فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر
الذهاب إلى القناة على Telegram
He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot
إظهار المزيدإيران195 733الفئة غير محددة
74
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
این parental validation لعنتی چی هست که آدم اگه داشته باشه انگار پیامبری چیزیه و اگه نداشته باشه دلش میخواد همون لحظه سر از قعر جهنم دربیاره.
عاشق آدماییم که روراستن. گستاخ نه ها، روراست. هر چیزی میخوان یا نمیخوان به زبون میارن و خودشون رو مجبور نمیکنن با استاندارهای دیگران سنجیده بشن یا کاری رو انجام بدن که احساس بدی بهشون میده صرفا به خاطر اینکه شخص دیگهای ازشون خواسته.
Repost from شیشهی عمر
آدما ترجیح میدن که وقتی دلت شکسته، بیان بهت دلداری بدن؛ تا اینکه مراعات تو رو بکنن مبادا دلت بشکنه.
همدردی یکطرفه و مهربونیِ منفعل، خیلی راحتتره، تا اینکه بخوای رفتارتو عوض کنی که دیگری رو آزار ندی.
به خدا تو کونم عروسی میشه وقتی یکی نانباینریها رو هم آدم حساب میکنه. لایک بله قربونت برم ما همینجاییم حالا بیا ماچت کنم.
یه چیز جالب (؟) هم بگم. من همیشه وقتی از خواب بیدار میشم موهام مرتبه چون وسط خواب هر وقت میخوام غلت بزنم، ناخودآگاه بین خواب و بیداری مطمئن میشم موهام تو پوزیشن خوبین بعد دوباره به خواب عمیق میرم و چند بار در شب همین کارو تکرار میکنم😂
Repost from سهم من از جهان
حقیقت یک چهره نداره. اونچه ما میبینیم، بازتابیه از زاویهای که ایستادهیم، نوری که بر اون تابیده، و پردهای که قبل از دیدن، از جلوی چشمهامون کنار رفته. گاهی هم حقیقت، اون چیزی نیست که آشکاره، بلکه اون چیزیه که هنوز توان دیدنش رو پیدا نکردهیم. ما با هر تجربه، با هر شکست و هر پیروزی، ذرهای از اون پرده رو کنار میزنیم.
به شدت نیاز دارم مقداری همه چیز رو سادهسازی کنم. باید بشینم یه گوشه و گرههای کور رشتهی افکارم رو به آهستگی و با ظرافت تمام بررسی کنم و بهشون رسیدگی کنم.
Repost from الکترون آزاد
یکسری از کارهایی که این روزها انجام میدم، بیشتر از اینکه بخاطر انجام دادن اون کارها باشن، بخاطر زنده نگهداشتن یک جرقهست. این کارهارو انجام میدم تا متصل بمونم به چیزهایی که رنگ میبخشن به تصاویر و خطوطی که به من، حس من بودن میدن. یک یادداشت کوتاه طی پنج دقیقهای که توی مترو هستم مینویسم، قبل خواب چندین صفحه از کتابم رو میخونم و حتی اگر خستهتر و بیرمقتر از اونی باشم که بتونم بخونمش، میذارمش کنار رختخوابم، مقالهای فایلش توی گوشیم بازه و به محض اینکه چندلحظه وقت خالی پیدا کنم، کمی ازش میخونم، سعی میکنم صبحها قسمتی از مسیرم تا ایستگاه تاکسی و حوالی غروب، بخشی از مسیرم تا رسیدن به مترو رو بدوئم. همه برای این هستن که از جزیرههام مراقبت کنم. متوجه شدهام که اگر در برابر سختیها و رنجها از ذوقت مراقبت نکنی، شروع به کدر شدن میکنی و این مرگِ آهسته، مهیبترین انفجاریه که در قلبت رخ میده و بعدش دیگه دلت برای هیچچیزی نمیتپه. حالا یکْ هنوزِ ادامهدار توی سرم پیوسته در رفت و آمده و لحظهها برام ملموسترن.
