seraphim : ember vice
الذهاب إلى القناة على Telegram
limerenced by 333 sinlesse.t.me﹐ ⎯ “ this place was established by the seraph to collect the symphonic lamentations of swans. “
إظهار المزيد1 678
المشتركون
-424 ساعات
-187 أيام
-11230 أيام
أرشيف المشاركات
و این شروعی بود که مدهوشم میکرد : اگر میگریستم و نمیآمدی، به آسمان چنگ میانداختم و جهان را پارهپاره میکردم. ستارهها را ز شب میکندم و مشتمشت روی زمین میریختم، ماه را دو نیم میشکافتم و خورشید را به زانو میانداختم تا برای اندوه من غروب کند. ابرها را کنار میزدم، به گلوی باد چنگ میشدم و تمام راههایی را که به تو ختم نمیشدند گدازه باران میکردم. من تنها در پناه تو آرامم، اگر میگریستم و صدایی نمیرسید تمام این هستی بیوجود را به هم میریختم. دریا را خشک میکردم به دانه اشکت قسم، کوه را میشکستم و آنقدر نامت را میان ویرانهها فریاد میزدم تا گوش زمین و زمان از شنیدن صدایم کر شود. نمیگذاشتم هیچ ساعتی جلو برود، چراغی روشن بماند، پرندهای آواز بخواند. وقتی تو نبودی، چیزی در این جهان سزاوار ادامه دادن نبود. پس همگان را به مرگ میانداختم. اگر میشد و تو را میدادند به آغوشم تمام این را میگرداندم به جوی بالعکس، به آسمان میگفتم تو را پس بدهد، به زمین میگفتم جای قدمهایت را نشانم بدهد، به باد التماس نمیکردم، تهدیدش میکردم که اگر بوی تو را از جایی برایم نیاورد، تمام پنجرههای جهان را میشکنم. حتی خدا را هم رها نمیکردم. یقه پیچیده به دور گلوی سکوتش را میگرفتم و میپرسیدم چرا کسی را که تمام قلبم برای آمدنش تپش گرفته درون فاصله پنهان کرده است. و اگر هیچکدام چارهای بر من بیچاره نمیدادند، خودم راهی به سمتت حفر میکردم. با دستانی خونآلود و چشمانی سرخ، خیس، و درمانده، از شب رد میشدم و هرچه بین من و تو بود را کنار میزدم و دور میریختم. من که اجازه نمیخواستم و نمیخواهم، همهشان را خرد میکردم. آخر گر میگریستم و نمیآمدی، دگر عاشقیِ آرام باقی نمیماند. جنون میشد و مبدل به بلایی که از توالی قلب خدا میگذشت و شریان را میجَوید تا تو را بیابد. اگر نمیآمدی، تمام ساعات زندگانیام را به دنبال ردّ تو میگشتم. روی بالش، میان چینهای ساتن ملحفه، در تار و پود روحم که بوی تنت را حتی پس از چندین تناسخ حمل میکرد. تو که آمدی عزیز روحم، تو که چشم باز کردی به کدری سمج این جهان، در همان نیمه شب و بعد از تمام این آشوبها، آوای سنگین و امن قدمهایت را میشنیدم و ناگهان همهچیز میایستاد، از جمله زمان. موج آهسته میشد و آرام میگرفت، تپش به خواب میرفت و تنها تبی ابسمآلود به تنم میتاخت تا در آغوشت بگیرم و عطرت را آنقدر ببوسم و ببویم که بمیرم.
: این یک قوله جوزف. من جگر خودم رو کباب میکنم و کلماتم رو دار میزنم اگر فقط یک بار دیگه بهت آسیب بزنن. // fallena
جوزف مرگ بود و فلیکس سایه. ظرافت مثال زدنی تیغه زبانش بود که جوزف رو به زانو در میآورد، حتی اگر، حتی اگر زبان معصومش به برندگی شیشهای عصیان و خشمزده عمل میکرد. و فلیکس میجنگید، قول میداد و خون میریخت تا تیغه جوزف رو به شکافتن دعوت نکنه. فلیکس روحش رو به تمام ناهمواریهای وجودش گره میزد تا هیچ ناملایمتی عزیزترینش رو آزار نده. فلیکس میمرد، تکه میشد و از بین میرفت، فقط به این علت که احساسات ته نشین شده در استخوانش، برای جوزف خروش مینوشیدن و فریاد میزدن “ اگر آزارش بدی، آزار رو به گلوت میبندیم و طناب دارت میشیم. “ اگر، فقط اگر فلیکس یک بار برای مرد میمرد، حق مطلب ادا میشد و پرستش چشمهاش به جا میاومدن؟ تیغ تیز زبانش رو قورت میداد، قانع میشد برای سکوت در مقابل تمام شکوهی که جوزف رو سازه میداد؟
“ هدیه خاصی میشد، یک آغوش کوچک برای خاکستری که نتیجه کام گرفتنهای منه.. شاید توی ابعاد دیگه اینقدر خوش سلیقه باشی و اینقدر خوششانس باشم. “
// سـم هوانــگ، افــلــیـا.
