✞ 𝑯𝒂𝒖𝒏𝒕𝒆𝒅 𝑮𝒖𝒆𝒔𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆 ✞
الذهاب إلى القناة على Telegram
"من black هستم و اینجا کلبهی درویشی سیاهه بنده مفتخر حضورتون هستم؛ سیاه موجودی نامعلوم و کشف نشده که دیوانهیــــ تاریخ و شیفتهی ادبیات و موسیقیه" ☆خوشحال میشم اگر متنها فور یا با اسم black تگ بشن☆ My bot(I'm black "intj"): @Black_Caliginousbot
إظهار المزيد300
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
یک، دو،سه..
لعنت بهش امروز چندمه؟
بزار موهامو مرتب کنم؛ خب..صدای منو دارید؟
امم..باید بگم که..نه نه در واقع...اَه میخوام بگم که اصلا نمیدونم چه چیزی میخوام بگم؛ به شما ربطی داره که چرا یادم نمیاد؟ خب یادم میاد ولی..اگر بگم..نه کمی بیش از حد تکراری و آزار دهندهست اما هرچیزِ نادرست و سرتاسر غلطه دوستِ نابابِ سرنوشتِ منه!
یقینا مشخصه؛ من به نحوی زندگی میکنم که انگار فردایی نیست؛
نفس میکشم. میرقصم و بیمهابا میخندم و دردناک میگریم.
حتی در بین کلاف اشتباهاتم به دارِ پشیمونی آویخته نمیشم و زیر چهارپایِ احکام و اصول عامِ عرف میزنم که جسارتم میدرخشه در هر کلامم و مرگ میبخشه در هر سلامم این عمرِ تنیده به تاریکی رو.
با فقدانِ حیات توی جسمی که هلاکِ یک قطره شبنم امید از شاخههای کشیدهی سرمدِ سبزِ جاخوش کرده در قلبِ شیشهایمه؛ دستی تکون میدم، لبخندی عمیقتر میزنم و با سخاوت تمامِ دندونهامو به کادرِ دوربین برای ثبت اثری سینمایی فوقالعاده میبخشم و بعد به زندانبانِ همیشگی لبهای سرخمو غنچه میکنم و با سری کج بوسهای میفرستم.
سلام؛ من دوباره اینجام
Repost from راه بیدار
ببخشید میدونم وقتش نیست اما باید گفت، احتمالا جدیترین ضعف اینه نفهمیدیم چطور میشه توجه رسانهای رو به نفوذ سیاسی تبدیل کرد
کمپینهای هشتگی و توییت زدن جای خودشون رو دارن و گاهی واقعاً اثرگذار هم هستن، اما سیاستمدارها بیشتر از تعداد لایک و ویو، به رأی، سازماندهی و مشارکت سیاسی اهمیت میدن.
اگه ایرانیهای خارج از کشور که حق رأی دارن، بهجای فعالیتهای مقطعی، دور چند نماینده یا نامزد مشخص جمع بشن، ازشون حمایت کنن و در عوض بهطور مستمر مطالبهگر وضعیت حقوق بشر در ایران باشن، احتمال اینکه این موضوع وارد دستور کار پارلمانها بشه خیلی بیشتره.
شبکههای اجتماعی میتونن صدا ایجاد کنن، اما برای اینکه این صدا به تصمیم سیاسی تبدیل بشه، باید از فضای مجازی فراتر رفت و وارد سازوکارهای واقعی سیاست در کشور محل زندگی شد.
Repost from دوزخ امّا سرد
ما دو نوع رویکرد در خواستِ «اعدام نکنید» داریم.
رویکرد نخست، تهاجمی و بدین منطق است که از اساس حق دولت و بهطور مشخصتر حق جمهوری اسلامی برای اعدام و مشروعیتاش برای هرگونه اعمال قدرت و اساساً وجود را نفی میکند. آنها میدانند اعدام و جمهوری اسلامی درهمتنیدهاند و سعی میکنند با «زور و توانی» که دارند جلوی اعدام را بگیرند درحالی که مطلعاند اعدام به نفع جمهوری اسلامی و از ستونهای بقای اوست.
رویکرد دوم، که اصلاحگرایانه است، با تعجب میپرسد که «چرا حکومت آدم نمیشود؟» یا «چرا دست از دشمنی با ملت برنمیدارد؟» و «چرا به جای بسیجیها ما نیمهسکولارهای مدرنتر را آدم حساب نمیکنند؟»، پرسشهایی که نشان میدهند گوینده اساساً متوجه نیست رژیم حاکم چهطور کار میکند و به پیش میرود و چرا رویکرد نخست بر اصلاحناپذیریاش تأکید دارد.
