-سَمفــونـیمُـردِگـان
الذهاب إلى القناة على Telegram
189
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-12130 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ㅤㅤفرزندِماه
رفتمو تو برایِ رفتنم، هیچگاه غمرا به خانهی دلت بهراه نده. هرگاه درنبودم قلبترا با تپشهای دلتنگی حس کردی، هیچگاه به یادِ بازگشتننباش. تو برایرفتنم هیچگاه عذرخواهینکن، منرفتم چون جادهی فرار برایم باز شدهبود. اما هرگز در نبودم فراموشنکن "یادِ نگاهت، در ذهن تارِ دلتنگی زدهاست." حتیدر تاریکترین و ساکتترین شبهم به یاد داشتهباش، در یکجای دیگر فردی به یادِ داشتنت رو به ماه میگرید و به عجز رو به آسمان تورا بارها و بارها آرزو میکند. برروی شنها و درکنارِ دریاها زانو میزند و با اشکبه آبیِ دریا از تو میگوید. هیچگاه فراموشنکن، حتیاگر دیگر جسممدر کنارت ماندنرا ترجیحنداده باشد، روح هیچگاه از دستتو دست نکشیدهاست. هیچگاه از یاد نبر، مناز دوستداشتنِ تو دستبه قلم بردهام. من از دوستداشتنِ تو قلبِ خود را به خاک سپردهام. و من برای دوستداشتنِ تو، چشمانمرا ابری کردهام. رفتم، چون میدانستم اگر میماندم برایم محالتر میشدی. هرچه به تو نزدیکتر میشدم و تورا بیشاز قبل آرزو میکردم، رسیدنبه تورا بیشتر دور میدیدم. من تورا همانند ماه دور میدیدم، همانقدر برایم دوراز دستولی زیبا بودی.هیچگاه از من نپرس که چرا تورا در شبی بارانی ترک کردهام، من در شبی بارانی قدمبه قدم از تو دور شدم، تا هیچگاه تو نفهمی فرقِ بینِ قطرههای بارانو اشکرا تا بتوانم خود را گول بزنمو؛
دورشدناز تورا، رهایی از عشقِ یکطرفه بدانم.