“ هدیه خاصی میشد، یک آغوش کوچک برای خاکستری که نتیجه کام گرفتنهای منه.. شاید توی ابعاد دیگه اینقدر خوش سلیقه باشی و اینقدر خوششانس باشم. “ // سـم هوانــگ، افــلــیـا.
“ هدیه خاصی میشد، یک آغوش کوچک برای خاکستری که نتیجه کام گرفتنهای منه.. شاید توی ابعاد دیگه اینقدر خوش سلیقه باشی و اینقدر خوششانس باشم. “ : سـم هوانــگ، افــلــیـا.
۳۳۳ // خاکستری که نتیجه کام گرفتنهای عاشقانهت از سیگارته رو، نحیف و داغ روی روشنای گلوگاهم بریز. زندگانی شکننده تنم رو تقدیم کبودی لبهات میکنم تا مهر شه جنازه کامت به نبضم؛ تا یک بار هم محض دلخوشی من دلشکسته، سرخی سیگارت رو بین استخوانهای ترقوهم خم کنی و من خاکستر عشقبازی لبهای تو یا فیلتر سیگارت رو روی پوستم داشته باشم. از نگاه شیدای من میشه مرد مابین لبهات، و حتی یک نخ سیگار هم نیستم که وجودم رو با به لب کشیدن نیست کنی؟ خونم رو بمکی و ضربانم رو از بین ببری؟ من رو هم طوری خیره شو که انگار نمیخوای ازم چیزی بمونه، به جهنم بکش خط مسیرم رو تا شده در اسارت شیاطینت باشم، اما کمی از من گره بخوره به کمی از تو. حتی اگر این کمی از من، فقط سایهت رو داشته باشه هم، آرامش نفس میکشه و دنبال سرخی چشمهای خستهت میآد. من که به سعادت دستهات میرسم، اما تا سازه وجودم رو بهت ببخشم، این مهر کوچک بوسیدنی رو از من داشته باش تا گَرد شدهی سیگارت رو جمع کنه و برای شیشه عمر من بیاره. آه بله کمی بیمارتم، که انتهای کار خشم و لذت و عشق و بغضت، طول عمرم میشه و علت حضورم.
۳۳۳ : خاکستری که نتیجه کام گرفتنهای عاشقانهت از سیگارته رو، نحیف و داغ روی روشنای گلوگاهم بریز. زندگانی شکننده تنم رو تقدیم کبودی لبهات میکنم تا مهر شه جنازه کامت به نبضم؛ تا یک بار هم محض دلخوشی من دلشکسته، سرخی سیگارت رو بین استخوانهای ترقوهم خم کنی و من خاکستر عشقبازی لبهای تو یا فیلتر سیگارت رو روی پوستم داشته باشم. از نگاه شیدای من میشه مرد مابین لبهات، و حتی یک نخ سیگار هم نیستم که وجودم رو با به لب کشیدن نیست کنی؟ خونم رو بمکی و ضربانم رو از بین ببری؟ من رو هم طوری خیره شو که انگار نمیخوای ازم چیزی بمونه، به جهنم بکش خط مسیرم رو تا شده در اسارت شیاطینت باشم، اما کمی از من گره بخوره به کمی از تو. حتی اگر این کمی از من، فقط سایهت رو داشته باشه هم، آرامش نفس میکشه و دنبال سرخی چشمهای خستهت میآد. من که به سعادت دستهات میرسم، اما تا سازه وجودم رو بهت ببخشم، این مهر کوچک بوسیدنی رو از من داشته باش تا گَرد شدهی سیگارت رو جمع کنه و برای شیشه عمر من بیاره. آه بله کمی بیمارتم، که انتهای کار خشم و لذت و عشق و بغضت، طول عمرم میشه و علت حضورم.
