و حقیقتهای تلخه؛ قصههایی که گاهی خود عشق رو محکوم میکنه، گاهی معشوق رو، و گاهی خودشو . نویسندهای که از دل یک عشقِ سوخته بیرون میاد، بیرحمترین قاضیه. هیچ خاطرهای از چشمانش پنهون نمیمونه، و هیچ لحظهای رو فراموش نمیکنه. اون، گذشته رو دوباره و دوباره بازسازی میکنه، بدون هیچ ملاحظهای؛ هم برای معشوقش، و هم برای خودش . عشق، یک قلب عاشق رو به جوهری تلخ و سیاه تبدیل میکنه؛ جوهری که با هر بار نوشتن، به دنیا یادآوری میکنه که عشق، هم زیباترین الهامه، و هم بیرحمترین شکنجه .
555
Repost from ᅠ𝗈𝗉𝖺𝗊𝗎𝖾
﹙💭﹚ باران بیوقفه به شیشهی پنجره میکوبید، گویی تلاش میکرد چیزی را از درون بیدار کند؛ شاید حسرت، شاید هم امید. در سکوت اتاق، واژههایی آرام رد و بدل میشد وهر جمله زخمی قدیمی را لمس میکرد. باران نه تنها بر زمین، بلکه بر دلهایشان میبارید و گذشته را شسته و خالی میکرد ،آنچه از گذشته باقی مانده بود. لحظهای کوتاه اما بیپایان بود؛ لحظهای که شاید آغازی برای پایان آن دو بود .