از اولی ممکن است چیزی بیش از هشتگ دربیاید، از دومی مطلقاً خیر. یعنی انتقاداتی که پیشتر به نحوهٔ مبارزه وارد شد گروه دوم را شامل نمیشود. چون تقریباً مبارزهای نمیکنند.
Repost from N/a
دست تقدیر انگار همیشه روی گلویِ من جاخوش میکنه؛به قصد خفه کردن و زجر دادن و منم همون شخصیت مضحک یه فیلمِ دیوانه وار که جنون زده میخنده و از هر لحظهی تنش و ستیزِ مرگ و زندگی در تنش لذت میبره
Repost from N/a
قبلا کل این کوچه نورانی بود؛ انگار تمام راهِ به امید مقصد با شوق و ذوقی وصف ناپذیر طی میشد که حتی تن چشم میشد برای تماشایِ یک در که با شادی به رویِ خستهات باز میشه و هرچه درِ ناشادِ کژدار هست رو به سیمایِ مبهوتت میبنده.
حالا تمام این کوچه خاموشه؛ تاریک و تباهه چرا که چراغ خونهای روشن نیست که ساکنانش ۳۵۹ روز پیش اسیر دستِ تقدیر و محکوم به خداحافظی ترکش کردند و من..من برمیگردم با گلویی سنگین و تنی سبک از عطرِ تو. و چه وجودِ مرداد منحوسه که از تقویمِ خاطراتم منسوخ و از غصه مغروقه.
منِ بیتو به سمتِ ناکجاآبادی نامعلوم؛ تویِ بی من به سمتِ آبادیای نامعقول..
من و تو؛ ما.. مجبوریم به پذیرشِ سرنوشتی مهر و موم شده با دوری.
من و تو؛ ما..
Repost from N/a
کاش میشد بوسهای بطلبم که بیدریغ هر خار تنیده به دور قلب و روحم رو لمس کنه و هر قطره خون مست و مسرورش؛
Repost from N/a
کاش میشد همه کسایی که دوستشون دارم رو قاب کنمبه بغلم؛ اما خاک رفتنشون توی چشمام ترک خورده و زمین نمناک و مغمومیه که منتظره بارونه
Repost from N/a
کاش میشد بگم برام امید و آرامش و عشق بفرستید؛ بعدش پتومو بکشم روی خودم بالشتمو بغل کنم و دستمو زیر لپم بزارم پوفی بگم و راحت بخوابم
Repost from N/a
تا دیروز نمی دانستید جنوب را با کدام ج می نویسند، سر دی ماه لال شده بودید و کر و کور، الان یکهو حال همه تان جنوب است؟
بلندتان کنند و پرتتان کنند زمین باز همان بی شرف و اخوند پرستی که بودید هستید و خواهید بود و هرگز هم هیچ چیزی را نخواهید فهمید.
_که من جز تو نشانی ندارمگریستم؛ سوزناک، عمیق و آنقدر طولانی که دیگر نفهمیدم اشکست یا خون که اینچنین از چشمهایم میبارد و آرامآرام، از میان پلکهایم میرقصد و سوگوار چکه میکند. اشکهایم بیوقفه میمردند؛ و آری من میگریستم چون کودکی مغموم که مادرش را نمییابد و انتظار و وحشت جانش را میجود. آنقدر گریسته بودم که دیگر گونههایم، مسیر اشک را از بر بودند و لبانم برای مرگِ هر شبنم و اندکی تنفسِ بیشتر آغوش باز کرده بودند. تنها دلم میخواست برای یک لحظه، این سکوتِ وحشیانه که تازیانه بر شانههای نحیفم میزند، از بلندایِ استخوانِ کمرم پایین بیاید. احساس میکنم آنقدر در خودم مچاله شدهام که دیگر شبیه انسان نیستم؛ شبیه همان کاغذی هستم که زندگی، بارها و بارها با مشت مچالهاش کرده و بیهیچ نگاه و توجهی، گوشهای رهایش کرده و سخت دردناکست.. گاهی انسان آنقدر درد را محکم در آغوش میگیرد که دیگر نمیداند خودش زخمی است، یا زخم، سالهاست او را بر دوش میکشد. شاید روزی برایت گفتم بهارجانم؛ این نامه به پیشت امانت.. _سرمد؛ شاعرِ بیشعر
