بازماندهای از یکم دسامبر
الذهاب إلى القناة على Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
إظهار المزيد149
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
- عصر شنبه
خیلی وقته دارم سعی می کنم از یه نفر بنویسم اما نمی تونم...
Repost from N/a
- بامداد جمعه
«از زن نوشتن زیباست، چون زن ، خود تجسم زیباییست؛ زیباییای که در سکوت و صدا، در نگاه و لبخندش جاری است.»
Repost from ꫝ𝒂𝒖ꪀ𝒂𝒏᥅
+1
پدر و پسر هر دو عاشق اینن که از پشت یکی رو بغل کنن
مخصوصا اگر اون شخص سهون یا وویونگ باشه
Repost from N/a
اگر پایی برای فرار داشتی، لحظهای اینجا کنارِ او با میل خودت میماندی؟
Repost from N/a
راهی پیدا خواهی کرد، تصمیمی خواهی گرفت، زندگیای که بیشتر به روحت نزدیک باشه رو بلاخره پیدا خواهی کرد حتی اگه این جهان برات کافی نباشه.
Repost from °دُژَم°
دور هم نشسته بودن، قرار شد همه حرفایی که میخوان رو به کسی که دوستش دارن بگن
نوبت به اون رسید، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن: دردونم شاید نتونم داشته باشمت، ولی این دلیل نمیشه دوست نداشته باشم، دلیل بر این نمیشه مراقبت نباشم و حواسم پیشت نباشه، ستاره، دوست داشتنت خورشید نیست که دم صبح طلوع کنه و غروب بره پی کار و زندگیش؛ حتی مثل ماهام نیست که شبامو درگیر خودش بکنه، تو و دوست داشتنت واسه من مثل آسمونه، همیشه سر جاشه؛ حتی اگه یه وقتایی تاریک باشه و یه وقتایی آبی روشن؛
کاملن فهمیدم که بدون تو نمیتونم نفس بکشم ولی حتی اگه از چشام بارون بیاد و قلبم از سردیِ تو بزنه... به پسر روبهروش نگاه کرد و ادامه داد: بازم از اینکه نورِ زندگیمی چیزی کم نمیشه☆
