pourquoi pas?
الذهاب إلى القناة على Telegram
با چترِ شکسته، میتوان در باران به خانه رسید؟ Letterboxd https://boxd.it/feXAh t.me/HidenChat_Bot?start=891768518
إظهار المزيد537
المشتركون
-124 ساعات
+37 أيام
+3530 أيام
أرشيف المشاركات
شبها انگار زیادی وجود دارم و هیچ از این خوشم نمیآد. نمیتونم توضیح بدم. همین الان فیلم 20th century women رو تموم کردم و اون رو هم نمیتونم توضیح بدم. سنگینم. همهچیز نباید انقدر سخت باشه. جا نمیشم تو این بدن. جا نمیشم تو این اتاق. اسم نویسندهی گاوخونی رو یادم نمیآد (تا جمله رو نوشتم یادم اومد. جعفر مدرسصادقی.) ولی یاد خاطرهای که نوید پورمحمدرضا از اون آدم وام گرفته بود و سر کلاس برامون تعریف کرد میافتم. میگفت بعد از اتفاق خندهداری که در بین جمعی از آدمها براشون پیش اومده بود فکر میکردن خندههاشون توی خونه جا نمیشه و تصمیم گرفتن بزنن بیرون و تو کوچه و خیابون با صدای بلند بخندن. راستش زیاد یاد این خاطرهای که حتی برای خودم نیست میافتم. امشب نمیخندم اما تنها چیزی که حس میکنم اینه که اینجا جا نمیشم جا نمیشم جا نمیشم. خودم رو در حال داد زدن تو کوچهمون تصور میکنم.
پشت تلفن گفتم هیچ دلیل منطقیای ندارم برای توضیح این که چرا گاهی از وقتی بیدار میشم تا موقع خواب به تروفو و آنتوان دوانل فکر میکنم. تنها دلیلم اینه که بامزهست! اینکه شیفتهی دیدن کلهشقی و بازیگوشیهای جوونیام. شیفتهی دیدن اون صحنه از stolen kissesام که کریستین به آنتوان یاد میده چطور بدون اینکه نون تُرد صبحونهش شکسته بشه روش کره بکشه؛ نون رو از دستش میگیره، یه نون کوچیک دیگه روش میذاره تا محکمتر بشه، و حین کشیدن کره روی نون بهش میگه:
« Je t’apprendrai tout ce que je sais, et puis toi, en échange, tu m’apprendras tout ce que tu sais. »
حالا فیلم برای چندمین بار داره پخش میشه و بهعنوان صدای پسزمینه همراهیم میکنه در نوشتن و مرتب کردن اتاق. بامزه نیست؟ من خیابونها و کوچههایی که بلدم رو بهت یاد میدم، و تو در عوض بهم یاد بده و مدام یادآوری کن که چطور میتونم برق چشمهام رو موقع صحبت از چیزهایی که دوست دارم زنده نگه دارم.
جایی اریسه داره رباعیات خیام به اسپانیایی رو میخونه که میرسه به این شعر:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک درآمدیم و بر باد شدیم
https://youtu.be/rlv0mc5YpL4?si=WH5iL3ACEo9dXYRZ
بالاخره دیدمش. ویکتور اریسه و عباس کیارستمی، هردو از عاشقانِ بزرگِ رنگ سبز و درخت، روزی تصمیم گرفتن با ساختن فیلمهای کوتاه برای همدیگه نامهی دیجیتالی بفرستن و من ممنونم ازشون.
بخشهای مربوط به کیارستمی نیازی به ترجمه نداره اما زیرنویسی برای صحبتهای اریسه پیدا نکردم. بخشهای زیادی رو ازدست نمیدید و همچنان دیدنش بامزهست به نظرم! من که زل زده بودم به صفحه تا ببینم با دانشم از زبان فرانسه و به لطف ریشهی مشترک لاتین میتونم چیزی بفهمم یا نه. اگه اسپانیایی بلدید دست شما رو میبوسه.
هر نفسی که میکشی مبارزهست. با اولین دم همهچیز معنای خودش رو ازدست میده و با یک بازدم عمیق معنای جدیدی میگیره. هرچهقدر هم بگذره تیشرت راحتی که برای بیرون رفتن میپوشی و شالی که حتی دور گردنت نمیذاری هنوز هم «لباس» نیست، «مبارزه»ست. تصمیمهای عادیت که در خلاف خواست خانواده و جامعه قرار میگیره دیگه بخشی از بزرگ شدنِ تو و رسیدن به رویاهات نیست، مبارزهست. دفتری که به خواهر کوچیکت هدیه میدی و دانشی که دربارهی قدرت کلمات و روزانهنویسی بهش انتقال میدی هم مبارزهست.
و این زیباست. میدونم. شاید حتی وظیفهمون باشه. اما سرنوشت غمگینی برای ما بود. من امشب خستهم و میخواستم در زندگی فقط عادی باشم نه مبارز.
Repost from “دختـرک کـبریتفروش”
حداقل میدونیم سوگ جایی وجود خواهد داشت که زمانی عشق بوده. حداقل میدونی که زمانی عشق بوده. دیر زمانی.
آدلف بنژامن کنستان رو از کتابخونه برداشتم تا ببینم بعد از این یک سالی که هنوز نرفتم سراغش صدام میزنه که بخونمش یا نه. صفحهی اول رو باز کردم و دیدم با این جمله شروع میشه: «بیستودو ساله بودم که تحصیلاتم را در دانشگاه به پایان رساندم.»
فکر کنم صدام زد.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
