ׄ ɴᴇʀᴏ; sᴇᴄᴛɪᴏɴˑ ׄ
الذهاب إلى القناة على Telegram
277
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
گفت: رشد درد دارد و تو دلت نسوزد برای کسی که از دردهای خودخواستهی هدفمند گریخته و در چنگ دردهای ناخواستهی بیهدف اسیر شده و حالا توقع دارد تویی که تن دادی به دردها، غنیمت تلاشهای خودت را با او سهیم شوی!
گفت: تصور کن دریا طوفانیست، تو به هزار زحمت و آسیب، تکه چوبی یافتهای و روی آن سوار شدهای. تقصیر تو نیست اگر در حوالی تو کسی منفعلانه غرقهی دریاست و حتی به خودش زحمتی نمیدهد و دست و پایی نمیزند و توقع دارد تو دستهای او را بگیری! که اگر بگیری، خودت هم غرق میشوی!!!
اتفاقا گاهی باید آدمها را ناامید کرد، تنها گذاشت و نجات نداد. به خاطر خودشان! تا در اوج تاریکی، ناگزیر شوند بگردند و نور جهان خودشان را پیدا کنند.
آدم بودن عبارتِ قشنگیه !
چون فرقی بینِ زن و مرد نمیگذاره
قلب و مغزِ آدم ها جنسیت نداره !
- اوریانا فالاچی
زخمهایم پنهان و عمیقاند؛ دردشان را تنها خودم میشناسم. میدانم تحمل و نادیدهگرفتن درمان نیست، اما در برابرشان جز سرگردانی و ناتوانی در تصمیمگیری نصیبی ندارم. هرچه نزاع افکارم شدیدتر میشود، بیشتر به بیپناهی خودم واقف میشوم و میبینم ناامیدی چگونه شمشیرش را بر گلوی آرزوهایم میرقصاند.
از سرزنشها و یادآوری تقصیر خستهام؛ نه راه گریزی از هجوم خاطرات هست و نه آرامشی در کشتزار آشوب ذهن. مدام به خود زهر میریزم و با رنجهایم به سوی پرتگاه میروم، گویی در پس هر کامیابی کوتاه، اندوهی تازه کمین کرده است.
پس دوباره همهچیز را در صندوقچهی قلبم پنهان میکنم تا شبی دیگر به آن بیندیشم؛ اما پرسشها همچنان مقابلم میمانند: چرا از یافتن پاسخ اینهمه عاجزم، و چرا ناتوانی چنین سنگین بر جانم سایه انداخته است؟
من به پایان دنیا اهمیت نمیدهم،
چون دنیای من بارها تمام شده
و صبح روز بعد
دوباره از نو آغاز شده است ..
- بوکوفسکی
گاهی به خودم میگویم که قویام، که میتوانم از پس این دنیا برآیم، اما در اعماق وجودم، افکار بیپایانی همچون طوفان در جریانند. گذشته همچون سایهای مرا تعقیب میکند و هر روزم را با افسوس و درد پر میکند. فریادهای درونم، نه به گوش کسی میرسد و نه به خودم تسلی میبخشد. شبها هیچ گاه آرامش نمیآورند؛ خواب هم فقط تکرار بیپایان روزهای گذشته است. روزها به دنبالهی شبها کشیده میشوند، گویی زمان برای من معنا ندارد. حس میکنم نامرئی شدهام، هیچکس نمیتواند مرا ببیند یا بشنود. در این دنیای خالی، تنها ماندهام، با افکارم، با دردم، و با این واقعیت که هیچ راه فراری نیست.
+میدونی، یه زمانی فکر میکردم پاک بودن یه جور قدرتِ. فکر میکردم اگه دلم پاک باشه، تقدیر هم یه جوری هوامو داره.
-و حالا چی؟ هنوزم همینطور فکر میکنی؟
+حالا؟... حالا میدونم که دنیا برای آدمهای پاک ساخته نشده. اینجا جای کثافته، جای دروغ، جای خیانت. آدمِ پاک توش یا له میشه یا باید خودش رو عوض کنه.
-یعنی تسلیم شدی؟
+نه تسلیم... میگن تقدیر هر کسی رو همونجوری که هست میسازه. شاید تقدیر من این بود که با همهی تلاشم برای خوب بودن، تبدیل بشم به چیزی که ازش میترسیدم.
-ولی این تو نیستی...
+چرا، این همون منم. منِ واقعی. منِ شکسته. منِ آلوده. دنیا همینو میخواست، و منم دیگه چیزی برای جنگیدن نداشتم.
بارها گفتهاند که سرد و بیاحساسم، گویی سنگیام بیروح. اما حقیقت چیز دیگریست. نه سردم، نه بیاحساس، بلکه تنها در برابر زخمی که از جهان و آدمیان بر جانم نشسته، به ناچار اینگونه شدهام.
من، نه از روی بیاعتنایی، بلکه از سر خستگی، از باور کردن آدمها دست کشیدهام. هر دستی که به سویم دراز شد، خنجری در دل داشت. هر چشمی که نگاهم کرد، پشت پلکهایش دروغ پنهان بود. به راستی، آیا میتوان در چنین جهانی همچنان ساده و بیدفاع باقی ماند؟
من زخمیام. زخمی از دوستیهایی که وجودشان تنها سرابی بود و از عشقهایی که به مثابه شعلهای بیدوام، هر لحظه خاموش شدند. حالا دیگر چیزی جز سکوت برایم باقی نمانده است، سکوتی سنگینتر از هر فریاد، تنهاییای عمیقتر از هر جمع.
میگویند بیاحساس شدهام؟ شاید. اما این بیاحساسی، همان زخم کهنهایست که تنها کسی که آن را به دوش میکشد، میتواند عمقش را بفهمد. و آن کس، جز خودِ من، هیچکس نیست.
Repost from N/a
این متنو بخونید...
این یه فراخوان نیست ، بهونهی «اغتشاش»💩 هم برای دولت نیست. یک فرم از اعتراضه که اگر همگانی شه کمترین کاریه که از دستمون برمیاد
نگه داشتن یاد جاویدنام هایی که بخاطر اینده ما خودشونو فدا کردن ، و همچنین صدایی بودن برای فریاد زندانی هایی که هرلحظه خطر کشته شدن توسط این رژیم کنارشون پرسه میزنه وظیفه ماست
سعی کنید اسم جاوید نام ها و معترضین اسیر رو توی کاغذ های کوچیک اما پر تعداد سراسر شهر وقتی که کسی نباشه و نبینه پخش کنید یا به در و دیوار بچسپونید
اگه چنلی یا گروهی یا جایی دارید (ترجیحا بجز اینستا) این ایده رو نشر بدید که کار من و چندنفر از دوستام نباشه ، کار یه ایران باشه
به امید ازادی
از سرو قامت پسران
از ساقههای نازک اندام دختران
غسالخانهها شده مالامال،
باید پی کدامیک از پارههای تن
مبهوت و لال
با قامتی خمیده بگردم؟
با چشم کور خویش چگونه
دنبال نور دیده بگردم؟
نام یکی از اینهمه فرزندان
چون در شناسنامهی من نیست،
پنداشتی که خاطرم آسودهست؟
پنداشتی که یک سر سوزن توان و تاب
باقی است در تنم؟
نام مرا
در صدر کشتهها بگذارید
صاحبعزا منم!
